ما در درون سینه هوایی نفهته ایم
بر باد اگررود دل ما زان هوا رود
می خواهم برایتان داستانی واقعی تعریف کنم .با وجود آنکه خاطره ای بسیار قدیمی است اما تصور می کنم این روزها یادآوری اش برایم وظیفه ای خطیر محسوب می شود . همه ی ما ملک الشعرای بزرگ شهرمان را خوب به خاطر داریم .آن شاعر شاعران ، کسی که باقی شاعران به او اقتدا می کردند و حتا دشمنانش دراین که او بهترین شعرها را سروده تردید نداشتند . همگان شعرهایش را از حفظ داشتند ، در هر مجلس و محلی اشعار او خوانده می شد . سرباز ها با کلمات او حمله ور می شدند و کودکان با طنین اصواتش به خواب میرفتند . درست بیست سال پیش من روزنامه نگاری جوان بودم که بدون ذره ای علاقه به کارم مشغول بودم . تازه ازدواج کرده بودم و دختر هفت ساله ام مرا مجبور کرده بود برای تامین مایحتاجش به هر کاری تن دهم . ابتدا مسئول قسمتی در معدنی دورافتاده شدم . بعد از چند ماه مغازه ای باز کردم و شروع به فروختن لوازم التحریر کردم . مغازه ، فروش و مشتری های خوبی داشت . تصمیم گرفتم کسی را در مغازه جای خودم بگذارم و خودم پی کار دیگری بروم . شاگردی استخدام کردم و خودم در به در کاری نان و آب دار شدم . روزی یکی از مشتری های همیشگی ام سر صحبت را باز کرد . گفت که داستان نویس است و اوقات فراغتش در روزنامه ای به عنوان خبرنگار مشغول است . از علائق ام گفتم و این که دنبال کار جدیدی هستم . پیشنهاد داد به روزنامه بیایم و همانجا مشغول شوم . راستش جذابیتی که این نام داشت مرا وادار کرد فردایش به روزنامه بروم و در سرویس فرهنگی به عنوان خبرنگار کارم را شرو ع کنم . از همان ساعت اول از کارم متنفرم شدم .راستش را بخواهید به سرم زد دوباره به معدن برگردم . اما به دلایلی که حالا به خاطر ندارم کارم را ادامه دادم . کم کم با این شغل کنار آمدم و بی اینکه از تنفرم نسبت به شغلم ذره ای کاسته شود سعی کردم با این حقیقت کنار بیایم که آدمی یک ناچاری مداوم است . آن روزها هفتمین کتابش چاپ شده بود . اساتید ادبیات دیگرحسادت و لجبازی را کنار گذاشته بودند و لب به تحسین گشوده بودند . شاعران جوانتر به هر کجا برای یافتن اش سر می کشیدند و لحظه ای همصحبت شدن یا طرد شدن از سوی او را برای خودشان افتخاری محسوب می کردند . کتابهایش همان فروشی راداشتند که آخرین مدل های لباس ومنتقدین همانقدر او را والاترین شاعر تمام دورانها می دانستند که مردم عادی و حتی کارگران . گویا خودش هم از این همه شهرت و محبوبیت سر از پا نمی شناخت . هر روز خبر دیده شدنش با فلان بازیگر سینما یا تئاتر شنیده می شد و رسوایی ها ی اخلاقی اش همانقدر زبانزد بود که شعر هایش . با وجد آنکه آن زمان چهل ساله بود بسیار خوش لباس و جوان و می نمود و حتا به او برای تبلیغ برخی کالاها پیشنهاداتی داده شده بود که او با عصبانیت تمامشان را رد کرده بود . در برابر تمام شایعات و حرفهایی که درباره اش زده می شد او هرگز عکس العملی نشان نداد . جز کتاب های شعرش از او هیچ چیز دیگری چاپ نشده بود و کسی به یاد نداشت که او مصاحبه ای کرده باشد یا یکی از ده ها دعوتش به سخنرانی و شعر خوانی را پذیرفته باشد . همین امر شایعات پیرامونش را تقویت می کرد و گویی او نیز از این امر خرسند بود . کمتر کسی را میشد پیدا کرد که از محل خانه اش اطلاعی داشته باشد یا بتواند ادعا کند که با او معاشرت دارد . البته بجز ستارگان زن سینما که برای اثبات اینکه تنها عشق زندگی او هستند با یکدیگر مسابقه گذاشته بودند . اجازه نمی داد عکس جدیدی از او چاپ شود و تنها عکس هایی که از او موجود بود توسط عابران عادی و به صورت بی نام و نشان در اینترنت منتشر می شد . و خودش البته سریعن علیه منتشر کننده اش شکایتی تنظیم می کرد و عکس را تا آنجا که امکانش می بود جمع آوری می کرد . آن روزها من هم مثل باقی مردم شیفته اش بودم و تمام کتابهایش را بار ها و بارها دوره می کردم . خوب خاطرم هست که به دختر هفت ساله ام یکی از شعرهایش را یاد داده بودم و او همیشه در مهمانی ها و مجالس آن را از حفظ می خواند . همسر مرحومم هم با وجود آنکه افلاطون را به خاطر آرمانشهرش تحسین می کرد اما اعتقاد داشت او تنها شاعری است که لیاقت ورود به آن مدینه ی فاضله را دارد . همین طور که به شغل جدید عادت می کردم روزی وکیل اش به روزنامه آمد و گفت که شاعر شاعران می خواهد من با او مصاحبه ای کنم . ابتدا سردبیر قبول نکرد و گفت که می خواهد جمعی از شاعران طراز اول کار مصاحبه را انجام دهند اما وکیل با اصرار گفت که تنها و تنها این من هستم که اجازه دارد با او مصاحبه کند . سردبیر که از این موضوع شگفت زده شده بود در نهایت قبول کرد. به هر حال این اولین مصاحبه ای بود که او قرار بود انجام دهد و اعتبار و شهرتی بی مانند برای روزنامه به ارمغان می آورد . قرار مصاحبه برای هفته ی بعد بود . یک تیم از روزنامه و روشنفکران بسیج شدند تا تمام کتاب ها و نوشته هایش را چند باره بخوانند و سوالت لازم را طراحی کنند تا من در مصاحبه آنها را بپرسم . اما من زیر بار نرفتم و گفتم اگر من برای این کار از سوی وی لایق شناخته شده ام باید خودم هم واقعن این کار را انجام دهم و نه به نمایندگی از کسانی که او نمی خواسته با آنها مصاحبه کند . باز هم سردبیر به خاطر منافع روزنامه چاره ای نداشت جز اینکه حرف من را قبول کند . یک هفته مرخصی گرفتم . سه روز تمام تمام کتاب هایش را خواندم و سوالتی که به ذهنم رسیده بود را نوشتم . باید اعتراف کنم تاکیدش برای این که من تنها کسی هستم که می تواند این کار را انجام دهد اعتماد به نفس عجیبی به من داده بود و سر از پا نمی شناختم . از روز پنجم به سوالاتی فکر کردم که خصوصی تر باشند و سعی کردم تا حد امکان از زندگی خصوصی عجیب غریبش اطلاعاتی کسب کنم . با وکیلش تماس گرفتم و پیشنهاد کردم که این مصاحبه نه به سیاق معمول کاملن رسمی و رو در رو بلکه حالت یک مهمانی داشته باشد . من ضبط صوتی همراهم باشد و مانند یک مهمان وارد خانه اش شوم و از لحظه ی اول همه چیز را ضبط کنم و بعد از تایپ مکالمه و پیاده کردنش نسخه ی نهایی را برای او بفرستم تا در صورت تایید چاپ کند . وکیل به نیابت از او قبول کرد و گفت که ساعت یک بعد از ظهر فردا در آدرسی که گفت او را ملاقات کنم . راستش برای یک مصاحبه ی تاریخی با بی نظیر ترین شاعر تمام دوران ها ساعت عجیبی بود . خودم حدس می زدم که عصر یا شب را انتخاب کند . نشانی را که دوباره خواندم فهمیدم درست روبروی مدرسه ی دخترم است . فردا راس ساعت یک جلوی خانه اش بودم . زنگ مورد نظر را زدم و صدایی گفت که فکر نمی کرده اینقدر خوش قول باشم . صدایش زیر بود و با تصوری که من از شاعران داشتم زمین تا آسمان فرق می کرد . اگر کسی یک لیوان نوشیدنی به من بدهد ممنون می شوم . نه ، آب کافی است ممنونم . پزشکان مدت هاست لذت باقی نوشیدنی ها را برایم قدغن کرده اند . بله ، یک لیوان کافی است . ساعت چند است ؟ . هه هه . درست می گویید . از روی عادت پرسیدم وگرنه اینجا زمان دیگر اهمیتی ندارد . خسته نشدید ؟ ادامه بدهم ؟ . باشد باشد . طبقه ی دوم بود . راهرو از تمیزی برق می زد و سرتاسرش با نقاشی های بیکن تزیین شده بود . در طبقه ی دوم نیمه باز بود و کسی برای استقبال از من دیده نمی شد . در زدم و همان صدا گفت که می توانم داخل شوم . وارد که شدم روبرویم فضایی نسبتن بزرگ بود که در انتهای سمت راستش دری قرار داشت . هیچ دیواری در آن خانه پیدا نبود و انگار که دیوار ها از کتاب ساخته باشند تا سقف کتاب بود که به آسمان می رفت . تا آن زمان این همه کتاب یکجا ندیده بودم و با وجود اینکه انتظار داشتم او آدم با مطالعه ای باشد اما هرگز تصور این همه کتاب را نداشتم . سمت چپ دو پنجره قرینه ی هم یک نزدیک به در یکه من از آن داخل شدم و دیگری در انتهای این سالن رو به خیابان قرار داشت و مرد در پنجره ی دورتر ایستاده بود و با لبخند بیرون را تماشا می کرد . چند لحظه ای حیران همانجا جلوی در ایستادم و نمی دانستم چه کنم . بالاخره سرش را رو به من برگرداند و تعارف کرد که داخل بیایم و روی یک از دو مبل راحتی که آنجا قرار داشت بنشینم . در اتاق بجز این دو مبل راحتی و انبوه کتاب ها دو میز تحریر قدیمی نیز وجود داشت که آنها نیزلبالب از کتاب بودند . روی مبل نشستم و منتظر شدم تا از پنجره بکند و بیاید اینجا روبرویم بنشیند . همانطور که دوباره داشت بیرون را تماشا می کرد پرسید که ضبطم روشن است یا نه . داخل راه پله روشنش کرده بودم و شرحی از راه پله داده بودم . گفتم که روشن است و برای اینکه فضای سرد آنجا را بشکنم به شوخی گفتم که هر چه بگوید ممکن است بر علیه اش استفاده شود . شوخی بی مزه و شاید ناراحت کننده ای بود اما او با صدای بلند خندید و گفت که من از آن دست آدم هایی هستم که می دانند چگونه باید جدی ترین مسائل را تعریف کرد تا مخاطب به خنده بیاید . راستش تا امروز او تنها کسصی است که این حرف را در مورد من زده است . دوباره داشت بیرون را نگاه می کرد که زنگ مدرسه به صدا درآمد و به دنبال صدا هیاهوی بچه ها از خیابان به داخل هجوم آورد . یادم افتاد که دخترم همین حالا آن پایین است و این موضوع را به او گفتم . تعجبی چندانی از خودش نشان نداد و گفت که شرط می بندد می تواند نشان دهد کدام یکی از آن صدها دختر بچه را من به وجود آورده ام . رفتم کنارش ایستادم و منتظر شدم تا حدس بزند . بین آن همه بچه خودم هم نمی توانستم پیدایش کنم . زنم را اما همان ابتدا کنار در دیدم که انتظار آمدن دخترمان را می کشد . پرسید : همسر شماست ؟ و من بهت زده از این که چگونه فهمیده است جواب مثبت دادم . گفت که کار سختی نبوده و از نگاهم تشخیص داده است . هنوز هر دو ی ما دنبال دختر من بودیم که ناگهان با شعفی بچه گانه با دست در راهرو ی داخلی مدرسه نشان داد و گفت آنجاست . درست گفته بود و این باورکردنی نبود . راستش کمی ترسیده بودم و این نبوغ باعث شده بود دست پایم را گم کنم . دو بار روی شانه ام زد و گفت که شرط را باخته ام و حالا از من می خواهد که بی آنکه سوال کنم تنها گوش دهد . داشت به سمت میز تحریرش میرفت که یکدفعه برگشت و گفت که به همسرم و دخترم بگویم بیایند بالا و من این تعارف را رد کردم . باز هم اصرار کرد و من گفتم که ترجیح می دهم خودمان باشیم . دیگر از حاشیه رفتن خسته شده بودم و برای اینکه وارد موضوع اصلی شویم پرسیدم که چرا تا به حال مصاحبه نکرده است . جواب داد که تمام شعرهایش در حکم مصاحبه هستند . در جواب گفتم اما شاید طرفدارانش بخواهند چیزهایی بیشتری از او بدانند که در جواب گفت در شعرهایش از موضوعاتی آنچنان خصوصی صحبت کرده که هرگز ندیده است کسی بتواند درباره شان صحبت کند . همین ابتدا خلع سلاح شده بودم و با همین دو جواب تمام سوالاتم را جوا ب داده بود . همانطور که روی میز تحریر لم داده بود گفت که اگر منظورم از چیزهایی خصوصی بی ارزش ترین آنهاست می تواند کمکم کند و گفت که اسپاگتی را دوست دارد . سیگار نمی کشد و حالا شورت سبز رنگی پوشیده است . می دانم چه فکر می کنید اما من حس کردم بیشتر از آنکه قصد تحقیر مرا داشته باشد مخاطبان مصاحبه را به هیچ می گرفت . به او گفتم که با این جواب هایش چیزی برای پرسیدن باقی نمانده است و او گفت که دقیقن به همین دلیل تا به حال مصاحبه نکرده است . گفت که عادت کرده است جای حرف زدن شعر بگوید و هر کس که می خواهد چیزی در موردش بداند کافی است به کتاب هایش مراجعه کند . لطفن اجازه دهید قصه ام را تمام کنم بعد سوال بپرسید ، اینجوری تمرکزم را از دست می دهم . ببخشید . ممنونم . دیگر سوالی برا یپرسیدن نداشتم و با قیافه ای گرفته به او چشم دوخته بودم . فهمید و گفت می تواند برایم تعریف کند که چگونه و چرا شاعر شد و از شعر هایی بگوید که برای پیش آمده اند و نتوانسته است آنها را بنویسد . بله بله . دقیقن همین را گفت . شعرهایی که برایش پیش آمده و نتوانسته است آنها را بنویسد . یک ربع بعد من با مشت به دهانش کوبیدم و از خانه اش بیرون زدم . در حالی که صدای خون آلودش درراهرو و بین نقاشی های بیکن می چرخید که می گفت اگر اینها را چاپ کنم کسی باور نمی کند و از من شکایت خواهد کرد . باشد تعریف می کنم اما تعریف کردن شعرهایی که نسروده بود برایم سخت است اما حالا که همسر ودخترم را ازدست داده ام میتوانم...
( مرد دستش را روی قلبش می گذارد و روی زمین می افتد . چند نفر زیر بغلش را می گیرند و روی دو صندلی در انتهای سالن می نشانندش . زیر لب می گوید : چوآفتاب می از مشرق پیاله برآید . یکباره شروع می کند به فریاد زدن و یکبند می گوید : ساکی ، ساکی ، به من ساکی برسانید . آرامش می کنند)
- سلام
- سلام بفر مایید
- من می خواستم کتابمو چاپ کنین
- ا.. خوب ...
- خیلی بده آدم نامزد و ناشرش یکی باشه ؟
- ستاره تویی ؟
- چه عجب ! رضا تمومش کردم ، همین الان
- یعنی بعد سه ماه قراره دل بکنی از کنج عزلتت ؟
- فکر می کنم از قبلیا خیلی بهتر شده
- شک ندارم ، بدو پاشو بیا اینجا که دیگه نمی تونم تحمل کنم
- چیو نمی تونی تحمل کنی ؟ دوری منو یا کتاب جدیدی که قراره چاپ کنی ؟
- هر دو ، در واقع یکی ان اگه ناراحت نمی شی
- نمیشم اما این سه ماهه اینجا مثل خوکدونی شده ، امروز می خوام مرتب کنم خونه رو
- آخ که چقدر هم اهل جمع و جور هستی ، پاشو بیا اینجا . زنگ بزن یه کاگر بیاد تمیزش کنه
- نمیشه...
- میشه، نیم ساعت دیگه میبینمت ستاره ی سهیل !
