می گویند روزی را اول صبح تقسیم می کنند ، اگر این طور باشد باید بگویم نکبت را هم همان کله ی صبح و وقتی هنوز در رختخواب هستیم تقسیم می کنند . نمونه اش همین چهار شنبه ی گذشته . ساعت شش صبح که چشم باز کردم فهمیدم از همان روزهاست که با سه پاکت بهمن عقابی بدون عکس هم پایین نمی رود . سولماز هنوز خواب بود و این تنها برگ برنده ی من . سعی کردم طوری که بیدار نشود به دستشویی بروم . اما نشد . گوشه ی پایم به پهلویش گیر کرد و از تخت پایین افتاد . چند لحظه گذشت تا چشم باز کند و من را ببیند که بالای سرش ایستاده ام و هاج و واج به او نگاه می کنم و چند لحظه ی دیگر هم گذشت تا بفهمد من پرتش کرده ام و دعوایمان شروع شود . دهانش را باز نکرده ترجیح دادم به دستشویی پناه ببرم از شر همسرم . اما در چنان صبحی چقدر می شود خود را خالی کرد ؟ مجبور شدم بعد از یک ربع بیرون بیایم . دست به کمر جلوی دستشویی انتظارم را می کشید . انتظار من را نه . انتظار خالی شدن دستشویی . همین خبر خوبی بود . در حالی که در را داشت می بست گفت :
تو یه پسر داری سهراب خان ، اونوقت هنوز بلد نیستی از جات پاشی ؟
- مگه تو بلدی بخوابی که من بلد باشم پاشم ؟
با این حرف جرو بحث را تا یک ساعت دیگر تضمین کرده بودم و حالا باید انتظار می کشیدم تا از غار تنهایی بیرون بیاید . می آید می نشیند روی لبه ی تخت و تمام مشکلات شخصیتی ، مالی ، خانوادگی ، ادبی ، اجتماعی و سیاسی ام را برای هزارمین بار به رویم می آورد . عشق و علاقه ام به سینمای هیچکاک را فراموش می کنم . حالا احساس می کنم قهرمان اولین فیلم راکی هستم یا رابرت دنیرو ی گاو خشمگین . ساکت می مانم ، ساکت می مانم ، ساکت می مانم و یکدفعه شروع می کنم به فریاد کشیدن . چیزی جز اصوات بلند به ذهنم نمی رسد اما انگار مفهومشان را سولماز به خوبی درک می کند . ژوپیتر بیدار شده و با شلوار و چشمانی خیس دم در ایستاده است . او را که می بینم آرام می گیرم . آرامش من را می بینند هر دو می زنند زیر گریه و این یعنی حالا وقت آن است که آنجایشان را بمالم و کمی بعد از خانه بیرون بزنم . به ژوپیتر نگاه می کنم و با لبخندی نصفه نیمه می گویم :
سلام ژوپیتر بابا ، میای تو هم با مامی و بابا اول صبح دعوابازی کنیم
_ بازی نیست ، دعوای راست راسکیه
به خودم رفته است ، سولماز ژوپیتر را بر می دارد و به حمام می روند و تا من لباس بپوشم برگشته اند . به احمقانه ترین شکل ممکن فکر می کنم که هیچکاک گوشه ای از اتاق ایستاده و دارد چشم چرانی می کند . سولماز بر می گردد و ژوپیتر را روی تختش می خواباند . از چهره اش می فهمم حالا وقت بحث های منطقی درباره ی احمقانه ترین مسائل است :
- چرا به این بچه می گی ژوپیتر ؟ باباش هم مسخره اش کنه دیگه از بقیه چه انتظاری هست ؟
- مسخره نمی کنم ، این اسمیه که دوست دارم
- اسم این بچه ابوالفضله عزیزم ، ابوالفضل ، چه اشکالی داره اسمش
- هیچ اشکالی نداره فقط وقتی بزرگ بشه نمی پرسه که وقتی اسم بابام سهرابه و اسم مادرم سولماز چرا اسم منو گذاشتن ابوالفضل ؟ اونا که اسمشون ابوالفضله اسم بچشونو می ذارن کامبیز ، اونوقت ما ...
- تا چند سال دیگه می خوای با اسمی که تو شناسنامه رفته لج بازی کنی ؟ بزرگ شو سهراب ، تو دیگه پسر رستم نیستی . واسه خودت مردی شدی
اسم پدرم علی است . اسم پدر سولماز ابوالفضل بود و چند ماه قبل به دنیا آمدن ژوپیتر درگذشت . مرد خوبی بود و من هم آن موقع با این نامگذاری مخالف نبودم . اما نمی دانم چر همیشه دوست داشتم نام پسرم ژوپیتر باشد .
