بلوغ
-ابهام مرد تو شورتشه
این را که گفتم غش غش خندید ، همیشه فکر می کردم تنها از روی طرز خندیدن می شود تفاوت فاحشه ها را با باقی مردم فهمید ، البته این هم چندان دقیق نیست ، ربطی به مقدار باز شدن دهان یا حتا صدای انسان هنگام خندیدن ندارد ، بسیاری از فاحشه هایی که من می شناسم اصلن نمی خندند ، با این همه همین خندیدن شان هم نوعی از خنده محسوب می شود. شاید بتوان گفت این موضوعی حسی است که زیاد نمی شود توضیح اش داد . چهل سالی دارد ، با پوستی صاف و مانتویی پر طرح و نقش که حالا توصیف دقیق اش کمی سخت به نظر می آید . یادم نمی آید چه گفت که این جمله را در جواب اش گفتم ، هنگام خندیدن دست هایش را به هم می مالید و سرش را کمی به سمت جلو خم کرده بود ، داشت خنده اش تمام می شد که به ضبط اشاره کرد و گفت :
-نه به ابهامت نه به سلیقه ات
داریوش می خواند ، یکی از آن چس ناله های مشهورش که بی سیگار و خاطره از حلقوم هیچ کس پایین نمی رود ، مهم نیست که آن خاطره حقیقت دارد یا نه ، هر لحظه می شود آن را ساخت ، ساخت و باور کرد . فکر نمی کنم ابهامات من ربطی به موسیقی مورد علاقه ام داشته باشد ، هرچند اگر هنوز چیزی به نام موسیقی مورد علاقه معنی داشته باشد . آن سی دی هم متعلق به پسرم بود که چند ماهی است در ماشین من جا مانده است ، از آهنگ هایی که انتخاب کرده معلو است که بیشتر از مادرش به من رفته است
همانطورکه گفتم به هر حال نظر آن زن برخلاف نظر من بود ، اعتقاد داشت اگر مردها مبهم باشند ، ابهام آنها هر جایی امکان دارد باشد بجز داخل شورت شان و تنها جای دنیا که از هرگونه ابهام بی بهره است همان جایی است که من فکر می کردم گاو صندوق ابهام است . بعنوان یک حرفه ای در این زمینه نظرش قابل توجه و تعمق بود . کنار اتوبان سوارش کردم . هوا داشت تاریک می شد و من به شهر بر می گشتم ، تصمیم گرفته بودم که از لاین سمت راست تکان نخورم ، می خواستم وسوسه ی سبقت را در خودم بکشم و سعی کنم که در یک خط به آرامی راه خودم را بروم . زیاد موفق نبودم . به خودم که می آمدم می دیدم در چپ ترین لاین هستم و دارم برای ماشین جلویی چراغ می زدم تا کنار برود ، وقتی که می فهمیدم که زیر قولی که به خودم داده ام زده ام ، شرمنده سرعت را کم می کردم و به راست ترین لاین بر می گشتم . پانزده کلیومتری تا شهر مانده بود که او را دیدم ، جایی که ایستاده بود بیابانی ترین قسمت جاده است ، زمین هایش سال هاست قرار است کارخانه شوند اما حساب کتاب های مالی به این نتیجه رسیده اند که فعلن وقت احداث نیست . نشسته بود روی گارد ریل ها ، اهمیتی به اتوبانی که از جلویش با سر و صدا می گذشت نمی داد. سرش را پایین انداخته بود و با جعبه ای در دستش بازی می کرد . سال ها بود بجز زنم برای هیچ کسی کنار نزده بودم . همان لحظه هم از کارم تعجب کردم . به فکرم رسید شاید این جایزه ی قولی است که به خودم داده ام . جایزه از آینه وسط سواری خوش هیکل می نمود ، هرچند هنوز نمی دانستم قرار است با این جایزه چه کار کنم . مثل کادویی بود که روز تولدت یکی از آشنایان به تو می دهد ، یک چاقوی جراحی ، و تو برای اینکه آن آشنا ناراحت نشود چاقو را در پر بیننده ترین نقطه ی خانه ات می گذاری و درباره ی اینکه جای چنین شی ای چقدر در خانه ات خالی بوده است صحبت می کنی . به این راحتی ها سوار نشد . دنده عقب گرفتم و هر چه را که فکر می کردم برای سوار کردن چنین زنی گفتنش لازم است را گفتم ، در نهایت گفت که بهتر است بروم و درم را بگذارم ، برای چنین مذاکره ای جوابی قابل پیش بینی محسوب می شد . پیش از آنکه بی خیال اش شوم و بروم سراغ درم ، از دهانم پرید که : " فکر می کردم شما هدیه اید ". جا خورد ، گفت که من او را از کجا می شناسم ، گفتم که از خنده اش ، با شنیدن نام ِ خنده اش لبخند زد و سوار شد . چهره اش به نظرم آشنا می آمد ، نمی دانم کجا او را دیده بودم ، شاید در یکی از همان خاطره های ساختگی که به وقت ِ گوش کردن به آهنگ های عاشقانه به کار می آیند . چیزی به شهر نمانده بود که بحث به ابهام کشید . دستش را گرفته بودم یا دستم را گرفته بود یادم نیست . شب نیم ساعت دیرتر به خانه برگشتم ، هدیه نزدیک خانه ی ما زندگی می کرد ، یک کوچه پایین تر پیاده شد . یک ربع طول کشید تا جای رژها و ماشین را پاک کنم و سیگاری بکشم . در خانه ام را که باز کردم همه ی همان چیزی را دیدم که همیشه می خواسته ام ببینم ، و همیشه می دیده ام . دخترم مشغول روزنامه خواندن روی مبل ولو شده بود و همسرم در آشپزخانه مشغول تدارک شام . زن نازنینی است ، سی سال است که هروقت به خانه بر می گردم این جمله به ذهنم خطور می کند ، و همین جمله در ادبیات عاشقانه ی من نسبت به او کلیدی ترین جمله محسوب می شود ، شاید حتا بتوان گفت تنها جمله است. به سرعت به اتاق رفتم و لباس هایم را عوض کردم ، می ترسیدم بوی آن زن را حس کنند ، زن ها در این گونه احساسات بسیار حساس هستند. به هال برگشتم ، نازنینم را بوسیدم و از دخترم احوال نامزدش را جویا شدم ، نامزدش هم بی آنکه شباهتی به همسرم داشته باشد مرد نازنینی است . تلویزیون را روشن کردم ، جام جهانی است ، تیم آبی سه گل زده و عقب کشیده است و می خواهد دقایق باقی مانده از بازی را با همین نتیجه تمام کند، این حرکتشان من را یاد خودم می اندازد وقتی که می خواستم در لاین سمت راست خودم را کنترل کنم ، به یاد خودم که می افتم به سرم می زند که وقایع امروز را برای زن ودخترم تعریف کنم ، مقدمه لازم است و کمی دخل تصرف . از کارگاه حرف می زنم و اختلافاتی که با شرکایم دارم و خوب به چهره ی دختر و همسرم نگاه می کنم ، هیچ عکس العملی نشان نمی دهند و این به من جرات می دهد . دوباره ادامه می دهم و از کارگری افغانی می گویم که خودم خلق اش کرده ام و همیشه کارهای محیرالعقول انجام می دهد . بالاخره به آنجا می رسم که زن را سوار کردم و این بار با شرم سرم را بالا می کنم تا ببینم چه واکنشی نشان می دهند . همسرم بغض کرده و دخترم نگاه اش را از روزنامه به من دوخته است . انتظار واکنش بیشتری را داشتم ، همین لجم را در می آورد و شروع می کنم به آب و تاب دادن . با وجود اینکه پشت به همسرم نشسته ام می توانم اشک را ببینم که روی گونه هایش می غلتد و او با پشت دست صورتش را تمیز می کند . عذاب وجدان می گیرم ، لزومی ندارد که آن دو را این گونه پریشان کنم ، اما به تعریف کردن ادامه می دهم. به آخرهای روایتم که رسیدم متوجه شدم کمی صدایم را بالا برده ام و بیش از اندازه از دستانم هنگام حرف زدن استفاده کرده ام . با به پایان رسیدن داستان یکباره ساکت می شوم . دخترم بلند می شود و تلویزیون را خاموش می کند . حالا تنها صدایی که در خانه به گوش می رسد صدای نفس نفس زدن من است . زنم چیزهایی در دستش است که من نمی بینم ، جرات نمی کنم برگردم و تماشایش کنم . زنم چیزها را زمین می گذارد و می آید می نشیند کنار من روی مبل . سرش را روی شانه ام می گذارد و سعی می کند گریه نکند . دخترم هم مثل یک گربه ی خانگی می آید می نشیند پایین پای ما و سرش را روی پای من می گذارد ، از گربه ها دل خوشی ندارم . همانطور که آرام آرام ساق پایم را نوازش می کند ، با ترسی آمیخته به احترام می گوید :
-بابا سه سال گذشته ، باید سعی کنی با عمل پروستاتت کنار بیایی ، یادت هست چند تا دکتر رفتیم و اسه اینکه بتونی هضمش کنی ؟ همشون گفتن تا خودت نخوایی نمی تونی مثل قبل بشی ، باب سعی کن بفهمی که تو دیگه...
جفت شان دیوانه اند ، البته حق می دهم . چنین شوکی می تواند فیل را هم از پا بیاندازد . از آنها کنار می کشم و می روم کنار پنجره ی اتاق خواب تا سیگاری بکشم . فندکم را در می آورم و زیر نور مهتاب نگاه می کنم ، یک زیپوی رنگ و رو رفته که همسرم سال اول ازدواجمان به مناسبت تولدم آن را به من داد . همیشه از این که سیگار مصرف می کنم متنفر بود ، یادم هست آنقدر از گرفتن این هدیه خوشحال شدم که تا همین چند سال پیش دیگر سیگار نکشیدم ، اما همیشه این فندک در جیبم بوده است . کار نمی کند ، تنها چند جرقه می زند بی آنکه این جرقه ها به شعله ای ختم شوند . صدایی از پشت سر می آید ، سر بر می گردانم و همسرم را می بینم که در چهارچوب در ایستاده است . لبخندی روی لبهایش نشسته است که بسیار آشناست و او را از تمام زنان متمایز می کند ، لباسی پوشیده که از توصیفش عاجزم . می آید و می ایستد کنارم و هر دو زل می زنیم به منظره ای که پشت پنجره جا خوش کرده است : یک دیوار سیمانی . فندک را در جیبم می گذارم