- باشه ، اما نیم ساعت بیشتر میشه احتمالن ، خداحافظ
- راستی اسمشو چی گذاشتی ؟
- نیم ساعت دیگه ، باشه ؟
- شخصیت اولش هنوز منم ؟
- نیم ساعت دیگه ، بابای
زن گوشی را میگذارد و دوباره برمی دارد ، بعد از چند بوق :
- سلام
- سلام خانم داوودی ، حالتون چطوره
- چه هوشی جناب شریفی ، ممنون . شما چطورین ؟
- شکر خدا ، هوش نیست ، از بس مشتری کم شده قدیمیا اگه چند ماهم سراغ نگیرن ما یادمون می مونه
- آقای شریفی یه کارگر می خواستم برای خونه ی خودم ، آشنا باشه و مطمئن چون خودم نیستم . یه پسری بود که می گفت خواهر زاده ی شماست و یکی در میون می گفت حقوق قبول شده دانشگاه بوعلی ، همون که می گفت قلم خوبی ، داره اون هست هنوز یا رفت دانشگاه ؟
- هست ، الان وسط ترمشه . روبرومم نشسته . دست بوسه .
- همونو بفرست ، بهش بگو کلیدو میذارم تو جا کفشی طبقه ی آخر ، تو یه کفش پاشنه بلند
- زودی اونجاست
زن تلفن را قطع می کند و به دستشویی می رود . آبی به صورتش میزند و به خودش در آینه نگاه می کند . لبخندی می زند و خطاب به تصویر روبرویش می گوید : سلام دوست من
چند دقیقه بعد لباس پوشیده جلوی در ایستاده است ، روسری اش را مرتب می کند و کلید را در کفش می گذارد و پله ها را سریع زیر پا می گذارد
جلوی در به پسر بر می خورد . پسر سلامی نصفه نیمه می کند و سرش را پایین می اندازد
- سلام قاسم ، چطوری ؟ دانشگاه چطوره ؟
پسر بی آنکه سرش را بالا بیاورد جواب می دهد :
- خوبه خانم داوری
- داوودی ، تو هنوز انگار بابت دفعه ی قبل دلخوری . من که عذر خواهی کردم
- نه خانم ما ناراحت نشدیم به خدا ....
- پس اخماتو وا کن . من دارم میرم و معلوم نیست کی برگردم ، کلیدو گذاشتم تو کفش ومزدت هم جلوی آینه توی یه پاکته ، کنارش دو تا کتاب آخرمم هم گذاشتم برات . بخون و دفعه بعد حتمن نظرتو بگو
- چشم
- خداحافظ قاسم ، پیشا پیش دستت هم درد نکنه
قاسم جوا ب نمی دهد و چند لحظه ای زل می زند به زن که حالا دارد دور و دورتر می شود . به آهستگی از پله ها بالا می رود ، روبروی جاکفشی می ایستد ، کفش را پیدا می کند . کلید را بر می دارد و دستی روی لنگه ی چپ کفش می کشد . در باز می کند و داخل می شود . به در تکیه می دهد و نگاهی به کل خانه می اندازد . آه حسرت باری می کشد و گشتی در خانه می زند . سیگاری روشن می کند و از آشپر خانه شروع می کند ، چند کیسه ی زباله می آورد و کوه پسمانده ها و ظرف های یکبار مصرف را درونشان می ریزد . روی اپن و کابینت ها و میز چهار نفره را تمیز می کند . ظرف ها که بیشتر قاشق هستند را می شوید و به جان کف می افتد . دو ساعتی می گذرد و آشپز خانه خارج می شود . روی مبل راحتی دراز می کشد و کهنه را از سرش باز می کند . دستی روی مبل می کشد و به انگشتانش نگاه می کند . خاک گرفته اند . تلویزیون را روشن می کند و سیگاری می کشد و سطل پر از کف و اسفنجش را می آورد . مبل را تمیز می کند . تمام خانه پر از کاغذ های مچاله ای است که در انتظار یکی شدن به سر می برند . یکی از کاغذ ها را بر می دارد و سطر هایی که با مداد سیاه نوشته شده اند را دنبال می کند :
قاسم روی تخت دراز کشیده و به سقف نگاه می کند . سیگاری روشن می کنم و در دستش می گذارم . هنوز من را نگاه نمی کند . از جایم بلند می شوم و به دستشویی می روم . بیرون می آیم و قاسم را می بینم که نگاهش را قاب کرد است روی من . لبخند میزنم و دوباره به آغوشش بر می گردم ، بغلم می کند و شعری از فرخزاد می خواند :
شب می آید
و پس از شب
تاریکی
و پس از تاریکی ...
شعر را تا آخر می خواند . گریه ام می گیرد اما اشک هایم سر پایین آمدن ندارند . می خواهم بگویم موقع خواندن تقطیع شعر را رعایت نکرده است . اما چه اهمیتی دارد ؟ . نگاه ام را سنجاق می کنم به چشم هایش تا بفهمد باید شعر دیگری بخواند . اما شروع می کند از کتابهایی حرف می زند که تا آخر این ماه قرار است منتشر کند . از هیچکدام خوشم نمی آید . دوباره نگاهش به طاق افتاده است . برمی گردد و لبخندی تحویلم می دهد می نشیند لبه ی تخت و در حالی که به پنجره چشم دوخته است می گوید که دوستم دارد . دارد . من هم دارم . دارم و می گویم . کنارش می نشینم و آنقدر خیره نگاهش می کنم تا یکی دیگر از همان لبخندها که من را عاشقش کرد تحویلم دهد . می دهد ...
سطرها نیمه کاره رها شده اند . پایین ورق با مداد قرمز نوشته شده است : غیر قابل چاپ . ضربدر سرخی روی تمام صفحه را پو.شانده است . قاسم سرخ شده است . کاغذ را مچاله می کند و بی آنکه به بقیه ی کاغذ ها نگاهی بیاندازد همه شان را در کیسه فرو می کند . جارو برقی را می آورد و تمام خانه را تمیز می کند . تلویزیون را خاموش می کند و به تنها اتاق خانه می رود . در کمد را باز می کند . بینی اش را به لباس ها می چسباند . چند لحظه بعد روی تخت می نشیند و به کتاب ها زل می زند . اتاق را مرتب می کند و بر می گردد داخل آشپز خانه و شیشه شور را بر می دارد . خانه را برای پیدا کردن روزنامه زیر و رو می کند اما چیزی پیدا نمی کند . می رود سراغ کیسه ی کاغذ ها و چند تایی را بر می دارد . اول شیشه ی تلویزیون ، سپس پنجره های هال وسپس آینه و بعد سطح شیشه ای میزی که جلوی مبل است . به اتاق می رود . اول شیشه های کتابخانه را تمیز می کند . بعدش میز تحریر و در آخر پنجره و در بالکن را . کاغذها را دوباره به کیسه می ریزد و روی مبل می نشیند . نگاهش را هل می دهد سمت تلویزیون . خاموش است . با دقت به صفحه ی تلویزیون زل می زند . بلند می شود و دوباره شیشه و شور و چند کاغذ می آورد . با قدرت تمام دوباره صفحه ی تلویزیون را تمیز می کند . چند دقیقه بعد می آید و دوباره روی مبل می نشیند و به صفحه ی تلویزیون نگاه می کند . یکدفعه لرزمی کند . می رود سمت پنجره و با دقت نگاه می کند . انگار که بیرون روحی را دیده است ازجلوی پنجره کنار می رود و به اتاق پناه می برد . می نشیند روی تخت و سرش را میان دستانش می گیرد . سراسیمه بلند می شود و می ایستد روبروی کتابخانه . چشمهایش از ترس گشاد شده اند . فریادی می کشد و به سمت در ورودی آپارتمان خیز بر می دارد . یکدفعه انگار که چیزی به خاطرش رسیده باشد مکث می کند . در را می بندد و کلید را از پشتش بر می دارد . دوباره داخل خانه می شود . چشمانش را بسته است . داخل اتاق می شود و کورمال کورمال سمت میز تحریر می رود . سعی می کند با دستانش قلم و کاغذی بیابد . قلم و کاغذ را بر می دارد و با چشمهای بسته شروع به نوشتن می کند . کاغذ را می گذارد جلوی آینه و روی پول ها . کتاب ها را می بردارد و به سمت در شروع به دویدن می کند . در را به هم می کوبد و وارد راه پله می شود . جلوی در به ستاره و رضا بر می خورد :
- چرا از اسم واقعیم استفاده نکردی ؟
- دیگه چی ؟ می خوای اول کتاب هم بنویسم تقدیم به ناشرم ؟ ا.. تو اینجایی چرا ؟! . تموم شد کا...
