علیه ایستاده گی

 

 

 

0

اکثر افعال انسان  بر اساس توانایی های ناشی از شکل خاص اندام بشر بخصوص دست هایش طراحی شده اند ، با این همه نباید اشتباه کرد ، این پاها هستند که اهمیت اساسی دارند

1

انسان : این مضحکه ی قدیمی که تعریف نام دارد : حیوان دو پا

2

نشستن ، ایستادنی منفعل است . استراحتی برای ایستادن ، نوعی ایستادن ِ فروتنانه ، و البته دردناک تر : نشانگر فقدان شهامت لازم برای دراز کشیدن

3

شاید زمین برای غریبه ای که از دوردست ها بدان می نگرد  تنها به یک دلیل غریب به نظر بیاید ، فراوانی صندلی ها ، به همان تعداد ، آنها که ایستاده اند ، و معدودی که بی مرگ ، دراز کشیده اند

4

از نظر ریخت شناسی اندام های انسانی ، تمدن بشری از دیرباز تمدنی سرپا بوده است ، به همین دلیل هر گونه ایستاد(ه)گی در برابر آن به قدرتمندتر شدن اش کمک خواهد کرد ، تنها راه مقاومت دراز کشیدن است

5

اگر و تنها اگر برای یک ساعت تمامی بشریت در همان مکان های آشنای همیشگی دست از انواع ایستادن – از جمله کثیف ترین نوع ، یعنی نشستن – دست بردارند ، آیا به انقراض گونه ی فعلی خود کمک نخواهند کرد ؟

6

وجه انقلابی دراز کشیدن بخاطر آن است که در سطح اتفاق می افتد

7

ایستادن ، زیرپا گذاشتن

8

دراز کشیدن ،بی اعتباری ابزارهایی که با ما متولد می شوند

9

ایستادن ، در نسبت اش با چشم ، چاره ای ندارد جز آنکه سر به زیر یا سر به هوا باشد ، نگاه به روبرو با ذات ایستادن در تناقض است . دراز کشیدن عمیقن چشم بسته است

10

روی پای خود ایستادن تنها و تنها در یک صورت محقق می شود ، با دراز کشیدن . هر نوع دیگر از توهم ِ روپا بودن به شکل گیری یک لگدمالی در ابعاد وسیع منجر می شود ، و این چیزی است که جامعه خوانده می شود

11

انسان تنها در یک صورت می تواند فراتر از درمان های سرپایی ِ مسخره ی فعلی اش برود : با غلت زدن

 

 

 

حس آمیزی

ته سیگاری که از پنجره

به خیابان پرتاب می شود

سر هیچ کسی را به باد نمی دهد

پس این فریاد ها چیست

که بر سرم کشیده می شود ؟

 

دراز کشیده است و

کلمات

از دهان بسته اش پرتاب می شوند

به خیابانی که سرش را به باد داده است

او:!

 

 

