کدام فراسو ؟ کدام کشک ؟

 

 

خواندن نیچه به این دلیل به انسان شادی ای ژرف ، اعتماد به نفس و احساس  سرخوشی می دهد که فی الواقع از آن چیزی دستگیرمان نمی شود . اما بیان همین امر تلاشی برای فهمیدن نیست ؟ چه لذتی است عبوس بودن !

آزادی بیان



از : سربازان وظیفه ستوان سوم ع.خ ، الف .ح ، ع.ش و ستوان دوم الف .ر

به : فرماندهی محترم کافی شاپ

موضوع : ارائه ی سفارش

باسلام و احترام

نظامیان فوق الذکر از آن مقام محترم خواستار موارد زیر هستند

1-نسکافه

2-اسپرسو

3-آیس تی

4-چای

 

پیشاپیش از حسن مساعدت و توجه جنابعالی کمال تشکر را داریم

 

 

امضا

داتسون



سن پدر من را دارد . مردی است قد بلند و غول پیکر  با شکمی شبیه طبل . لهجه ی غلیظ ترکی دارد و به نسبت سن اش کلی مو روی سر . سه ماه با او همکار بودم ، نه بیشتر . شش سال از آن سه ماه گذشته است . اصلن یادم نمی آید در طول آن سه ماه شماره  ی تلفن ام را به او دادم یا نه . زیاد با هم همکلام نمی شدیم ، اگر هم حرفی بود همه اش درباره ی کار بود ، درباره ی زندگی شخصی اش یا زن بچه اش چیزی نمی دانم . تنها یادم هست یکبار حرف از این کشتی کج های مسخره ی آمریکایی شد و از علاقه اش به آنها گفت و البته علاقه ی دو پسربچه اش . کلی هم بحث کردیم که حرکات آنها واقعی است یا نه ، هرگز نپذیرفت که تمام این شو ی مسخره یک نمایش است و بس ، خواست ثابت کنم و من مجبور شدم کلی پشت صحنه ی این مسابقات را برایش دانلود کنم و بدهم تا ببیند . دید ، و بعد از آن دیگر حرفی از این مسابقات نزد ، حتا نگفت که نظرش عوض شده است یا نه . از رفتارش حدس می زدم که دروغ بودن تمام آن آیین را پذیرفته است ، هرچند اگر بخواهم واقع بین باشم باید بگویم رفتارش در هیچ زمینه ای تغییر خاصی نکرد . همیشه شاد و بذله گو بود ، او شاد ترین آدمی بود که به عنوان یک همکار ملاقات کرده ام . ده سال مانده بود به بازنشست شدن اش . همیشه می گفت آدم باید این سی سال حمالی را طوری هضم کند که انگار آدم کشته است و حالا دارد تاوان اش را می دهد ، و البته مسلم بود سی سال کار با حقوق و مزایا از حبس ابد بهتر است .

 

هستند روزهای تعطیلی که در آنها آدم از شش صبح بی خواب می شود . این تعطیلی ها معمولن تعطیلات آخر هفته هستند . آدم  از رختخواب بیرون می آید و فکر می کند که باید قدر این آزادی و تعطیلی را بداند و به جای خوابیدن و خوابیدن و خوابیدن  این روز تعطیل را به انجام یک کار خاص اختصاص دهد وسپس تا مدتی  دنبال یک کار خاص می گردد . بعد به خودش که می آید می بیند ساعت از پانزده نیز گذشته است و او خوابش گرفته است و تمام این مدت پشت یک میز نشسته است که رویش پاکتی سیگار و شیشه ای شراب قرار دارد و هر دو نیز تا ته خالی شده اند . جمعه ی هفته ی پیش از آن روزها بود . حس می کردم گلوله ای وارد جریان خونم شده است و دارد سرتاسر بدنم را آرام آرام می چرخد ، این از خواص روزهای تعطیل است . تلویزیون داشت کشتی کج نشان می داد ، دو نفر ریز نقش افتاده بودند به جان یک غول پیکر . البته درست تر آن است که بگوییم یک غول پیکر افتاده بود به جان آن دو نفر ، اکثر تماشاگران بدون احتساب سن و سالشان طرفدار مرد غول پیکر بودند ، و من تمام مدت داشتم فکر می کردم که می خواهم جای کدام یک از آن سه نفر باشم . سرانجام آن که از همه کوچک تر بود دوستش و مرد غول پیکر را شکست داد و برنده شد و من به این نتیجه رسیدم که باید جای رینگ باشم . رینگ جای خوبی است ، اگر طناب هایی که دورتادورت کشیده اند به اندازه ی کافی محکم باشند . بنابراین تصمیم گرفتم شیشه ی شراب را بشکنم و به دنبال گلوله در رگ هایم بگردم ، حس می کردم این همان کار خاصی است که در چنین روز تعطیلی باید انجام بدهم .