کیفم را بر می دارم و سولماز و ابوالفضل و آلفرد را می بوسم و از خانه بیرون می زنم . جلو ی در نرسیده آقای شفاهی همسایه ی کناری را می بینم . سولماز او را آقای کتبی صدا می کند چرا که همیشه از امتحانات شفاهی متنفر بوده است ، به جز سه سال گذشته که در مدرسه ای شروع به تدریس کرده است . شفاهی چند ماهی است که دارد حیاط خانه اش را سقف می زند و خواب و خوراک را بر سولماز و ژوپیتر حرام کرده است . می خواهد به هیئتی که در حیاط خانه اش برگزار می کند سر و شکل جدیدتر و موقر تری بدهد . سولماز اسم هیئتشان را گذاشته عربده کش های زبان نفهم مقیم مرکز . همه شان آذری زبان هستند و این مشکلی نیست ، تمام اقوام محترم هستند و اگرمن کرد و سولماز فارس نبود احترامشان بیشتر هم می شد . وقتی مراسمشان شروع می شود ما چیزی نمیفهمیم جز یک مشت گاف و لام که بر سرمان آوار می شود . کمی با او هم بحث می کنم و می گویم کمی مراعات کند . باز هم برای صدمین بار عذر خواهی می کند و از ثوابی که نصیبمان می شود می گوید و در آخر باز هم التماس می کند که به شهرداری زنگ نزنیم . نمی داند که بالای ده بار زنگ زده ایم و شهرداری سرش شلوغ تر از آن است که به هیئت ترک های مقیم مرکز گیر بدهد . به سر کوچه نرسیده می فهمم از آن روزها نیست که بشود کار کرد . اناری را که قبل بیرون آمدن از خانه برداشته ام را از جیبم بیرون می آورم و شروع می کنم به له کردنش . آبلمبو . درستش همین است . می ایستم کنار اتوبان و به این فکر می کنم که کجا بروم . کجا را دارم برای رفتن ؟ . سوار ماشینی می شوم و می گویم تا هر کجا که می رود با او هستم . انار کامل له شده و شروع می کنم به مکیدنش . در حین کشیدن آب انار از درونش تعلیق استاد را فراموش می کنم و یاد بچه گی های ژوپیتر می افتم وقتی شیره جان سولماز را از سینه اش بیرون می کشید . انار تمام شده ، چند مسافر پیاده و سوار می شوند و من به آلفرد و سولماز و شیر خوردن ژوپیتر فکر می کنم که ماشین در میدان تجریش می ایستد و راننده با صدایی رسا رو به تنها مسافرش می گوید : آخر خطه داداش
پیاده می شوم ، به سرم میزند زنگ بزنم سولماز تا او هم بیاید و با هم برویم ، نمی شود . کار دارد . هیچ کس دیگر برای همراهی به ذهنم نمیرسد . بنابراین روزنامه ای می خرم . به سرم می زند بروم کوه . اما کدام یکی ؟ درکه ؟ دربند ؟ توچال ؟ از درکه متنفرم و یکدفعه این کوه از نقشه حذف می شود . دربند را دوست دارم اما خاطرات نوجوانی ام را زنده می کند . یکدفعه دربند هم از نقشه حذف می شود . هیچکاک می گوید که چه تهران زیبایی شده است . می ماند توچال . سوار قراضه ترین تاکسی شمال شهر می شوم و مطمئنم که به مقصد نمی رسد . کوه را عرض می کنم . جلو می نشینم و روزنامه را باز می کنم . از صفحه ی اول تمام آنها بیزارم . معمولا مسائلی را مهم تلقی می کنند که سر سوزن اهمیتی ندارند . عقب دستی ام به روزنامه نگاه می کند و دزدکی از آن می خواند . می خواهم بگویم من پولش را داده ام لعنتی و حق ندارد بخواند که هیچکاک به درستی می گوید خوبیت ندارد . از لغتی که استفاده کرده خنده ام می گیرد ، خوبیت ! . پسری است با دوست دخترش که احتمالن آنها هم برای عشقبازی جایی خلوت ترا ز توچال را پیدا نکرده اند . می خواهم برگردم بگویم که بهتر است وقتی با هم ازدواج کردند بچه نیاورند و اگر آوردند نامش را... که یکدفعه راننده که میانسالی با ریش انبوه است به روزنامه اشاره می کند و می گوید :
- اصلاح طلبی ؟
- نه ، فقط اینا دروغارو بهتر می گن
همینجا می فهمد که من آن کسی نیستم که بشود پیش او از رئیس جمهور محبوبش و اتهام تقلب دفاع کند . زل می زند به خیابان و من حالا به صفحه ی دو رفته ام . خبری نیست ، یعنی خبر خاصی نیست . چند نفر را دستگیر کرده اند . چند نفر اعتراض کرده اند . یک نفر بیاناتی صادر فرموده است و چند نفر دیگر راهکارهایی ارائه کرده اند . با تغییر اسامی می توان گفت در صد سال اخیر اتفاقات سیاسی این مملکت همیشه همین چیزها بوده است .