قاسم وحشتزده به زن نگاه می کند . تنه ی محکمی به مرد می زند و کلید ها را سمتشان پرت می کند . راهش را باز می کند و به سمت خیابان اصلی فرار می کند . مرد روی زمین پهن شده و با حیرت می گوید :
- این کی بود ؟
- کارگری که اومده بود خونه رو تمیز کنه ، چرا اینجوری کرد ؟
مرد بلند شده و سراسیمه کتش را می تکاند
- سریع بیا بریم بالا شاید بالا خبریه
پله ها را یکی دو تا طی می کنند و سریع به خانه می رسند . با احتیاط در را باز می کنند و نگاهی به خانه می اندازند . هه جا برق می زند . مرد آهسته می گوید :
- همینجا وایسا من برم همه جا رو ببینم
زن بازوی مرد را رها می کند . مرد چتری را از کنار در بر می دارد و آن را طوری در دست می گیرد که انگار هر لحظه احتمال دارد توپی به سمتش پرت شود . چند دقیقه بعد لبخند بر لب به سمت در می آید و در حالی که چتر را سر جایش می گذارد می گوید :
- این دیوونه ها رو از کجا پیدا می کنی ؟ خبری نیست . همه جارو تمیز کرده و هیچی هم کم نشده
زن نفس راحتی می کشد و وارد خانه می شود . مرد به دستشویی می رود . زن گشتی در خانه می زند و همه چیز را بررسی می کند . ناگهان چشمش می افتد به پول های روبروی آینه و کاغذی که روی پول ها قرار دارد . کاغذ را باز می کند و می خواند . دست خط عجیب و غریبی دارد :
تمیز نشدن ، به خدا خیلی سابیدیم . اما پاک نمی شدن . دیگه نگید ما بیایم . خونه شما جنیه اون دفعه ام بهتون گفتم ، هر جا رو نگاه می کنم خودمو میبینم . پنجره ، تلویزیون ، میز تحریرتون . خیلی سابیدم اما نرفتم ....
مرد از دستشویی بیرون می آید و در حالی که دستهایش را خشک می کند می گوید :
راستی ستاره...
زن یکدفعه سرش را از روی کاغذ بلند می کند و زل می زند به آینه ی روبرویش .
مسعود کیمیایی کارگردان خوبی است که فیلم های مزخرفی می سازد . جمله ی قبل حداقل در مورد فیلم هایی که در چند سال اخیر ساخته است مصداق دارد و این به ظاهر پارادوکس بیشتر از آنکه شاعرانه باشد اسفناک است . برای همین در مورد فیلم محاکمه در خیابان چیز خاصی برای گفتن نمی ماند . در واقع چیز جدیدی برای گفتن نمی ماند . اما در مورد بیلبوردهای این فیلم چرا . در واقع به نظر من تبلیغات این فیلم بسیار جذاب تر از خود فیلم است . به خصوص آن قسمتی از این بیلبوردها که با رنگی متمایز روی زمینه ی سبز نوشته شده است : بیست و هفتمین فیلم مسعود کیمیایی . نه زمینه سبز تبلیغ و احتمالن ارجاعات این رنگ به وضعیت فعلی ایران اهمیت دارد و نه سبک و نوع تبلیغات این فیلم . برای من تنها همین یک جمله اهمیت دارد : بیست و هفتمین فیلم مسعود کیمیایی . مسعود خان کیمیایی . از خیابان به سینما برگردیم شاید بهتر باشد
من اگر از طرفداران و سینه چاکان سینمایش باشم چیزهای زیادی هست که بتوانم از فیلم هایش بیاموزم . اینکه نباید همرنگ جماعت شد . روی اصول و عقاید شخصی که صد البته با حقیقت همخوانند پا فشاری کنم و تسلیم شرایط و نیروهای حاکم بر جامعه نشوم . انسانیت اقتضا می کند در راه آرمان ها و اعتقاداتم جان خود را فدا کنم و در برابر ظلم ستم بایستم و هرگز همراه زورگویان نباشم و دیگر حرفها و شعارهای زیبایی که در فیلم های او جولان می دهند . حالا به خیابان باز می گردیم تا ببینینم آنجا چه می گذرد
مسعود کیمیایی در پر التهاب ترین و مشوش ترین اوضاع سیاسی ایران توانسته بیست و هفت فیلم بسازد و حدس می زنم تمام این فیلم ها یا اکثرشان اکران عمومی داشته اند . دوران محمد رضا پهلوی و خمینی و خامنه ای ، دوران موسوی و رفسنجانی و خاتمی و احمدی نژاد ، دوران میرسلیم و مهاجرانی و صفار . او را با کارگردانانی مقایسه کنیم که مثل او در هر دو دوره ی قبل و بعد از انقلاب فیلم ساخته اند . مهم نیست بر سر فریدون گله و سهراب شهید ثالث چه آمد . از همین آشنایان دیروز و امروز شروع کنیم ، از کارگردانانی که چه بسا هرگز سیاسی هم نبوده اند . کیارستمی ، مهرجویی . بیضایی که فیلم ساختن اش همانند اسم فیلم هایش است : شاید وقتی دیگر . اینان را کنار می گذاریم و به نور چشمی ها می پردازیم ، مخملباف ، حاتمی کیا ، ملاقلی پور . حتا جمال شورجه هم نتوانسته است بیست و هفت فیلم بسازد ! این پشتکار ستودنی است . به سینما باز می گردیم
فیلم قیصر فیلم خوبی است . به خصوص اگر در دوره ی تاریخی خودش آنر ا بررسی کنیم – کاری که در مورد هنر بی معنی است – فیلم بهتری هم می شود . اما اگر درست خاطرم باشد دیالوگی دارد که در آن ، قیصر ، این لات پایین شهری آن موقع تهران رو به خان دایی می گوید : خان دایی تو آدمو نا امید می کنی . اهمیتی ندارد که شاید حالا و در بین فرهیخته ترین طبقات هم چنین جمله ای از دهان کسی نشنوید . به خیابان بازگردیم
چرا مسعود کیمیایی همیشه عقب تر از شخصیت هایی است که خلق می کند ؟ چرا یکبار هم نشده مثل قیصر رفتار کند ؟ چرا از فیلمهایی که خودش ساخته یاد نمی گیرد که موضوعاتی وجود دارند که هر کس به آنها اعتقاد دارد و باید رویشان پافشاری کند ؟ جواب شاید ساده باشد : اینها تنها فیلم است و لزومی ندارد که هنرمند شخصیت هایی که خلق می کند را زندگی کند . شاید بگویید این استعداد و پشتکار این مرد با معرفت سینماست . یا شاید هم بگویید که که این مشکل بقیه است نه او . حتا می توان گفت او خنثا ترین فیلم ها را در این سال ها ساخته است ، فیلم هایی که صفار و وزیر فرهنگ پهلوی - و صد البته عزت خان ضرغامی در دیدارچند روز قبلش با استاد مورد نظر ما - به یک اندازه از آنها استقبال کرده اند ، نکته ای که البته با ادعاهای خود ایشان احتمالن همخوانی ندارد . به هر حال از سینمای او یاد گرفته ایم که بگوییم شخص مسعود کیمیایی ، نه قیصر، که خان دایی سینمای ایران است ، و واقعن آدم را ناامید می کند
می گویند روزی را اول صبح تقسیم می کنند ، اگر این طور باشد باید بگویم نکبت را هم همان کله ی صبح و وقتی هنوز در رختخواب هستیم تقسیم می کنند . نمونه اش همین چهار شنبه ی گذشته . ساعت شش صبح که چشم باز کردم فهمیدم از همان روزهاست که با سه پاکت بهمن عقابی بدون عکس هم پایین نمی رود . سولماز هنوز خواب بود و این تنها برگ برنده ی من . سعی کردم طوری که بیدار نشود به دستشویی بروم . اما نشد . گوشه ی پایم به پهلویش گیر کرد و از تخت پایین افتاد . چند لحظه گذشت تا چشم باز کند و من را ببیند که بالای سرش ایستاده ام و هاج و واج به او نگاه می کنم و چند لحظه ی دیگر هم گذشت تا بفهمد من پرتش کرده ام و دعوایمان شروع شود . دهانش را باز نکرده ترجیح دادم به دستشویی پناه ببرم از شر همسرم . اما در چنان صبحی چقدر می شود خود را خالی کرد ؟ مجبور شدم بعد از یک ربع بیرون بیایم . دست به کمر جلوی دستشویی انتظارم را می کشید . انتظار من را نه . انتظار خالی شدن دستشویی . همین خبر خوبی بود . در حالی که در را داشت می بست گفت :
