من ، تو ، و یک عالمه تهران

می لرزد ، در ، دیوار ، دست هایم ، حتا قاب عکس بالای تخت مشترک . در عکس بیست سال پیش من است در کت و شلوار دامادی  . در عکس حالای اوست در لباس عروسی  . حالا روی تخت نشسته است و به من نگاه می کند . نگاه اش نمی کنم . می لرزد :  تخت ، بیست سال پیش من ، قاب عکس ،  از همان اول صبح . در اتوبوس ، تا ایستگاه اول تنها من بودم و کلی صندلی . در استگاه دوم پیرمرد و پیرزنی سوار شدند . مرد در ردیف آخر قسمت مردانه نشست و زن در ردیف اول قسمت زنانه . من را می دیدند ؟ زن بلند صحبت می کرد . نشسته بودم روی ردیف دوم که برعکس باقی صندلی ها و مسیر اتوبوس است . در فکر بیست سال پیش خودم بودم و حالای او . زن بلند بلند با مرد حرف می زند . حرف نه ، محاکمه اش می کرد . پیرمرد جواب نمی داد . به بیرون و جایی در دوردست خیره شده بود . جایی که ورای تمام عابران و مغازه ها و ساختمان ها به موازات اتوبوس حرکت می کرد . مبهوت به همان نقطه نگاه می کرد ، انگار نه انگار که زنش دارد جلوی من تمام چهل سال زندگی مشترکشان را جار می زند و تمام مصیبت ها و بدبختی های چهل سال اخیر را بر سر پیرمرد خالی می کند . کم مانده است بگوید کودتای بیست و هشت مرداد هم تقصیر این پیرمرد مفلوک است . شاید آنجا که پیرمرد اینطور مصرانه چشم از آن بر نمی دارد چهل سال پیش همین پیرزن است در قاب عکس . می لرزید . خیره به قاب عکسی در دوردست نگاه می کرد و می لرزید . یکدفعه انگار که تازه من را دیده است نگاهش را سمت من می چرخاند و می گوید :

خیالات برت نداره ، نوشتن مث یه اسلحه می مونه که رو به آدم نشونه رفته ، سریعتر از اون چیزی که فک می کنی آدمو لخت می کنه . مبادا اینارو بنویسی

لرزیدم  . و تمام زلزله های امروزم از همین جا آغاز شد . شاید از کارکنان جدید یا قدیم روزنامه بود یا در واحد های کناری کار می کرد و از آنجا فهمید که کارم روزنامه نگاری است . شاید حدس زده بود . از چی ؟ شاید از خودکاری که انتهایش از بالای جیبم  بیرون زده بود . این روزها کمتر کسی خودکار در جیب پیراهنش می گذارد . لرزیدم . چیزی برای جواب دادن نداشتم جز همان لبخند رنگ و رو رفته ی همیشگی که انگار همین چند پیش برای صدمین بار از ماشین لباسشویی بیرون آمده است . پیرزن یک لحظه ساکت شد . نگاهی به من کرد و حرفهایش را ادامه داد :

با کی حرف میزنی ماشاالله ؟ اینقدر تریاک کشیدی خرفت شدی . تمام زندگی من و بچه ها و عقل خودتو دود کردی رفت . رفت ، آقا نگهدار ، ماشالله پیا ده شو .

نگهداشت . پیاده شد . تا من از صبح برگردم قاب عکس همچنان داشت می لرزید و او روی تخت انگار که همین حالا از قاب بیرون زده است نگاهش را از من بر نمی داشت . نشسته بودم روی مبل کنار تخت . انگار بجز زنم تمام دنیا شده بود یک گوشی موبایل که صاحبش در یک جلسه ی کاری او را ساکت کرده و حالا  موبایل بیچاره چاره ای ندارد جز لرزیدن . تنها و تنها بلرزد و بلرزد و بلرزد . می لرزید همه چیز جز زنم . پوزخندی روی لبش بود که اگر داوینچی این پوزخند را می دید احتمالن دهان زنم را خرد می کرد . داوینچی از آن ها بود که می دانند با لب ها چه کارها که نمیشود کرد . پوزخندش را به کلمات تبدیل کرد و گفت :

خوبه خوبه ... نمی خواد وانمود کنی که شوکه شدی از حرفام و برات اهمیت داشته ... ادای آدمای ناراحتو واسم در نیار   