 

گلوله را پیدا نکرده بودند . درست به معده ی  رییس اش شلیک کرده بود و تا زمانی که پلیس سر برسد با چاقویی که همیشه در جیب داشت شکم مرد را دریده بود و گلوله را درآورده بود . بعد با دستمالی که باز هم  همیشه آن را در جیب داشت با دقت تمام گلوله را تمیز کرده بود و درست قبل از آنکه پلیس ها به او دستبند بزنند گلوله را بلعیده بود . وقتی اینها را خواندم مطمئن بودم که معده اش توان هضم گلوله را دارد و البته سی سال حبسی که در بهترین حالت نصیب اش می شود . همیشه از سلامت معده اش می گفت و اعتقاد داشت که دلیل این سلامتی چیزی نیست جز طرز آشپزی همسرش . بعد با خنده اضافه می کرد که تمام ما لاغر مردنی ها هم اگر همسرانمان دستپختی مثل دستپخت همسر او داشتند حالا به این روز نیفتاده بودیم . یادم هست یکبار هم دستپخت همسرش را چشیدیم . و البته حق با او بود ، حرف نداشت . در تمام بازجویی ها هم حرفی نزده بود ، این را یکی از همکاران قدیمی که بعد از مدت ها بطور اتفاقی دیدم اش گفته بود . وقتی این را فهمیدم تعجب کردم ، چون با شناخت ِ نه چندان زیادی که از او داشتم حدس می زدم ساعت ها درباره ی کاری که انجام داده است می تواند صحبت کند . دیروز در روزنامه خواندم که به سی سال حبس محکوم شده است ، مطمئن هستم که این مجازاتی است که نه دادگاه و قاضی ، بلکه خودش برای خودش تعیین کرده است ، مجازاتی عادلانه ، و او سی سال فرصت دارد که در رگ هایش دنبال آن گلوله بگردد ، گلوله ای که به راحتی غذاهای همسرش هضم خواهد کرد . می گویند بعد از بلعیدن گلوله فریادهایی زده است که کسی از آن فریاد ها چیزی درک نکرده است ، البته شایعاتی هست که که او ...

 

هنوز شیشه ی شراب و میز شیشه ای شکسته نشده بودند و ریز نقش ترین مرد بالای سر مرد غول پیکر و دوستش ایستاده بود که گوشی ام زنگ خورد . خودش بود . از اینکه بعد از شش سال هنوز اسمش در حافظه ی گوشی ام بود یکه خوردم ، حتا بیشتر از این که چرا او باید بعد از شش سال به من زنگ بزند . چند ثانیه ی اول به احوال پرسی های معمول گذشت . شنیدن صدایش باعث شد گلوله را فراموش کنم . هیچ حرفی خاصی از کار نزد ، من هم نزدم . تنها گفت دارد زودتر از موعد بازنشست می شود ، همین روزها . احوال پرسی هایمان ته کشیده بود و کم کم داشتم به این فکر می کردم که دیگر باید به مردی مثل او چه بگویم . خودش این موضوع را فهمید و سر اصل مطلب رفت . گفت دلیل زنگ زدن اش یک سوال بوده است . می خواست بداند که من معنی لغت داتسون را می دانم یا نه . سوال چهار گزینه ای بود : خورشید تابان ، جنگل آبی ، آسمان روشن و یک گزینه  ی دیگر که حالا آن را به خاطر ندارم . مبهوت از این سوال حدس زدم که داتسون یکی از آن ماشین های ژاپنی است و از بین این گزینه ها تنها خورشید تابان من را به ژاپن نزدیک می کند . این ها را برایش توضیح دادم ، چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد از آن شروع کرد به تشکر کردن . نپرسیدم که جواب این سوال به چه درد او می خورد ، خودش هم توضیحی نداد . دوباره چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد هر دو با هم شروع کردیم به خداحافظی کردن و قرار شد باز هم با هم تماس بگیریم . تماس سه دقیقه طول کشیده بود .