آدم عجیبی است ، البته شاید لازم است درباره ی خود عجیب بودن توضیحاتی داد . عجیب نه مثل عجایب هفتگانه ی جهان . او بی شک به هر چیزی شباهت دارد جز یک دیوار بزرگ در چین ، یا مقبره ی با شکوه یک پادشاه نحیف  در آفریقا . عجیب نه مثل ِ مثلن مردی که تلویزیون می گوید توانسته است هفتاد روز بدون نوشیدن آب زندگی کند . اتفاقن برعکس ، به ظاهر در برخورد با دیگران یا انجام امور روزمره هیچ  رفتار نامعقول یا غیر عادی از او سر نمی زند . حتا می شود گفت که عجیب بودن او خودش به شکل غریبی عجیب است . بسیاری که برای اولین بار او را می بینند با من هم عقیده اند ، هر چند هر چه بیشتر با او آشنا بشوی بیشتر احساس می کنی که آدم عجیبی است ، و این خودش موردی عجیب محسوب می شود . البته این آشنایی به خاطر عجیب بودن او شکلی از ناآشنایی به خود می گیرد . مدت هاست کسانی که با او برخورد دارند در این مورد به اتفاق نظر رسیده اند که عجیب ترین چیز در او ، همین شکل ِ عجیب بودن ِ اوست ، او به شکلی غیر عادی عجیب است ، نه اینکه عجیب بودن شیوه و شکل ِ مرسومی داشته باشد ، نه . اما به هر حال هر چیز برای خودش قاعده ای دارد . اما چیزی که می شود به عنوان موردی قطعی در وی یافت -حتا دشمنان اش هم معترف اند- این است که عجیب بودن او از سر تظاهر و ریاکاری نیست ، و این خودش برای بسیاری مایه ی تعجب و شگفتی است . شاید حتا عکس این موضوع صادق تر باشد ، به این معنی که او نه تنها تلاشی برای عجیب بودن نمی کند ، بلکه به نظر می رسد از این امر رنج هم می کشد . یک بار یکی از دوستان نزدیک اش به من گفت که او هنگامی که به خاطر نوشیدن مشروبات الکلی حواس اش جمع نبوده است گفته که از این همه عجیب بودن دارد حال اش به هم می خورد . دوست اش اضافه کرد که اگر او در حالت عادی این حرف را می زد  به حساب ریاکاری وی می گذاشت ، اما گفتن این حرف در آن حال هیچ رنگ و بوی متظاهرانه ای ندارد . حتا برخی از دوستان صمیمی اش به شدت بر این عقیده اند که او بسیار فروتن و متواضع است ، و عجیب تر این که معدودی از این نزدیکان روی این امر پافشاری می کنند که او از عجیب بودن خودش بی اطلاع است . این که یک نفر تا این حد عجیب باشد و خودش نداند البته کمی غیر عادی است ، اما آنقدر در او موضوعات غیر عادی زیادی وجود دارد که می شود این مورد را هم باور کرد . در این مدت که او را می شناسم هیچ رفتار عجیبی از او ندیدم که نشان دهد او از عجیب بودن خودش تعجب کرده است . نظر شخصی من این است که او به عجیب بودن خودش بی اعتناست  ، و این ویژگی منحصر به فرد که شاید بسیاری آروزی داشتن اش را دارند  برای شخص او فاقد جذابیت است که البته از این اتفاق نباید زیاد تعجب کرد چرا که اینطور شنیده ام که این عجیب بودن از بدو تولد همراه او بوده است . هرچند برای اطرافیان اش – حتا همسرش – عجیب بودن او ، هنوز که هنوز است – بعد از ده سال زندگی مشترک – هنوز عجیب است . همسرش برایم خاطرات بسیاری از عشق عجیب و غریب آن دو نسبت به هم تعریف کرده است . شگفت آنکه بر خلاف باور عمومی مبنی بر اینکه زن و شوهر بعد از چند سال زندگی مشترک از نظر اخلاق و عقاید شبیه هم می شوند ، همسر او هیچ شباهتی به خودش پیدا نکرده است ، حداقل من هیچ هیچ عجیبی ، جز این که همسر چنین آدم عجیبی شده است ، در او نیافتم . این اتفاق باعث شد به این نتیجه برسم که عجیب بودن او کاملن منحصر به فرد و شخصی است و مهمتر آن که قابل تقلید یا کپی برداری نیست . یک بار یک شرکت بیمه به او پیشنهاد داد که عجیب بودن او را بیمه می کند ، و در ازای مبلغ بیمه می خواهد که از عکس های او به عنوان تبلیغ شرکت بیمه استفاده کند . او نپذیرفت . شرکت بیمه حاضر شد مبلغی نیز به وی پرداخت کند که او باز هم این درخواست را رد کرد . شرکت بیمه به این آسانی دست بردار نبود و آنقدر مبلغ را بالا برد که مشهورترین افراد در صنعت تبلیغات هم چنین دستمزدی نمی گیرند ، و عجیب آنکه او باز هم این پیشنهاد را قبول نکرد . در آخر تنها گزینه ای که به فکر مدیران شکرت بیمه رسید این بود که به او پیشنهاد بدهند که به ازای دریافت ده درصد از سهام شرکت به عضویت هیئت مدیره دربیاید . این پیشنهاد تعجب همه را برانگیخت ، چرا که سه چهار سهامدار اصلی چنین شرکت پر رونقی هیچ دلیلی نداشت که چنین غریبه ی عجیب و غریبی را بین خودشان راه بدهند . او باز هم این پیشنهاد را رد کرد و گفت که از کارش راضی است ، کاری معمولی در اداره ای معمولی با حقوقی معمولی .  برخی از همکاران فعلی اش اعقتاد دارند که او به این دلیل این پیشنهاد فوق العاده را رد کرده است که احتمال می داده است که چنین درآمد و منصبی عجیب بودن اش را به خطر می اندازد ، عده ای دیگر می گویند که او به خاطر ذات انسانی و اخلاقی اش این پیشنهاد را رد کرده است چرا که به نظر اش این ثروت و موقعیت نوعی سوء استفاده از عجیب بودن خدادادی اوست .  با توجه به چشم و هم چشمی های رایج کارمندی شاید نتوان به این حرف ها زیاد اهمیت داد ، اما از طرفی چنین شایعاتی شاید تا حدی حقیقت داشته باشند . شایعه ی دیگری نیز در محیط کاری او دهان به دهان می چرخد . گویا ده سال پیش زمانی که تازه به این اداره آمده بود ، عده ای می گویند همین عجیب بودن اش این شغل را برای او دست و پا کرده است ، بحثی بین دو نفر از اعضای هیئت مدیره پیش آمده است ، یکی از آن دو با کمی خباثت در جهت کمرنگ نشان دادن ِ عجیب بودن او گفته است که او هرچقدر هم عجیب باشد عجیب تر از رستورانی در سریو در مرکز اروپا نیست ، در این رستوران همه چیز آنقدر عجیب و غریب است که رستوران مدتی است برای عموم بسته شده است ، جلوی رستوران محوطه ای تعبیه کرده اند که توریست ها و تماشاگران آنجا می نشینند و عده ای از کارکنان در نقش ِ مشتری وارد رستوران می شوند و عذا سفارش می دهند و توریست ها از این منظره فیلم و عکس تهیه می کنند . عضو دیگر هیئت مدیره که او هم به این رستوران در سریو رفته است اعتقاد داشت که این طور نیست ، آن دو با هم بر سر این موضوع شرط بستند ، قرار شد او را به بهانه ی یک ماموریت اداری با خود به سریو ببرند و برای چند لحظه کاری کنند که او جلوی رستوران بایستد و آن وقت بر اساس واکنش تماشاگران دریابند که او عجیب تر است یا رستوران . البته نقشه شان درست پیش نرفت ، مدیر رستوران نپذیرفت که کسی ولو برای چند لحظه آنجا بایستد بنابراین مجبور شدند در انتهای قسمت تماشاگران بنشینند . حدود نیم ساعت از نشستن آنها گذشته بود که کم کم تماشاگران متوجه