فندکم را از جیبم درآوردم . مردهای توی فیلم ها در این جور مواقع سیگار روشن می کنند . نداشتم و هرگز شبیه مردهای توی فیلم ها نبودم . شاید بیست سال پیش چرا ، اما حالا فکر می کنم بهترین جایی که می توانم باشم نه در فیلم ها که در ردیف آخر یک سینمای متروک است . در دستم چراغ قوه ای است و به تک و توک مشتری های سینما جایشان را نشان می دهم . اما نه . چراغ قوه می لرزد . در هماهنگی کامل با دستانم میلرزد . این کار هم از من برنمی  آید . پس برمی گردم به زلزله ی شخصی ام و دوباره روی مبل کنار تخت می نشینم . کنار تخت و قاب عکس و زنم . این مدتی که نبودم انگار همینطور حرف می زده است و من حالا از لا به لای این آوار کلمات سردرآورده ام . از حرفهایش سردرنمی آورم . سرم را میان دستهایم می گیرم و سعی می کنم از بیست سال پیش سردرآورم . بیست  سال و چند ماه قبل از همین قاب عکس ، من و همین زن که در کمال صداقت روبرویم نشسته است و چند دقیقه قبل گفت که از یک سال قبل  با مردی رابطه داشته است . بیست سال و چند ماه قبل  است و زنم با همان صورت و اندام همیشگی  اش  روی صندلی پارکی نشسته و از آرزوهایش می گوید . من بیست سال جوان تر از حالایم و طوری مبهوت و شیفته نگاهش می کنم که انگار یک نقاش اهل شیلی بعد از فروختن تمام زندگی اش به پاریس رسیده است و حالا به لوور و حالاتر به تابلوی مونالیزا . مونالیزا در لوور است ؟ چه اهمیتی دارد ؟ مرضیه یکدفعه صحبتش را قطع می کند . به قوهای پارک جمشیدیه نگاهی می اندازد و از من می پرسد :

تو چه آرزویی داری رضا ؟

بیست سال پیش من از فکر لوور و پاریس و نقاش شیلیایی بیرون می آید و جواب می دهد :

دوس دارم زلزله بیاد ، همه بمیرن . تو بمونی و من و کلی تهران .

مرضیه خندید . می خندد . زلزله آمده است و تمام خانه ام را برانداز می کند . همین حالای مرضیه می گوید : باز تو هپروتی رضا ؟ شانس آوردی تریاکی نیستی وگرنه دیگه می خواستی چی کار کنی

کار ؟ چه کاری از دستم برمی آید  جز لرزیدن . جز یک گوشی ساکت موبایل شدن . سرم را از شر دستانم رها می کنم . نگاه می کنم به چشمانش . اشک در چشمانش می لرزد . چرا زلزله از تمام این شهر بی در و پیکر خانه ی مرا ترجیح داده است ؟ تمام آرزوها همیشه اینقدر نصفه و نیمه واقعی می شوند ؟ نگاهش را می دزد . می اندازد روی قاب عکس و چشم می دوزد به جایی در دوردست  . حالت تهاجمی اش را از دست داده . پوزخندش محو شده است . آرام می گوید :

رضا ما ده ساله با هم نخوابیدیم ... رضا ده ساله اینجا با سربازخونه هیچ فرقی نداره ... حداقل سربازا بعضیاشون بعضی وقتا... رضا منم آدمم به خدا...

باقی حرفهایش را نمی شنوم . زلزله دوباره شروع می کند به لرزاندن و من آدم را تصور می کنم وقتی که حوا در کمال صداقت به او می گوید یک سالی است که بی خوابی هایش را با برادر آدم تقسیم می کند . آدم احتمالن از من عاقل تر است . بی درنگ سنگی برمی دارد و بی آنکه فکر کند بر لب حوا لبخند  است یا پوزخند صورتش را له می کند و بدین ترتیب نسل بشر برای همیشه از زندگی معاف می شود و به اینجا نمیرسد . اینجا ، روی مبل کنار تخت و قاب عکسی که برای همیشه همه چیز را زیر نظر دارد . اما آدم که برادر نداشته است...