تو یه پسر داری سهراب خان ، اونوقت هنوز بلد نیستی از جات پاشی ؟
- مگه تو بلدی بخوابی که من بلد باشم پاشم ؟
با این حرف جرو بحث را تا یک ساعت دیگر تضمین کرده بودم و حالا باید انتظار می کشیدم تا از غار تنهایی بیرون بیاید . می آید می نشیند روی لبه ی تخت و تمام مشکلات شخصیتی ، مالی ، خانوادگی ، ادبی ، اجتماعی و سیاسی ام را برای هزارمین بار به رویم می آورد . عشق و علاقه ام به سینمای هیچکاک را فراموش می کنم . حالا احساس می کنم قهرمان اولین فیلم راکی هستم یا رابرت دنیرو ی گاو خشمگین . ساکت می مانم ، ساکت می مانم ، ساکت می مانم و یکدفعه شروع می کنم به فریاد کشیدن . چیزی جز اصوات بلند به ذهنم نمی رسد اما انگار مفهومشان را سولماز به خوبی درک می کند . ژوپیتر بیدار شده و با شلوار و چشمانی خیس دم در ایستاده است . او را که می بینم آرام می گیرم . آرامش من را می بینند هر دو می زنند زیر گریه و این یعنی حالا وقت آن است که آنجایشان را بمالم و کمی بعد از خانه بیرون بزنم . به ژوپیتر نگاه می کنم و با لبخندی نصفه نیمه می گویم :
سلام ژوپیتر بابا ، میای تو هم با مامی و بابا اول صبح دعوابازی کنیم
_ بازی نیست ، دعوای راست راسکیه
به خودم رفته است ، سولماز ژوپیتر را بر می دارد و به حمام می روند و تا من لباس بپوشم برگشته اند . به احمقانه ترین شکل ممکن فکر می کنم که هیچکاک گوشه ای از اتاق ایستاده و دارد چشم چرانی می کند . سولماز بر می گردد و ژوپیتر را روی تختش می خواباند . از چهره اش می فهمم حالا وقت بحث های منطقی درباره ی احمقانه ترین مسائل است :
- چرا به این بچه می گی ژوپیتر ؟ باباش هم مسخره اش کنه دیگه از بقیه چه انتظاری هست ؟
- مسخره نمی کنم ، این اسمیه که دوست دارم
- اسم این بچه ابوالفضله عزیزم ، ابوالفضل ، چه اشکالی داره اسمش
- هیچ اشکالی نداره فقط وقتی بزرگ بشه نمی پرسه که وقتی اسم بابام سهرابه و اسم مادرم سولماز چرا اسم منو گذاشتن ابوالفضل ؟ اونا که اسمشون ابوالفضله اسم بچشونو می ذارن کامبیز ، اونوقت ما ...
- تا چند سال دیگه می خوای با اسمی که تو شناسنامه رفته لج بازی کنی ؟ بزرگ شو سهراب ، تو دیگه پسر رستم نیستی . واسه خودت مردی شدی
اسم پدرم علی است . اسم پدر سولماز ابوالفضل بود و چند ماه قبل به دنیا آمدن ژوپیتر درگذشت . مرد خوبی بود و من هم آن موقع با این نامگذاری مخالف نبودم . اما نمی دانم چر همیشه دوست داشتم نام پسرم ژوپیتر باشد .
کیفم را بر می دارم و سولماز و ابوالفضل و آلفرد را می بوسم و از خانه بیرون می زنم . جلو ی در نرسیده آقای شفاهی همسایه ی کناری را می بینم . سولماز او را آقای کتبی صدا می کند چرا که همیشه از امتحانات شفاهی متنفر بوده است ، به جز سه سال گذشته که در مدرسه ای شروع به تدریس کرده است . شفاهی چند ماهی است که دارد حیاط خانه اش را سقف می زند و خواب و خوراک را بر سولماز و ژوپیتر حرام کرده است . می خواهد به هیئتی که در حیاط خانه اش برگزار می کند سر و شکل جدیدتر و موقر تری بدهد . سولماز اسم هیئتشان را گذاشته عربده کش های زبان نفهم مقیم مرکز . همه شان آذری زبان هستند و این مشکلی نیست ، تمام اقوام محترم هستند و اگرمن کرد و سولماز فارس نبود احترامشان بیشتر هم می شد . وقتی مراسمشان شروع می شود ما چیزی نمیفهمیم جز یک مشت گاف و لام که بر سرمان آوار می شود . کمی با او هم بحث می کنم و می گویم کمی مراعات کند . باز هم برای صدمین بار عذر خواهی می کند و از ثوابی که نصیبمان می شود می گوید و در آخر باز هم التماس می کند که به شهرداری زنگ نزنیم . نمی داند که بالای ده بار زنگ زده ایم و شهرداری سرش شلوغ تر از آن است که به هیئت ترک های مقیم مرکز گیر بدهد . به سر کوچه نرسیده می فهمم از آن روزها نیست که بشود کار کرد . اناری را که قبل بیرون آمدن از خانه برداشته ام را از جیبم بیرون می آورم و شروع می کنم به له کردنش . آبلمبو . درستش همین است . می ایستم کنار اتوبان و به این فکر می کنم که کجا بروم . کجا را دارم برای رفتن ؟ . سوار ماشینی می شوم و می گویم تا هر کجا که می رود با او هستم . انار کامل له شده و شروع می کنم به مکیدنش . در حین کشیدن آب انار از درونش تعلیق استاد را فراموش می کنم و یاد بچه گی های ژوپیتر می افتم وقتی شیره جان سولماز را از سینه اش بیرون می کشید . انار تمام شده ، چند مسافر پیاده و سوار می شوند و من به آلفرد و سولماز و شیر خوردن ژوپیتر فکر می کنم که ماشین در میدان تجریش می ایستد و راننده با صدایی رسا رو به تنها مسافرش می گوید : آخر خطه داداش
پیاده می شوم ، به سرم میزند زنگ بزنم سولماز تا او هم بیاید و با هم برویم ، نمی شود . کار دارد . هیچ کس دیگر برای همراهی به ذهنم نمیرسد . بنابراین روزنامه ای می خرم . به سرم می زند بروم کوه . اما کدام یکی ؟ درکه ؟ دربند ؟ توچال ؟ از درکه متنفرم و یکدفعه این کوه از نقشه حذف می شود . دربند را دوست دارم اما خاطرات نوجوانی ام را زنده می کند . یکدفعه دربند هم از نقشه حذف می شود . هیچکاک می گوید که چه تهران زیبایی شده است . می ماند توچال . سوار قراضه ترین تاکسی شمال شهر می شوم و مطمئنم که به مقصد نمی رسد . کوه را عرض می کنم . جلو می نشینم و روزنامه را باز می کنم . از صفحه ی اول تمام آنها بیزارم . معمولا مسائلی را مهم تلقی می کنند که سر سوزن اهمیتی ندارند . عقب دستی ام به روزنامه نگاه می کند و دزدکی از آن می خواند . می خواهم بگویم من پولش را داده ام لعنتی و حق ندارد بخواند که هیچکاک به درستی می گوید خوبیت ندارد . از لغتی که استفاده کرده خنده ام می گیرد ، خوبیت ! . پسری است با دوست دخترش که احتمالن آنها هم برای عشقبازی جایی خلوت ترا ز توچال را پیدا نکرده اند . می خواهم برگردم بگویم که بهتر است وقتی با هم ازدواج کردند بچه نیاورند و اگر آوردند نامش را... که یکدفعه راننده که میانسالی با ریش انبوه است به روزنامه اشاره می کند و می گوید :
- اصلاح طلبی ؟
- نه ، فقط اینا دروغارو بهتر می گن
همینجا می فهمد که من آن کسی نیستم که بشود پیش او از رئیس جمهور محبوبش و اتهام تقلب دفاع کند . زل می زند به خیابان و من حالا به صفحه ی دو رفته ام . خبری نیست ، یعنی خبر خاصی نیست . چند نفر را دستگیر کرده اند . چند نفر اعتراض کرده اند . یک نفر بیاناتی صادر فرموده است و چند نفر دیگر راهکارهایی ارائه کرده اند . با تغییر اسامی می توان گفت در صد سال اخیر اتفاقات سیاسی این مملکت همیشه همین چیزها بوده است .
