من ، تو ، و یک عالمه تهران
خیالات برت نداره ، نوشتن مث یه اسلحه می مونه که رو به آدم نشونه رفته ، سریعتر از اون چیزی که فک می کنی آدمو لخت می کنه . مبادا اینارو بنویسی
لرزیدم . و تمام زلزله های امروزم از همین جا آغاز شد . شاید از کارکنان جدید یا قدیم روزنامه بود یا در واحد های کناری کار می کرد و از آنجا فهمید که کارم روزنامه نگاری است . شاید حدس زده بود . از چی ؟ شاید از خودکاری که انتهایش از بالای جیبم بیرون زده بود . این روزها کمتر کسی خودکار در جیب پیراهنش می گذارد . لرزیدم . چیزی برای جواب دادن نداشتم جز همان لبخند رنگ و رو رفته ی همیشگی که انگار همین چند پیش برای صدمین بار از ماشین لباسشویی بیرون آمده است . پیرزن یک لحظه ساکت شد . نگاهی به من کرد و حرفهایش را ادامه داد :
با کی حرف میزنی ماشاالله ؟ اینقدر تریاک کشیدی خرفت شدی . تمام زندگی من و بچه ها و عقل خودتو دود کردی رفت . رفت ، آقا نگهدار ، ماشالله پیا ده شو .
نگهداشت . پیاده شد . تا من از صبح برگردم قاب عکس همچنان داشت می لرزید و او روی تخت انگار که همین حالا از قاب بیرون زده است نگاهش را از من بر نمی داشت . نشسته بودم روی مبل کنار تخت . انگار بجز زنم تمام دنیا شده بود یک گوشی موبایل که صاحبش در یک جلسه ی کاری او را ساکت کرده و حالا موبایل بیچاره چاره ای ندارد جز لرزیدن . تنها و تنها بلرزد و بلرزد و بلرزد . می لرزید همه چیز جز زنم . پوزخندی روی لبش بود که اگر داوینچی این پوزخند را می دید احتمالن دهان زنم را خرد می کرد . داوینچی از آن ها بود که می دانند با لب ها چه کارها که نمیشود کرد . پوزخندش را به کلمات تبدیل کرد و گفت :
خوبه خوبه ... نمی خواد وانمود کنی که شوکه شدی از حرفام و برات اهمیت داشته ... ادای آدمای ناراحتو واسم در نیار
فندکم را از جیبم درآوردم . مردهای توی فیلم ها در این جور مواقع سیگار روشن می کنند . نداشتم و هرگز شبیه مردهای توی فیلم ها نبودم . شاید بیست سال پیش چرا ، اما حالا فکر می کنم بهترین جایی که می توانم باشم نه در فیلم ها که در ردیف آخر یک سینمای متروک است . در دستم چراغ قوه ای است و به تک و توک مشتری های سینما جایشان را نشان می دهم . اما نه . چراغ قوه می لرزد . در هماهنگی کامل با دستانم میلرزد . این کار هم از من برنمی آید . پس برمی گردم به زلزله ی شخصی ام و دوباره روی مبل کنار تخت می نشینم . کنار تخت و قاب عکس و زنم . این مدتی که نبودم انگار همینطور حرف می زده است و من حالا از لا به لای این آوار کلمات سردرآورده ام . از حرفهایش سردرنمی آورم . سرم را میان دستهایم می گیرم و سعی می کنم از بیست سال پیش سردرآورم . بیست سال و چند ماه قبل از همین قاب عکس ، من و همین زن که در کمال صداقت روبرویم نشسته است و چند دقیقه قبل گفت که از یک سال قبل با مردی رابطه داشته است . بیست سال و چند ماه قبل است و زنم با همان صورت و اندام همیشگی اش روی صندلی پارکی نشسته و از آرزوهایش می گوید . من بیست سال جوان تر از حالایم و طوری مبهوت و شیفته نگاهش می کنم که انگار یک نقاش اهل شیلی بعد از فروختن تمام زندگی اش به پاریس رسیده است و حالا به لوور و حالاتر به تابلوی مونالیزا . مونالیزا در لوور است ؟ چه اهمیتی دارد ؟ مرضیه یکدفعه صحبتش را قطع می کند . به قوهای پارک جمشیدیه نگاهی می اندازد و از من می پرسد :
تو چه آرزویی داری رضا ؟
بیست سال پیش من از فکر لوور و پاریس و نقاش شیلیایی بیرون می آید و جواب می دهد :
دوس دارم زلزله بیاد ، همه بمیرن . تو بمونی و من و کلی تهران .
مرضیه خندید . می خندد . زلزله آمده است و تمام خانه ام را برانداز می کند . همین حالای مرضیه می گوید : باز تو هپروتی رضا ؟ شانس آوردی تریاکی نیستی وگرنه دیگه می خواستی چی کار کنی
کار ؟ چه کاری از دستم برمی آید جز لرزیدن . جز یک گوشی ساکت موبایل شدن . سرم را از شر دستانم رها می کنم . نگاه می کنم به چشمانش . اشک در چشمانش می لرزد . چرا زلزله از تمام این شهر بی در و پیکر خانه ی مرا ترجیح داده است ؟ تمام آرزوها همیشه اینقدر نصفه و نیمه واقعی می شوند ؟ نگاهش را می دزد . می اندازد روی قاب عکس و چشم می دوزد به جایی در دوردست . حالت تهاجمی اش را از دست داده . پوزخندش محو شده است . آرام می گوید :
رضا ما ده ساله با هم نخوابیدیم ... رضا ده ساله اینجا با سربازخونه هیچ فرقی نداره ... حداقل سربازا بعضیاشون بعضی وقتا... رضا منم آدمم به خدا...