- سیاست چیز خسته کننده ای است
- مثل بزرگ کردن یک ابوالفضل
اولی را هیچکاک می گوید و دومی را من . در صفحه ی حوادث به چند نفر تجاوز کرده اند . چند نفر را گروگان گرفته اند . یک تله کابین در آرژانتین سقوط کرده است . یک باند توزیع مواد و دختر را هم منهدم کرده اند . و سرانجام یک قاتل توسط ماموران خدمتگذار پلیس دستگیر شده است . آیا گابو هم در تله کابین بوده ؟ احتماش ضعیف است . اینها را می گویم که به توچال می رسیم . دختر و پسر جوان بحث سیاسی می کنند و کمی از من جلو زده اند که به صفحه ی ادبی می رسم . کمی که که در صفحه می چرخم پی می برم که بیشتر صفحه ی بی ادبی است . چند شعر از دهان افتاده ، چند داستان کال و همین لحظه که به تله کابین رسیده ام . جیب هایم را زیر و رو می کنم و مطمئن می شوم بعد از سی سال دوباره می خواهم تجربه اش کنم . کابین پر شده است . دختر و پسر جوان با کابین قبلی رفته اند . هیچکاک کنار پنجره ایستاده و در حال که چشهایش برق می زند زیر لب می گوید : تعلیق . جوابش را نمی دهم . کسی از او بلیط نمی خواهد و این خاصیت مثبت شهرت است . با صفحه ی ادبی کلنجار می روم که یکدفعه چشمم به شعری کوتاه می افتد ، شاعرش اسمش را گذاشته : جامعه شناسی علاقه :
هفتاد بار دیده ام
هفتاد بار دیگر هم ببینم
باز هم نمی توانم بگویم :عشق من
بیا بی خیال شویم
تایتانیک را برای از ما بهتران ساخته اند
گیر می کنم روی این شعر ، احمقانه است اما هیچکاک می گوید : احسنت . احسنت تکه کلام خواهر سولماز هم هست . من ابتدا با او آشنا شدم و هنوز که هنوز هست این آشنایی خجسته ترین اتفاق بوده است . به شعر بر می گردم . برای هزارمین بار دوره اش می کنم تا بفهمم چه چیزی در این شعر مجذوبم کرده است . چیزی پیدا نمی کنم . یکدفعه پسری با موهای بلند پای هیچکاک را لگد می کند و او به انگلیسی چشم غره ای به پسر می رود . پسر رو به من می کند و می گوید :
- تله کابین خراب شده ، اصلن شما فهمیدی ؟
می خواهم بگویم چه اهمیتی دارد وقتی استاد تعلیق کنارت ایستاده است . اما منصرف می شوم و خودم را مضطرب و نگران نشان می دهم . آلفرد از خوشحالی بالا و پایین می پرد و هیچ رعایت وزن و سن اش را نمی کند . چشمهایش از خوشحالی می درخشند و پشت سر هم با فریاد می گوید : تعلیق ، تعلیق
پسری عینکی رو به من می گوید :
- من شما رو می شناسم ؟
- چهره تون آشناست اما نه در حد شناختن
پسر دیگری که او هم عینک زده است همین سوال را با سماجت بیشتر تکرار می کند . این یکی واقعن آشناست . هر چه کلنجار می رویم نمی فهم کجا او را دیده ام . روزنامه را تا کرده ام و روی پاهایم گذاشته ام و زل زده ام به جایی که نه آنقدر ها آسمان است و نه آنقدرها زمین . یکدفعه آلفرد رو می کند به من و می گوید :
- یه بار دیگه اون شعر رو بخون
می خوانم ، جوری به من نگاه می کند انگار که احمقم . صدای رادیویی به گوش می رسد . آلفرد رو به من می گوید : شاعرش خودتی ابله
این ممکن نیست . اما راست می گوید . اسمم را تازه می بینم که پایین شعر چاپ شده است . سرم پایین است که کسی که نمی فهمم کیست از من می خواهد داستانی بخوانم . به روزنامه نگاه می کنم سعی می کنم یکی را نخوانده انتخاب کنم . هیچکاک روی یکی انگشت می گذارد و می گوید : اینو بخون
همه ساکتند . سرم را بالا می کنم و شروع به خواندن می کنم
نام داستان هست : هیچکاک تقلبی من