- سیاست چیز خسته کننده ای است
- مثل بزرگ کردن یک ابوالفضل
اولی را هیچکاک می گوید و دومی را من . در صفحه ی حوادث به چند نفر تجاوز کرده اند . چند نفر را گروگان گرفته اند . یک تله کابین در آرژانتین سقوط کرده است . یک باند توزیع مواد و دختر را هم منهدم کرده اند . و سرانجام یک قاتل توسط ماموران خدمتگذار پلیس دستگیر شده است . آیا گابو هم در تله کابین بوده ؟ احتماش ضعیف است . اینها را می گویم که به توچال می رسیم . دختر و پسر جوان بحث سیاسی می کنند و کمی از من جلو زده اند که به صفحه ی ادبی می رسم . کمی که که در صفحه می چرخم پی می برم که بیشتر صفحه ی بی ادبی است . چند شعر از دهان افتاده ، چند داستان کال و همین لحظه که به تله کابین رسیده ام . جیب هایم را زیر و رو می کنم و مطمئن می شوم بعد از سی سال دوباره می خواهم تجربه اش کنم . کابین پر شده است . دختر و پسر جوان با کابین قبلی رفته اند . هیچکاک کنار پنجره ایستاده و در حال که چشهایش برق می زند زیر لب می گوید : تعلیق . جوابش را نمی دهم . کسی از او بلیط نمی خواهد و این خاصیت مثبت شهرت است . با صفحه ی ادبی کلنجار می روم که یکدفعه چشمم به شعری کوتاه می افتد ، شاعرش اسمش را گذاشته : جامعه شناسی علاقه :
هفتاد بار دیده ام
هفتاد بار دیگر هم ببینم
باز هم نمی توانم بگویم :عشق من
بیا بی خیال شویم
تایتانیک را برای از ما بهتران ساخته اند
گیر می کنم روی این شعر ، احمقانه است اما هیچکاک می گوید : احسنت . احسنت تکه کلام خواهر سولماز هم هست . من ابتدا با او آشنا شدم و هنوز که هنوز هست این آشنایی خجسته ترین اتفاق بوده است . به شعر بر می گردم . برای هزارمین بار دوره اش می کنم تا بفهمم چه چیزی در این شعر مجذوبم کرده است . چیزی پیدا نمی کنم . یکدفعه پسری با موهای بلند پای هیچکاک را لگد می کند و او به انگلیسی چشم غره ای به پسر می رود . پسر رو به من می کند و می گوید :
- تله کابین خراب شده ، اصلن شما فهمیدی ؟
می خواهم بگویم چه اهمیتی دارد وقتی استاد تعلیق کنارت ایستاده است . اما منصرف می شوم و خودم را مضطرب و نگران نشان می دهم . آلفرد از خوشحالی بالا و پایین می پرد و هیچ رعایت وزن و سن اش را نمی کند . چشمهایش از خوشحالی می درخشند و پشت سر هم با فریاد می گوید : تعلیق ، تعلیق
پسری عینکی رو به من می گوید :
- من شما رو می شناسم ؟
- چهره تون آشناست اما نه در حد شناختن
پسر دیگری که او هم عینک زده است همین سوال را با سماجت بیشتر تکرار می کند . این یکی واقعن آشناست . هر چه کلنجار می رویم نمی فهم کجا او را دیده ام . روزنامه را تا کرده ام و روی پاهایم گذاشته ام و زل زده ام به جایی که نه آنقدر ها آسمان است و نه آنقدرها زمین . یکدفعه آلفرد رو می کند به من و می گوید :
- یه بار دیگه اون شعر رو بخون
می خوانم ، جوری به من نگاه می کند انگار که احمقم . صدای رادیویی به گوش می رسد . آلفرد رو به من می گوید : شاعرش خودتی ابله
این ممکن نیست . اما راست می گوید . اسمم را تازه می بینم که پایین شعر چاپ شده است . سرم پایین است که کسی که نمی فهمم کیست از من می خواهد داستانی بخوانم . به روزنامه نگاه می کنم سعی می کنم یکی را نخوانده انتخاب کنم . هیچکاک روی یکی انگشت می گذارد و می گوید : اینو بخون
همه ساکتند . سرم را بالا می کنم و شروع به خواندن می کنم
نام داستان هست : هیچکاک تقلبی من
تا از دهان کوچه نیفتم
به کنج سلولی خلوت پر از من
***
نظرتان چیست ؟
از بغض هایم عکس بگیرم
بیاویزم از بزرگترین بیلبوردهای شهر
از آنها که تنها
با برندهای معتبر همبستر می شوند
***
***
پشت این میز
پوشیده از کلمات
می ایستم روبروی برهنگی ام
و این سطرها زاده می شوند
گوشی موبایل نوکیا مدل ان نود نه تقلبی ساخت چین در همین لحظه از چهار و پنجاه و نه به پنج می پرد . از خواب می پرد . گوشی را ساکت می کند . کمی در رختخواب می ماند . با تخم هایش بازی می کند و پشم های بالای آلتش . به زن کنار دستش نگاه می کند و می گوید : نانی پاشو چایی بذار من برم
نانی انگار که هنوز در خواب است جواب می دهد :
نانی کدوم خریه ؟
فاطی بلند می شوند و کتری را روی آب می گذارد . آب جوش آمده ، مرد لباس پوشیده و آماده ی رفتن است . چای را نصفه و نیمه بالا می دهد و از خانه بیرون می زند . ده دقیقه ای تا سر اتوبان پیاده می رود و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . و همانجا به انتظار می ایستد تا اتوبوسی رد شود . خسته می شود و روی گارد ریل ها ی کنار اتوبان می نشیند ، چیزی نمی گذرد که اتوبوس می رسد . سوار می شود . تقریبن خالی است . راس ساعت هفت از محل سابق عوارضی رد شده است ...
****
گوشی موبایل نوکیا مدل ان نود و نه اصل از ساعت شش و پنجاه و نه به هفت می پرد . از خواب می پرد . کمی با موهای بالای آلتش بازی می کند . گوشی اش را ساکت می کند و به رو به آذین می گوید : آذین پاشو تا دیر نشده . بلند می شود و چای ساز را روشن می کند . نیم ساعت بعد هر دو سوار بر ماشین شان از خانه بیرون می زنند . آذین را روبروی موسسه ی زبان های خارجه پیاده می کند و به مسیرش ادامه می دهد . حدود هشت به میدان سوم تهرانپارس می رسد
***
ساعت آویزان شده جلوی اتوبوس هشت را نشان می دهد که در میدان سوم تهرانپارس پیاده می شود . می رود و گوشه ای به انتظار می نشیند . به انتظار می نشیند . به انتظار می نشیند . به انتظار می نشیند . به انتظار می نشیند . به انتظار می نشیند . سرانجام مردی شیشه ی ماشین را پایین می دهد تا بگوید به پنج کارگر احتیاج دارد . او را جزو پنج نفر انتخاب می کند . می گوید ماشینی اجاره کنند و دنبالش به راه بیفتند . می افتند . نیم ساعت بعد به کارگاه می رسند . تا صبحانه ای بخورند و آماده شوند نیم ساعت دیگر طول می کشد مردی که انتخابش کرده است به دیوار ی پر از کاشی اشاره می کند و به او می گوید :
این کاشیا باید تیشه ای بشن ، تیشه جواب نمیده ، اون کلنگ رو ور دار و شروع کن . این دیوار رو امروز تموم نکنی از مزد خبری نیست
اینها را می گوید و می رود در کانکسی که همان نزدیکی است
کلنگ را بر می دارد . به دیوار نگاه می کند . به فاطی که در خواب شب قبل اسمش نانی بود و بسیار زیباتر . می داند که یک روزه کار دیوار تمام نمی شود . کلنگ را کمی بالا می برد و روبروی صورتش به دیوار می کوبد . باز کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . لحظه ای می ایستد و عرق پیشانی اش را پاک می کند . دوباره کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . . کمی خستگی در می کند . مرد دوباره می آید . به دیوار نگاه می کند و در حالی که یک دستش را به کمرش زده می گوید :
سیزده بدر که نیومدی همولایتی ! بجنب بابا این طوری که پیش میری یه هفته طول میکشه . کار چند ساعته اگه لفت ندی ... گوشی اش زنگ می خورد : سلام آذین جان .... و به کانکس بر می گردد . دوباره کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . یک دیگر از آن پنج نفر سیگار می خواهد . دو نخ سیگار در می آورد و شروع می کنند به دود کردن . تمام می شود . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . ساعت یازده شده است
****
گوشی نوکیا ان نود و نه سفارشی مزین به نگین های اصل یازده را نشان می دهد . از خواب می پرد . اندام تناسلی اش در بزرگترین اندازه ی ممکن اش است . صدای ملایم موسیقی از هال شنیده می شود . کمی صبر می کند تا بخوابد . وقتی که خوابید بلند می شود و به هال می رود زنی را می بیند که رو به حیاط روی صندلی نشسته است و کتابی می خواند . به طرفش می رود :
صبح بخیر مریم جان
می بوسدش و کمی روی دسته ی صندلی کنارش به حیاط خانه نگاه می کند . ساعت دوازده شده است که از خانه بیرون می زند
***
کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد که انگار خبری می شود . می ایستد و نگاه می کند
***
ساعت یک به کارگاه می رسد ، چند مرد از درون کانکس به استقبالش می آیند . گزارش کارها را به او می دهند و دنبالش در کارگاه به راه می افتند . گشتی در کارگاه می زنند و همگی به درون کانکس بر می گردند
***
کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . ساعت مچی من هفت را نشان می دهد که دیوار تمام می شود . مرد از کانکس بیرون می آید . خسته نباشیدی می گوید و دستمزدش را می دهد . ساعت هشت شده است که به میدان سوم تهرانپارس می رسد . کلنگ را بالا می برد و به دیوار می کوبد . ساعت نه آزادی رسیده است . کلنگ را بالا می برد و به دیوار... ماشین را عوض می کند و به جاده می زند . کلنگ را بالا می برد... ساعت ده به خانه رسیده است . کلنگ را بالا... یازده می خوابند . کلنگ ...