عجیب بودن او شدند . در ابتدا زن و شوهری که جلوی آنها نشسته بودند این موضوع را دریافتند و با تعجب به بغل دستی هایشان او را نشان دادند . بتدریج تمام تماشاگران به سمت او برگشته بودند و همین او را عذاب می داد . از روسایش که دو طرف او نشسته بودند خواست تا آنجا را ترک کنند و به امور اداری ای که می بایست در سریو انجام دهند بپردازند . اما بین آن دو هنوز بر سر شرط شان بحث بود ، در واقع رییس بازنده زیر بار دادن ِ شرط نمی رفت . در همین کشاکش ها رییس رستوران سر رسید و از آنها خواست تا به ازای دریافت مبلغی آنجا را ترک کنند . سرانجام اعضای هیئت مدیره به توافق رسیدند که باج ِ مدیر رستوران را بپذیرند و برنده ی شرط همه ی آن را تصاحب کند . او که از ماجرا بو برده بود از این اتفاق بسیار خشمگین شد . هنگامی که از سریو بازگشتند یکراست به اداره رفته است و استعفایش را نوشته است . اما رییس ِ برنده بعد از عذر خواهی و قول دادن بابت آن که دیگر از عجیب بودن او سو استفاده نکنند او را در اداره ماندگار کرد ، در واقع می گویند رییس پذیرفته است که عجیب بودن ِ او را بدون ذره ای چشمداشت بپذیرد . همانطور که گفته شد این شایعه را تمامی کارکنان اداره دهان به دهان نقل می کنند ، و عجیب این که او خودش هرگز در این باره حرف نمی زد ، نه تایید می کند و نه تکذیب . همین یکی از دلایل عجیب بودن اوست : او دوست ندارد درباره ی عجیب بودن اش حرفی بزند ،  تلاش های شخصی من در صحبت کردن با او درباره ی عجیب بودن اش کاملن شکست خوردند . او به شدت روی این موضوع پافشاری می کند . بارها شده است چند خبرنگار ِ روزنامه های پرتیراژ که آوازه ی عجیب بودن او را از خانواده و اطرافیان و همکاران اش شنیده اند خواسته اند که با او مصاحبه کنند یا از او عکس و خبری تهیه کنند و او همیشه به همه ی این پیشنهاد ها جواب رد داده است ، و همه شان را تهدید کرده است که اگر چنین اتفاقی بیفتد از تمام ِ عجایب اش کمک می گیرد تا روزنامه را تعطیل و خبرنگار را بیکار کند ، کسانی که او را حتا اندکی می شناسند می دانند که این تنها یک تهدید نیست ، و صد البته که او آنقدر عجیب است که نمی توان تصور کرد از عهده ی کاری بر نیاید  . سرانجام او توانست تمام این مزاحمان را از سرش باز کند ، به جز آخری که سبب شد عجیب بودن او جهانی شود . او همکاری داشت که برایش احترام خاصی قایل بود ، مردی میانسال و معقول که رابطه ای صمیمانه و توام با احترام با او داشت ، همکار ِ او برادری داشت که مجری محبوب ِ یکی از محبوترین کانال های تلویزیونی بود . مجری خواست تا با او برنامه ای  ضبط کنند ، و وظیفه ی طرح ِ این پیشنهاد را برادرش تقبل کرد . او درکمال شگفتی این بار پذیرفت ، برخی می گویدن دلیل این پذیرش این بوده است که او از طرفداران پروپا قرص آن برنامه بوده است ، و البته اضافه کرد که او نمی تواند درباره ی عجیب بودن اش اضهار نظر زیادی بکند و سکوت زیاد از حدِ او شاید برای یک برنامه ی تلویزیونی خسته کننده باشد . مجری موفق که به توانایی های حرفه ای خودش ایمان داشت این پیشنهاد را پذیرفت . برنامه ضبط شد و حتا می شود گفت تا حد زیادی نیز موفق بود . پیش شروع برنامه تمامی دست اندر کاران تلویزیون اعتقاد داشتند که