آدم نمی شوم . من مانده ام و خیالبافی هایم . ده سال اخیر زندگی ام در خیره شدن به عکس ها گذشته است . ده سال در انتظار آمدن زلزله تا من بمانم و او و کلی تهران خراب شده . اهمیتی نمی دهم به آن همه جنازه ی زیر آوار . همین کافی است : من ، تو و یک عالمه تهران . تو اما اینجا نیست . نشسته است روی تخت و بوی برادرم که از لابه لای آوار بیرون می زند و می رسد به بینی بزرگ و پهن من . می روم روی تخت و پهن می شوم کنار مرضیه و زل می زنم به قا... خسته شده ام . کسی باید جواب گوشی موبایلی که من هستم را بدهد . می دهد :

من طلاق می خوام رضا . طلاق . اگرم بهت گفتم داداشت بوده واسه این بود که یه کم بیای بیرون ببینی بقیه دنیا چه طوریه . رضا ده ساله جای خودم به عکسام نگاه می کنی . خیلی پیر شدم ؟ از چشت افتادم ؟ نکنه تو هم با خواهرم ... این روزا دیگه از هیچی تعجب نمی کنم...

حالای همسرم می رود لب حوض پارک جمشیدیه تا به قوها غذا بدهد . بیست سال پیش من طوری که مرضیه نبیند سریع کادوی تولدش را از کیف بیرون می آورد . می رود لب حوض و با دستهایش چشمهای مرضیه را می گیرد . مرضیه برمی گردد و با دیدن کادو از خوشحالی جیغ می زند . نیم ساعت بعد که کادویش را باز کرده و باز دارد قوها را دید می زند بی مقدمه می گویم :

با من ازدواج میکنی ؟

می کند . کرد .

رضا گوشت با منه ؟ رضا ده ساله حرف زدن با تو هیچ دردی رو دوا نمی کنه . رضا این ده سال من با دیوار حرف می زدم به زبون میومد . می تونی تصور کنی چقد سخته ؟ رضا من یه همدم می خواستم . یه همسر . یه کسی  که دوسم داشته باشه . حرفامو بفهمه . رضا ده ساله نیستی ... هیچوقت بودی ؟ رضا من نمیخوام باقی عمرمو تو صومعه ی تو بگذرونم . رضا .. جان رضا بیا امروز طلاقم بده بی دردسر

از حرفهایش " امروز بیا طلاقم بده " را می شنوم . امروز را به خاطر می آورم . اتوبوس و پیرمرد . روزنامه . عصر کیک خریدن و در راه کادو کردن حلقه ی ازدواج . امروز تولد مرضیه است . بود . بعد از ده سال می خواستم همین حالای خودم باشم و دوباره بشوم همسرش . می خواستم فراموش کنم ده سال قبل ِ پارک جمشیدیه را که کلی سبز بود . برادرم طاهر رفت سیگار بخرد . مرضیه  قبل ترش رفته بود دستشویی . چرا همراهش نرفتم ؟ دیر کرد . دستهایم را نگاه کردم . کثیف . رفتم سمت دستشویی . لابه لای کاج ها طاهر بی خیال پوزخند و لبخند و مونالیزا مرضیه را یک لحظه چسبید . مرضیه تقلا می کرد رها شود . شد . من را ندیدند . از همان موقع رضا چسبید به قاب عکس تا امروز که قرار بود از قاب بیرون بزند بیاید و دوباره بشود شوهر زنش . رضا به کیفش نگاه می کند . به چشمهای مرضیه که حالا مثل اسحله ای رو به  رضا گرفته شده اند . رضا حلقه ی ازدواج در کیفش را تصور می کند . بلند می شود . لرزان از بین مبل ها و تخت و باقی اثاثیه راهش را به سمت آشپزخانه باز می کند . چشمش به کیک می افتد ، به پارک لعنتی جمشیدیه ، به برادرش طاهر . کارد را از کشویی بر می دارد و سعی می کند باز راهش  و طناب دور کیک و شکم برادرش و رگ مرضیه را باز کند . دستانش می لرزند . کارد هم ، در هماهنگی کامل با دستانش ...