****
یازده می خوابند . کانکس...
***
یازده می خوابند... هیچ...
***
ته قبری افتاده است . بالای قبر چند کلنگ استاده اند . کلنگ ها به جانش می افتند . فاطی جیغ می زند و خودش را روی او می اندازد . یکباره شروع می کنند به کردن . کلنگ ها همچنان تکه پاره شان می کنند . حسابی که نابود شدند کلنگ ها می روند و چند بیل رویشان خاک می ریزند . گوشی موبایل نوکیا مدل ان نود نه تقلبی ساخت چین در همین لحظه از چهار و پنجاه و نه به پنج می پرد . از خواب می پرد . ...
***
ته قبری افتاده است . پنج مرد ، کلنگ به دست بالای قبر ایستاده اند . یکباره با کلنگ ها به جانش می افتند . آذین کنار قبر ایستاده . جیغ می زند و کمک می خواهد . حسابی که نابود شد . مردها بیل می آورند و رویش خاک می ریزند و قربان صدقه ی آذین می روند . گوشی موبایل نوکیا مدل ان نود و نه اصل از ساعت شش و پنجاه و نه به هفت می پرد . از خواب می پرد ...
***
ته قبری افتاده است . پنج مریم بالای قبر ایستاده اند و به نوبت شروع می کنند به درآوردن لباهایشان . قبر را فراموش می کند و زل می زند به مریم ها . حالا همگی تنها لباس زیر به تن دارند . یکباره از شرت ها و سینه بندهایشان . کلنگ بیرون می آورند . مریم ها رفته اند و شده اند چند مرد که از کانکس بیرون آمده بودند . حسابی که نابود شد مردها خاک رویش می ریزند . گوشه ی قبر . مریم روی صندلی نشسته و چای می نوشد و به قبر نگاه می کند . لباس تنش نیست ، قبر را فراموش می کند و به مریم زل می زند . گوشی نوکیا ان نود و نه سفارشی مزین به نگین های اصل یازده را نشان می دهد . از خواب می پردشکسپیر
آقای مجید مجیدی ، کارگردان مطرح ژانر " بدبختی آسیایی " – ژانری که تلاش می کند بدویت ، بدبختی و حماقت را واجد ارزش و فضیلت نشان دهد - چندی پیش از نگرانی هایشان در باب از بین رفتن هویت و اصالت تهرانشان و بی توجهی اداره کنندگان شهر به خصوص در زمان کرباسچی به این موضوعات سخن گفته اند . بگذریم ازاین نکته که ته مانده ی تمام آنچه ایشان شکوه و هویت می نامند با یک زلزله ی شش ریشتری نابود می شود ، به نظر می رسد بسیاری مقولات در تهران ایشان به همان سبک و سیاق گذشته باقی مانده اند و تنها تا حد کمی تغییر شکل یا تغییر کاربری داده اند ، برای نمونه می توان به سقا خانه ها اشاره کرد ، این نمایندگی خدا در هر محل و کوچه ، نماد سراب عمومیت بخشیدن به همه چیز . جایی برای بیرون ریختن ایمان در خیابان . نذری و شمعی و آرامش خاطر . مکانی برای اثبات این نکته که نمی توان از خدا رهید (2) . اکثر ما برای تصور کردن یک سقاخانه در ذهنمان آن را در شب تخیل می کنیم تا بتوانیم نوری را که از سقاخانه بر تاریکی خیابان پرتو می افکند را هم در آن بگنجانیم ، نوری که نمادی است از معنویت و خلوص این خداپرداز های همگانی . در شکل و شمایل قدیمی اش احتمالن خواهند گفت که در تهران امروز دیگر تعداد کمی از این سقاخانه ها باقی مانده اند و این دم دستی ترین مکان برای خلوت با خدا و درخواست برای استجابت نیازها حالا بسیار بیشتر از گذشته نایاب شده است . اما فکر می کنم در این مورد بخصوص می توان تغییر شکلی را تشخیص داد که در این اماکن مقدس همگانی رخ داده است
شکل ها و رسوم اجتماعی که به شکل آیینی در جامعه های اولیه اعمال می شد بتدریج جنبه ی غیر مذهبی و دنیوی پیدا می کنند و بدین ترتیب " ذوب می شوند " و در معرض تغییر احتمالی و تعامل ارتباطی آگاهانه تر قرار می گیرند (3)
شاید به همان تعداد سقاخانه های قدیمی و حتا بیشتر امروزه خودپرداز های بانک دیده می شوند . با شکل و شمایلی نزدیک به اجداد نه چندان قدیمی ترشان اما تقریبن با همان کاربرد و خصلت . خصوصن با همان نور که بر تاریکی ما می تابد . حتا وارداتی بودن این پدیده هم از این شباهت نمی کاهد
بر همه ی زمین کفری نیست که در زیر ایمانی و طاعتی نیست که در زیر آن معصیتی بزرگتر از آن و اختیار کنج و عبودیتی نیست که در زیر آن ترک حرمتی و ادعای محبتی نیست که در زیر آن بی ادبی نباشد (4)
خدای سقاخانه مهمترین ویژگی اش سکوت پر ابهامش است (5). خدایی که هیچ معلوم نیست که کی و چگونه بندگانش را از بلایا و مشکلاتشان نجات می بخشد . خدای خودپرداز اما رک تر است . حرفش را صریح می زند ، چقدر می خواهی تا از مشکلاتت رها شوی ؟ و سریع می گوید که آیا بنده ی مومنی بوده ای یا نه ، می توانی از حسابت برداشت کنی یا مجبوری چند روز دیگر هم به عبادت بپردازی . همان لحظه به بندگانش خواهد گفت به ازای عبادتی که در حق وی انجام داده اند چقدر از نعمات وی بهره مند می شوند . خدای سقاخانه اگر برای رفع احتیاجات دوستدارانش به شمعی بسنده می کند خدای خودپرداز اما تمام زندگی فرد را طلب می کند . خدای سقاخانه بر خلاف همگانی و هرجایی بودنش همچنان خدای آسمان هاست . خدای خودپرداز اما زمین را به تصرف خویش درآورده است : همه ی افراد به هنگام آمدن به سر کار خود در صبح ، پیش از آغاز به کار دست هایشان را بشویند ، کارشان را به خداوند تقدیم کنند ، صلیب بکشند و کار را شروع کنند (6) . اما هر دوی این خدایان بندگانشان را از نور معنوی به خصوص در شب بی نصیب نمی گذارند . آیا این همان ید بیضا نیست که جهان را در نوردیده است ؟
اگر خدای سقاخانه نوید جهانی بهتر را می دهد ، خدای خودپرداز اما خود را از بار چنین مسئولیتی نیز خلاصی بخشیده است . او حلال مشکلات فعلی بشریت است و نه حلال آرزوهای غیر اینجایی آنان . هر چند که کاگزارانش برای حل چنین مشکلاتی نیز روانشناسی را پیشنهاد می کنند . شاید مهمترین تفاوت این دو در نوع برخوردشان با مومنان است ، اگر خدای سقاخانه ها می توانست همزمان چند تن از آنان را بحضور بپذیرد و به راز ها و نیاز هایشان گوش فرا دهد ، خدای سکولار خودپرداز همانند دنیای شگفت انگیز تازه اش فردی تر شده است و بندگانش باید به نوبت در صف به انتظار بایستند : تمام مکتب ها مذهبهای اشرافی در طول تاریخ ، مکتبهای انزوا و خلوت پرستی است (7) . آقای مجیدی احتمالن اشتباه می کنند . کافی است در شب های موسوم به " شام غریبان " به خیبان های تهران سری بزنند ، آن هنگام که " جوانان " در خودپردازهای بانک شمع روشن می کنند
- ترکیب از سنایی است ، در حدیقه الحقیقه : این همه عقل های عاریتی است ...