این یکی از موفق ترین برنامه هایی خواهد شد که تا به حال ساخته شده است ، آنقدر سریع خبر ِ این برنامه در ساختمان تلویزیون چرخید که رییس سازمان نیز خودش شخصن هنگام ضبط برنامه حضور پیدا کرد . مجری که این حضور را موفقیتی بی نظیر برای خودش قلمداد می کرد پیشنهاد داد که ریاست سازمان نیز در انتهای برنامه حضور پیدا کند ، رییس تلویزیون علی رغم میل باطنی خودش به دلیل آنکه مشاوران اش زمان کافی برای تهیه متن ِ صحبت های وی نداشتند این پیشنهاد را رد کرد . رفتار خود او هم در قیاس با خود ِ او عجیب شده بود ، به نظر می آمد که برای اولین بار از این توجه لذت می برد . به تدریج قفل دهان اش باز شده بود و بر خلاف ابتدای برنامه که در جواب سوالات مجری به گفتن بله وخیری اکتفا می کرد ، در انتها به هر سوال جواب های مفصلی می داد ، آنقدر مفصل که مجبور شدند زمان برنامه را بطور غیر معمولی به دوبرابر افزایش دهند . حرف هایش البته زیاد ربطی به عجیب بودن اش نداشتند . دو روز بعد که قرار بود برنامه روی آنتن برود عجیب ترین اتفاق برای او رخ داد . در بازنگری نهایی مشخص شد که او هیچ چیز عجیبی ندارد . تقریبن تمام عوامل داشتند دیوانه می شدند ، چرا که همه شان هنگام ضبط حاضر بودند و قسم می خوردند که عجیب بودن ِ او را با تمام وجود دریافته اند . اما فیلم ها چیز دیگری نشان میداد . مجری که این برایش شکستی بزرگ محسوب می شد در ابتدا تصمیم گرفت از او به جرم شیادی شکایت کند ، چند لحظه کافی بود تا پی ببرد که این فکرش چقدر خام است . سرانجام قرار شد دوباره برنامه را ضبط کنند . چهار بار برنامه را از نو ضبط کردند و هر چهار بار همان اتفاق افتاد . عجیب بودن ِ او قابل پخش نبود ، و در هیچ فیلمی از او ردی از عجیب بودن اش نبود . او همانقدر که در واقعیت عجیب می نمود در تلویزیون معمولی بود ، تلویزیون برای انتقال عجیب بودن او کاری از پیش نمی برد ، حتا به ذهن تهیه کننده رسید که شاید با پخش زنده ی برنامه این مشکل برطرف شود ، اما این پیشنهاد  با وجود آنکه در ابتدا کاملن تیزهوشانه به نظر می رسید و همه را امیدوار کرده بود هم راه به جایی نبرد . کسی نمی داند که او درباره ی این موضوع چه نظری داشت . او با هیچ کس درباره ی این اتفاقات صحبت نکرده است ، و کسی هم  در این باره شایعه ای بر سر زبان ها نیانداخته است . اما واضح است که از بعد ِ این اتفاق رفتار او عجیب تر شده است .  کمتر از قبل حرف می زند ، با همسرش متارکه کرده است  و کوچک ترین اشاره ای به عجیب بودن اش کافی است تا از کوره در برود . و البته عجیب بودن اش به طرزی باورنکردنی بیشتر شده است ، اطرافیان نزدیک او این افزایش شدت را به حساب ِ انتقال عجیب بودن اش می گذارند . یک روز صبح وقتی به اداره آمد برادر مجری را به گوشه ای کشید و عجیب بودن اش را به طرزی عجیب به او سرایت داد . این بار اما همکار او با عجیب بودن اش به شهرتی جهانی رسید ، و در ازای پیشنهادهای گوناگونی این عجیب بودن را به تعدادی از نزدیکان اش انتقال داد ، البته از آنها قول گرفت که این انتقال ها بیشتر از این ادامه پیدا نکند و تا کنون نیز آنها به این عهد وفادار مانده اند . او اما همچنان تغییری نکرده است ، و این خودش عجیب به نظر می رسد .