قدیمی / خوکی در قفس آنتی بیوتیک ها

 

1

بیشترین گزارش وبا از استان قم و شهرستان کرج

45 درصد مردم ایران نیازمند ارتودنسی

مصرف آبمیوه باعث افزایش نسبی خطر دیابت می شود

تعریق زیاد کف پا باعث بیماری قارچی می شود

آلودگی هوا شایع ترین علت ناباروری مردان در شهر هاست

قرمزی چشم را جدی بگیرید

استرس و اضطراب حملات آلرژیک را تشدید می کند

آیا سنگی درون کیسه ی صفرای شماست ؟

باکتری مارپیچ درون معده ی شما

نگذارید بطری های پلاستیکی یخ بزنند

ایران روی کمربند شیوع سرطان مری و معده

آلودگی هوا 300 برابر خطرناک تر از دود سیگار

داروهای درمان زخم معده استخوان ها را شکننده می کند

تشخیص افسردگی از روی صدای افراد

کمردرد از علائم پوکی استخوان است

تلویزیون و اختلالات بینایی

کاربران تلفن همرا ه از مرکبات بیشتر استفاده کنند

 

2

سطرهای بالا مطالب  پنج روزنامه ی مختلف  تنها در یک روز است ، معمولا موضوعاتی نظیر خبرهای  بالا در صفحاتی زیر عنوان سلامت ، اجتماعی یا پژوهشی آورده می شوند . که ظاهرا برای روزنامه های عمومی صفحاتی فرعی و   کم اهمیت محسوب می شوند . در لابه لای خبرها ی اقتصادی و سیاسی که معمولا تیتر اول یک روزنامه را می سازند این نوع صفحات که با اسم سلامت کاری جز اعلام  انواع بیماری و درد و خطر را ندارند بیشتر سویه های پنهان سیاست و اقتصاد جهان ِ معاصر را بازتاب می دهند تا همان صفحات اقتصادی یا سیاسی که حجم اصلی و بیشترین مخاطب و نتیجتا آگهی و سود را برای روزنامه ها تضمین می کند

3

روزانه نتیجه ی ده ها و صد ها پژوهش ، آمارگیری و آزمایشات پزشکی منتشر می شود و در همان ابعاد ما تیتر ها و خبر هایی همچون مطالب قسمت یک مواجهیم ، روزی نیست که از کشف مضرات یک ماده یا عمل بیشتر آگاه نشویم ، هر روزه ما بیشتر از قبل می دانیم که هر فعالیت و هر ماده دارای چه ضرر و زیانی است . و این پژوهش ها و آزمایشات برای اینکه به ورطه ی تکرار نیافتند ناچارند همه چیز را شامل شوند و در تمام حوزه ها وارد شوند ، نوعی فضولی و کنجکاوی ِ کاملا علمی و انسانی  خود را ملزم به کشف تمام بیماری ها و مضراتی می داند که انسان با آن روبروست . و احتمالا به لطف همین تحقیقات  از یک سو گفته می شود که انسان امروز بیشتر از تمامی اعصار گذشته عمر می کند  و از طرف دیگر حتی ورزش کردن نیز عامل نوعی  سرطان اعلام می شود و بیشتر از تمام اعصار انسان با درد ها و مضرات و  بیماری هایی که هر روزه کشف و شناسایی می شوند در معرض محاصره است: نوعی دانایی  که که نه تنها  رهایی بخش نیست بلکه انقیاد و حبس انسان را مد نظر دارد

 

4

کارکردهای اقتصادی این پژوهش ها و آزمایشات به راحتی قابل ریشه یابی و کشف هستند ، مخالفت اکثریت دولت ها با مثلا سیگار بیشتراز آنکه  از شهروند دوستی و انسانیت حاکمان برخیزد از ضررهایی نشات می گیرد که حکومت ها هر ساله با درمان بیماران متحمل می شوند . تمام مقامات  دولتی هنگام مخالفت با دخانیات بیشتر از همه با مظلوم نمایی خاصی از مبالغی حرف می زنند که هر ساله برای عوارض  دخانیات هزینه می کنند .  اکثریت این تحقیقات از طرف دانشگا ه ها و کارخانه های داروسازی ای انجام می شود که با پایان یافتن بیماری ها ی انسان و یا کشف ِ درمان تمام بیماری ها  خود را ورشکسته خواهند یافت ! یک مثال ساده برای این بحث بهداشت دهان و  دندان است  . از تبلیغات و آزمایشات این نتیجه حاصل می شد که برای داشتن دندان خوب و سالم نیاز به آدامس مخصوص ، نخ دندان ،خمیر دندان هایی که با توجه با قابلیت های مختلف شان هر چند وقت یک بار باید تعویض شوند ، مسواک،  مسواک برقی ، دهانشویه ها ، سالی یکبار جرمگیری  و صد البته واریز مبلغی به صورت منظم برای تایید وسواس مشتری ها به جیب دکتر . نصف این وسایل احتمالا در بدبینانه ترین حالت صد سال بیشتر نیست که استفاده می شوند