باقی حرفهایش را نمی شنوم . زلزله دوباره شروع می کند به لرزاندن و من آدم را تصور می کنم وقتی که حوا در کمال صداقت به او می گوید یک سالی است که بی خوابی هایش را با برادر آدم تقسیم می کند . آدم احتمالن از من عاقل تر است . بی درنگ سنگی برمی دارد و بی آنکه فکر کند بر لب حوا لبخند است یا پوزخند صورتش را له می کند و بدین ترتیب نسل بشر برای همیشه از زندگی معاف می شود و به اینجا نمیرسد . اینجا ، روی مبل کنار تخت و قاب عکسی که برای همیشه همه چیز را زیر نظر دارد . اما آدم که برادر نداشته است...
آدم نمی شوم . من مانده ام و خیالبافی هایم . ده سال اخیر زندگی ام در خیره شدن به عکس ها گذشته است . ده سال در انتظار آمدن زلزله تا من بمانم و او و کلی تهران خراب شده . اهمیتی نمی دهم به آن همه جنازه ی زیر آوار . همین کافی است : من ، تو و یک عالمه تهران . تو اما اینجا نیست . نشسته است روی تخت و بوی برادرم که از لابه لای آوار بیرون می زند و می رسد به بینی بزرگ و پهن من . می روم روی تخت و پهن می شوم کنار مرضیه و زل می زنم به قا... خسته شده ام . کسی باید جواب گوشی موبایلی که من هستم را بدهد . می دهد :
من طلاق می خوام رضا . طلاق . اگرم بهت گفتم داداشت بوده واسه این بود که یه کم بیای بیرون ببینی بقیه دنیا چه طوریه . رضا ده ساله جای خودم به عکسام نگاه می کنی . خیلی پیر شدم ؟ از چشت افتادم ؟ نکنه تو هم با خواهرم ... این روزا دیگه از هیچی تعجب نمی کنم...
حالای همسرم می رود لب حوض پارک جمشیدیه تا به قوها غذا بدهد . بیست سال پیش من طوری که مرضیه نبیند سریع کادوی تولدش را از کیف بیرون می آورد . می رود لب حوض و با دستهایش چشمهای مرضیه را می گیرد . مرضیه برمی گردد و با دیدن کادو از خوشحالی جیغ می زند . نیم ساعت بعد که کادویش را باز کرده و باز دارد قوها را دید می زند بی مقدمه می گویم :
با من ازدواج میکنی ؟
می کند . کرد .
رضا گوشت با منه ؟ رضا ده ساله حرف زدن با تو هیچ دردی رو دوا نمی کنه . رضا این ده سال من با دیوار حرف می زدم به زبون میومد . می تونی تصور کنی چقد سخته ؟ رضا من یه همدم می خواستم . یه همسر . یه کسی که دوسم داشته باشه . حرفامو بفهمه . رضا ده ساله نیستی ... هیچوقت بودی ؟ رضا من نمیخوام باقی عمرمو تو صومعه ی تو بگذرونم . رضا .. جان رضا بیا امروز طلاقم بده بی دردسر
از حرفهایش " امروز بیا طلاقم بده " را می شنوم . امروز را به خاطر می آورم . اتوبوس و پیرمرد . روزنامه . عصر کیک خریدن و در راه کادو کردن حلقه ی ازدواج . امروز تولد مرضیه است . بود . بعد از ده سال می خواستم همین حالای خودم باشم و دوباره بشوم همسرش . می خواستم فراموش کنم ده سال قبل ِ پارک جمشیدیه را که کلی سبز بود . برادرم طاهر رفت سیگار بخرد . مرضیه قبل ترش رفته بود دستشویی . چرا همراهش نرفتم ؟ دیر کرد . دستهایم را نگاه کردم . کثیف . رفتم سمت دستشویی . لابه لای کاج ها طاهر بی خیال پوزخند و لبخند و مونالیزا مرضیه را یک لحظه چسبید . مرضیه تقلا می کرد رها شود . شد . من را ندیدند . از همان موقع رضا چسبید به قاب عکس تا امروز که قرار بود از قاب بیرون بزند بیاید و دوباره بشود شوهر زنش . رضا به کیفش نگاه می کند . به چشمهای مرضیه که حالا مثل اسحله ای رو به رضا گرفته شده اند . رضا حلقه ی ازدواج در کیفش را تصور می کند . بلند می شود . لرزان از بین مبل ها و تخت و باقی اثاثیه راهش را به سمت آشپزخانه باز می کند . چشمش به کیک می افتد ، به پارک لعنتی جمشیدیه ، به برادرش طاهر . کارد را از کشویی بر می دارد و سعی می کند باز راهش و طناب دور کیک و شکم برادرش و رگ مرضیه را باز کند . دستانش می لرزند . کارد هم ، در هماهنگی کامل با دستانش ...