 

 

.سرخط

 

جلوی در ورودی تعمیرگاه کانکس کوچکی بود که پرویز را در آن نشانده بودند . شصت و پنج سال داشت و بعد از بازنشسته شدن به اینجا آمده بود . تحمل خانه نشستن و سر و کله زدن با زنش را نداشت .  این کار را هم پسرش برایش جور کرده بود تا همه از شر بد اخلاقی ها و بهانه گیری هایش خلاص شوند . کار ساده بود و مسئولیت خاصی نداشت و مهمتر از همه سرش را گرم می کرد . می نشست و ورود و خروج ماشین ها را ثبت می کرد و برای آن دسته شان که کارشان بیشتر از یک روز طول می کشید برگه ی پذیرش صادر می کرد . روزانه حاکثر بیست ماشین را پذیرش می کرد و ورود و خروج پنجاه تای دیگر را هم ثبت می کرد . از کار راضی بود ، بخصوص که می توانست در لحظات بیکاری ، که کم هم نبود ، بنشیند و زل بزند به ماشین های عبوری و به چیزهایی فکر کند که مردهایی به سن و سال او برایشان جذاب است . زیاد اهل معاشرت نبود ، حوصله ی حرف زدن و نداشت و بدتر از آن حرفی برای گفتن . هر روز شش صبح آنجا بود ، شبها دیگر یکی  دو ساعت بیشتر نمی خوابید  ، جارویی را برمی داشت  و کف کانکس را تمیز می کرد . بعد دستمالی را تر می کرد و با آن گرد و غبار روی میز را پاک می کرد . این ها تا شش و نیم طول می کشید و بعداز آن بود که کم کم سر و کله ی ماشین ها پیدا می شد . پذیرش تا ساعت سه بعداز ظهر بود و بعد از آن به آسایشگاه می رفت و تا شش دراز می کشید و تلویزیون ، حالا هر برنامه ای بود ، تماشا می کرد . بعد از آن به خانه می رفت و اگر حوصله ی دوساعت ترافیک را نداشت می رفت پیش عباس که صافکار بود و او را تماشا می کرد . تعمیرگاه بزرگی بود  . از در که تو می آمدی جلویت کانکس پرویز بود . بعد از کانکس محوطه ی طویل و بازی بود که دوطرف اش جرثقیل ها و ماشین های تعمیری را چیده بودند . سمت راست محوطه سوله ای بود که تعمیرگاه ماشین های سنگین محسوب می شد و سمت چپ کارواش  . محوطه در انتها توسط ساختمان اداری دو شاخه می شد ، سمت چپ محل صافکار ها و برق کار ها  و سمت راست کمی که بالا می رفتی غذاخوری و آسایشگاه کارمندان . پرویز اکثر روز پشت به محوطه بود و رویش به در . از در که بیرون می رفتی بعد از پیاده روی پهن خیابان بود و آن طرف خیابان دکه ی روزنامه فروشی که هر روز پرویز از آن یک روزنامه ی اطلاعات می خرید . در طول روز کم می شد از کانکس اش بیرون بیاید مگر برای دستشویی یا سیگار کشیدن . آنروز پنجشنبه بود و پنجشنبه ها تعمیرگاه تا ساعت دوازده باز بود و خلوت تر از باقی روزها . ساعت هشت صبح پرویز خوابش گرفت ، و این اتفاقی نادر محسوب می شد . دیشب را در تعمیرگاه مانده بود و حول و حوش ساعت نه وسط یک سریال خوابش برده بود . طبق معمول حدود چهار صبح بیدار شده بود و تا شش زل زده بود به تخت بالایی که عباس وقت هایی که خانه نمی رفت روی آن می خوابید . عباس رفته بود . شش از جایش بلند شده بود و آمده بود پایین سر کارش ، این پنجشنبه به نظر می آمد خلوت تر از حتا باقی پنجشنبه ها بود . گاهی اوقات می شد که حدود ساعت ده خوابش بگیرد ، اما هشت کمی بعید بود . با خودش گفت که موقتی است و کمی که تحمل کند خواب آلودگی اش برطرف خواهد شد ، اما یک ساعت نگذشت که احساس کرد دیگر بیشتر از این نمی تواند بیدار بماند . کارگر شهرداری داشت باغچه های جلوی در را آبیاری می کرد و موسا نگهبان در از او خواسته بود که شلنگ اش را داخل بیاورد و جلوی در تعمیر گاه را هم تمیز کند ، کارگر نه نگفته بود و داشت جلوی کانکس را تمیز می کرد ، صدای قطره های آب که به کانکس می خورد چرت پرویز را پاره کرد ، کارگر با لبخندی نصفه و نیمه  سلام و عذرخواهی کرد و پرویز با اصواتی نامشخص جوابش را داد . موسا که تماشاگر این صحنه بود حال پرویز را فهمید و گفت : " امروز ناخوشی عمو پرویز  ؟ " نبود ، همین را گفت و اضافه کرد که تنها کمی خسته است . موسا گفت که اگر می خواهد برود بالا و یکی دو ساعت چرت بزند . پیشنهادی بود که نمی شد رد کرد . از دکه بیرون آمد و سیگاری آتش کرد و تا سیگارش تمام شود کنار موسا ایستاد و هر دو نگاهشان به کارگر شهرداری بود که حالا شلنگ اش را سمت دیواره ی کانکس گرفته بود . موسا داشت ملاقات دیشب اش را با رییس تعمیرگاه تعریف می کرد و اینکه برخی مکانیک ها یواشکی قطعه خارج می کنند و رییس به او دستور داده است که موقع خروج وسایل شان را بگردد و بدون اجازه اش وسیله ای خارج نشود . پرویز تنها گوش می داد و وقتی سیگارش تمام شد دکه و ورود و خروج ماشین ها را موسا سپرد ، موسا " خیالت تخت " ی گفت و پرویز به سمت آسایشگاه روانه شد . محوطه تقرین خالی بود ، در کارواش بنز سفید رنگی بود که جواد داشت موتور اش را می شست . جلوی سوله بیژن و مکانیک دیگری سرشان داخل موتور یک زانتیا بود . پرویز همانطور که به راه اش ادامه می داد سلام و عیلک کوتاهی کرد و دعوت بیژن را برای چایی رد کرد . خدا خدا می کرد که رییس را نبیند ، و ندید . جلوی در آسایشگاه محسن را دید که داشت درختان ِ انتهای تعمیرگاه را آب می داد . سلام وعیلک کوتاهی کرد و وارد آسایشگاه شد . در آسایشگاه یکی از مکانیک ها داشت با تلفن صبحت می کرد ، پرویز را که دید صحبت اش را تمام کرد و کمی با پرویز گپ زد و بعد رفت سراغ کارش ، پرویز تلویزیون را روشن کرد و رفت روی تخت اش دراز کشید . صدای تلویزیون برایش مثل لالایی بود . مدت زیادی نگذشت که خواب اش برد . خواب دید که سی ساله است و در آسایشگاه دراز کشیده است ، تلویزیون دارد سریال مورد علاقه اش را نشان می دهد ، یکدفعه نگاه اش به ساعت می افتد و نگران می شود که نکند رییس بخواهد برود و جلوی در ببیند که او نیست ، از موسا بپرسد که پرویز کجاست و موسا جواب بدهد خسته بود و رفت در آسایشگاه استراحت کند و آنوقت رییس ناراحت شود و شنبه صبح کلی سرش داد و بیداد کند . سی سالگی پرویز تصمیم گرفت سریعتر برگردد به کانکس اش ، از در که بیرون زد محسن کارش با باغچه ها تمام شده بود و داشت شلنگ را جمع را می کرد ، " خدا قوت " ی به او گفت و تعارف زد که اگر کمک می خواهد در خدمت است . از جلوی ساختمان اداری که رد می شد رییس را دید که پشت پنجره مشغول تلفن صحبت کردن است ، با سر سلام و علیکی کرد و ریسس هم با سر جواب اش را داد ، چند قدم بیشتر دور نشده بود که رییس صدایش کرد و گفت که 206 قرمز رنگ جز با اجازه ی کتبی او خارج نشود . سی سالگی پرویز گفت چشم و به راه اش ادامه داد . جلوی سوله بیژن و مکانیک تازه وارد کارشان با زانتیا تمام شده بود و داشتند چای می خوردند . پرویز باز