5

اما مهم تر از ثروتی که در صنعت پزشکی و این گونه تحقیقات وجود  دارد کارکرد سیاسی_ پلیسی این گونه خبرها  و آزمایشات حائز اهمیت است ، مدت هاست عصر پادشاهان ِ سنگدل و سرکوب و اختناق به سر رسیده است ، از ایران تا فرانسه تمام حاکمان کشور خویش را آزادترین کشور دنیا می دانند ، دیگر از گروه های مخوف جاسوسی – پلیسی که تمام زندگی مردم را زیر نظر داشتند گویی خبری نیست ، و نباید هم باشد . اگر پادشاه زمانی با جلاد ها و قصاب هایش حکومت ترس و وحشت را برقرار می کرد ، اگر حاکمان معاصر تر با دخالت در خصوصی ترین حوزه های تک تک افراد جامعه قدرت شان را به رخ می کشیدند دیگر اعمال سکوب و قدرت به چنین ابزارها ی واضح و روشنی نیاز ندارد . صفحات بهداشت و سلامت همان ترس و وحشت و همان هراس دیرینه را در ابعادی کم هزینه تر برا ی قدرت - قدرتی که دیگر حتا دلیلی ندارد سیاسی باشد - تو لید می کند ، کارکرد تمام این اختناق ها و سرکوب ها و ایجاد ترس ها در بدیهی ترین حالت قدرت نمایی و ایجاد نوعی محیط امن برای صاحبان قدرت بود . حا ل قدرت آنچنا ن خود را قدرتمند حس می کند که دلیلی برای قدرت نمایی  به صورت واضح و ظاهری نمی بیند . تماشای  بریدن دست و پای یک انسان توسط دژخیمان یک قلدر ِ مسلط دردناک تر است یا دیدن دختر ی که خودش را به انواع قرص ها و رژیم ها  و دستگاه های ورزشی بسته است تا به وزن و شرایط ایده آل برسد ؟ اینجا نه قدرت که طریقه ی اعمال آن عوض شده است

 

6

هر روز راه حل تازه ای برای آلام و دردهای بشری کشف می شود و به همین میزان انسان از عوارض و خطرات مواد و فعالیت های مختلف آگاه تر می شود و انگار به قول جامی این گفتگوی تا به قیامت مسلسل است ، کارکرد این نظام پزشکی بر پایه ی  سیاست ِ  چماق – هویج بسیار روشن است : انسان سالم با خواندن چنین اخباری از سلامت خود خرسند می شود و در عین حال در ترسی ابدی نسبت به بیماری های کشف شده قرار دارد ، کسی که خود و جسم  خود را در معرض تهدید های دائمی می یابد کاملا در بی تفاوتی اش نسبت به وضع موجود و اجتماعی  محق است . اگر صفحات حوادث به  اعتبار بخشیدن به  خشونت رسمی ِ حاکم و   محدود کردن کردن تبهکاری در حوزه ای خاص و مجزا از جامعه مشغول است پزشکی و صفحات پزشکی  روزنامه ها نیز به نوعی فردی سازی و منحرف کردن ِ انسان از تمامی نیاز های جمعی اش و سلب هرگونه اراده و توان برای تغییر مشغولند ، تلاشی گسترده دائما قصد دارد که انسان سرش را از جیب مراقبتی شدیدا  درونی و خنثی  بیرون نیاورد.

. در اینجا نقش جلاد را خود ِ  قربانی بر عهده گرفته است : انسان معاصر خودش را می کُشد تا بیشتر زنده بماند ، و البته بیشتر زنده می ماند ، چرا  که دیگر  در خود ِ کلمه ی " خود " به مفهومی پزشکی زنده است ، انسان امروز تنها از نظر زیست شناسی بیشتر عمر می کند و نه بیشتر، انسان امروز به تعبیر شاهکار بودلر " بَرده ی شهید زمان " شده است

از خودم

 تنهایی ام را کور خوانده ام

و این عصای سپید

دستان دختری است

که راه گشای من است

***

بی نقشه    بی راهنما

در به در شده ایم در خودمان

و این سطرها

دری است که رو به شما باز می شود

****

ما برای دیدن هم

جهان را کور خواندیم