دعوت شان را رد کرد و همانطور که میرفت دید که کارواش خالی است و جواد کنار درکارواش روی زمین نشسته است و سیگار می کشد . چند قدم بعد به کانکس رسید ، موسا داخل اش نشسته بود . از موسا پرسید در این مدت که نبوده است اتفاق خاصی افتاده است یا نه ، و موسا به سی سالگی پرویز جواب داد که " نه " ، کمی بعد موسا رفت و پرویز ِ سی ساله  نشست سر جای همیشگی اش و زل زد به خیابان  و دکه ی روزنامه فروشی که جلواش طبق معمول چند نفر مشغول خواندن تیتر های روزنامه ها بودند . همین جا بود که پرویزاز خواب پرید . صدای تلویزیون نمی آمد . سرش را کمی بلند کرد تا بتواند تلویزیون را ببیند ، در مدتی که خواب و سی ساله بود کسی آمده و آن را خاموش کرده بود . خواب آلودگی اش بر طرف شده بود و تنها به شدت احساس گیجی می کرد . بلند شد و لبه ی تخت نشست ، سرش را در دستانش گرفت و کمی در همین حالت ماند . بعد نگاهی به ساعت انداخت ، یازده بود . باید می رفت پایین ، شاید رییس زدوتر برود و خوب نیست که ببیند پرویز در کانکس نیست . بلند شد و کش قوسی به بدن اش داد . خواب ِ کوتاه اش او را سر حال آورده بود . از آسایشگاه که بیرون زد محسن کارش با باغچه ها تمام شده بود و داشت شلنگ ها را جمع می کرد ، هوا کمی خنک تر شده بود و خیلی دلپذیر تر . " خدا قوت " ی به محسن گفت و رفت که در جمع کردن شلنگ ها کمک اش کند . محسن که بیست سالی از او جوان تر بود اجازه نداد پرویز کمک اش کند . پرویز به سمت پایین آمد و در حین پایین آمدن حواس اش به پنجره ی اتاق رییس بود . پشت پنجره کسی نبود . جلوی سوله که رسید بیژن و مکانیک ِ جدید کنار در نشسته بودند و سیگار می کشیدند ، " بفرما " یی هم به پرویز زدند . رفت پیش آنها و یک نخ سیگار کشید . در مدت سیگار کشیدن نگاه اش به کارواش بود که در آن جواد داشت 206 قرمز رنگی را می شست ، ماشین حسابی کثیف شده بود و جواد داشت تمام تقلایش را می کرد . سیگارش که تمام شد  می خواست کمی بایستد و با آن دو گپ بزند ، اما یادش آمد که باید هر چه سریعتر به کانکس برگردد ، با آنها خداحافظی کرد و رفت پایین ، موسا در کانکس جای او نشسته بود . پرسید در مدتی که خواب بوده اتفاق خاصی افتاده یا نه ، جواب موسا منفی بود . گفت که ماشین زیادی هم نیامده و همه چیز امن و امان است . پرویز از رییس پرسید و اینکه آیا رفته است یا نه . موسا گفت که نیم ساعت پیش پیاده از تعمیرگاه بیرون رفته و گفته است که بر می گردد . پرویز سوال کرد که درباره ی غیبت او هم چیزی گفته است یا نه . موسا گفت که رییس تنها سوال کرده است که پرویز کجاست ، و موسا گفته است که رفته است دستشویی و بر می گردد . پرویز تشکر کرد و موسا بلند شد تا برود . پرویز سر جای خودش نشست ، خیابان خلوت تر از همیشه بود . نگاه اش به دکه افتاد که طبق معمول چند نفر مشغول خواندن تیترهای روزنامه ها بودند . یکی از آنها رییس تعمیرگاه بود . برای لحظه ای ترسید اما بعد به خودش یادآور شد که دلیلی برای ترسیدن وجود ندارد . پنجره ی کناری کانکس را باز کرد تا هوای خنک داخل شود . احساس جوانی می کرد ،  روی صندلی اش یله شد و زل زد به ماشین های عبوری و شروع کرد به فکر کردن درباره ی چیزهایی که مردهایی در سن و سال او برایشان جذاب است .