2-اخبار حلاج : حلاج را در بازار قطعیه ی بغداد گریان دیدم که سه بار با فریاد گفت : ای مردم مرا از دست خدا برهانید ... او مرا از خودم بازستانیده و به خویشتنم باز نمی گرداند
3- مایکل پیوزی – یورگن هابرمارس – نشر هرمس
4-اخبار حلاج
5- مهمانسرای دو دنیا – اریک امانوئل اشمیت : چرا خدا انقدر ساکته ؟ نکنه اون بالا همه رفتن تو اغما ؟ چرا جواب نمی دن ؟ ضربه مغزی شدن ؟ خب بیدارشون کنین ! یه کاری بکنین ! قرن هاست که همه وقت خواب با اونا حرف می زنن ...
6- مراقبت و تنبیه - ماده ی یک مقررات کارخانه ی سن مور – میشل فوکو
7- دکتر علی شریعتی
خیالات برت نداره ، نوشتن مث یه اسلحه می مونه که رو به آدم نشونه رفته ، سریعتر از اون چیزی که فک می کنی آدمو لخت می کنه . مبادا اینارو بنویسی
لرزیدم . و تمام زلزله های امروزم از همین جا آغاز شد . شاید از کارکنان جدید یا قدیم روزنامه بود یا در واحد های کناری کار می کرد و از آنجا فهمید که کارم روزنامه نگاری است . شاید حدس زده بود . از چی ؟ شاید از خودکاری که انتهایش از بالای جیبم بیرون زده بود . این روزها کمتر کسی خودکار در جیب پیراهنش می گذارد . لرزیدم . چیزی برای جواب دادن نداشتم جز همان لبخند رنگ و رو رفته ی همیشگی که انگار همین چند پیش برای صدمین بار از ماشین لباسشویی بیرون آمده است . پیرزن یک لحظه ساکت شد . نگاهی به من کرد و حرفهایش را ادامه داد :
با کی حرف میزنی ماشاالله ؟ اینقدر تریاک کشیدی خرفت شدی . تمام زندگی من و بچه ها و عقل خودتو دود کردی رفت . رفت ، آقا نگهدار ، ماشالله پیا ده شو .
نگهداشت . پیاده شد . تا من از صبح برگردم قاب عکس همچنان داشت می لرزید و او روی تخت انگار که همین حالا از قاب بیرون زده است نگاهش را از من بر نمی داشت . نشسته بودم روی مبل کنار تخت . انگار بجز زنم تمام دنیا شده بود یک گوشی موبایل که صاحبش در یک جلسه ی کاری او را ساکت کرده و حالا موبایل بیچاره چاره ای ندارد جز لرزیدن . تنها و تنها بلرزد و بلرزد و بلرزد . می لرزید همه چیز جز زنم . پوزخندی روی لبش بود که اگر داوینچی این پوزخند را می دید احتمالن دهان زنم را خرد می کرد . داوینچی از آن ها بود که می دانند با لب ها چه کارها که نمیشود کرد . پوزخندش را به کلمات تبدیل کرد و گفت :
خوبه خوبه ... نمی خواد وانمود کنی که شوکه شدی از حرفام و برات اهمیت داشته ... ادای آدمای ناراحتو واسم در نیار
فندکم را از جیبم درآوردم . مردهای توی فیلم ها در این جور مواقع سیگار روشن می کنند . نداشتم و هرگز شبیه مردهای توی فیلم ها نبودم . شاید بیست سال پیش چرا ، اما حالا فکر می کنم بهترین جایی که می توانم باشم نه در فیلم ها که در ردیف آخر یک سینمای متروک است . در دستم چراغ قوه ای است و به تک و توک مشتری های سینما جایشان را نشان می دهم . اما نه . چراغ قوه می لرزد . در هماهنگی کامل با دستانم میلرزد . این کار هم از من برنمی آید . پس برمی گردم به زلزله ی شخصی ام و دوباره روی مبل کنار تخت می نشینم . کنار تخت و قاب عکس و زنم . این مدتی که نبودم انگار همینطور حرف می زده است و من حالا از لا به لای این آوار کلمات سردرآورده ام . از حرفهایش سردرنمی آورم . سرم را میان دستهایم می گیرم و سعی می کنم از بیست سال پیش سردرآورم . بیست سال و چند ماه قبل از همین قاب عکس ، من و همین زن که در کمال صداقت روبرویم نشسته است و چند دقیقه قبل گفت که از یک سال قبل با مردی رابطه داشته است . بیست سال و چند ماه قبل است و زنم با همان صورت و اندام همیشگی اش روی صندلی پارکی نشسته و از آرزوهایش می گوید . من بیست سال جوان تر از حالایم و طوری مبهوت و شیفته نگاهش می کنم که انگار یک نقاش اهل شیلی بعد از فروختن تمام زندگی اش به پاریس رسیده است و حالا به لوور و حالاتر به تابلوی مونالیزا . مونالیزا در لوور است ؟ چه اهمیتی دارد ؟ مرضیه یکدفعه صحبتش را قطع می کند . به قوهای پارک جمشیدیه نگاهی می اندازد و از من می پرسد :
تو چه آرزویی داری رضا ؟
بیست سال پیش من از فکر لوور و پاریس و نقاش شیلیایی بیرون می آید و جواب می دهد :
دوس دارم زلزله بیاد ، همه بمیرن . تو بمونی و من و کلی تهران .
مرضیه خندید . می خندد . زلزله آمده است و تمام خانه ام را برانداز می کند . همین حالای مرضیه می گوید : باز تو هپروتی رضا ؟ شانس آوردی تریاکی نیستی وگرنه دیگه می خواستی چی کار کنی
کار ؟ چه کاری از دستم برمی آید جز لرزیدن . جز یک گوشی ساکت موبایل شدن . سرم را از شر دستانم رها می کنم . نگاه می کنم به چشمانش . اشک در چشمانش می لرزد . چرا زلزله از تمام این شهر بی در و پیکر خانه ی مرا ترجیح داده است ؟ تمام آرزوها همیشه اینقدر نصفه و نیمه واقعی می شوند ؟ نگاهش را می دزد . می اندازد روی قاب عکس و چشم می دوزد به جایی در دوردست . حالت تهاجمی اش را از دست داده . پوزخندش محو شده است . آرام می گوید :
رضا ما ده ساله با هم نخوابیدیم ... رضا ده ساله اینجا با سربازخونه هیچ فرقی نداره ... حداقل سربازا بعضیاشون بعضی وقتا... رضا منم آدمم به خدا...
باقی حرفهایش را نمی شنوم . زلزله دوباره شروع می کند به لرزاندن و من آدم را تصور می کنم وقتی که حوا در کمال صداقت به او می گوید یک سالی است که بی خوابی هایش را با برادر آدم تقسیم می کند . آدم احتمالن از من عاقل تر است . بی درنگ سنگی برمی دارد و بی آنکه فکر کند بر لب حوا لبخند است یا پوزخند صورتش را له می کند و بدین ترتیب نسل بشر برای همیشه از زندگی معاف می شود و به اینجا نمیرسد . اینجا ، روی مبل کنار تخت و قاب عکسی که برای همیشه همه چیز را زیر نظر دارد . اما آدم که برادر نداشته است...
آدم نمی شوم . من مانده ام و خیالبافی هایم . ده سال اخیر زندگی ام در خیره شدن به عکس ها گذشته است . ده سال در انتظار آمدن زلزله تا من بمانم و او و کلی تهران خراب شده . اهمیتی نمی دهم به آن همه جنازه ی زیر آوار . همین کافی است : من ، تو و یک عالمه تهران . تو اما اینجا نیست . نشسته است روی تخت و بوی برادرم که از لابه لای آوار بیرون می زند و می رسد به بینی بزرگ و پهن من . می روم روی تخت و پهن می شوم کنار مرضیه و زل می زنم به قا... خسته شده ام . کسی باید جواب گوشی موبایلی که من هستم را بدهد . می دهد :
من طلاق می خوام رضا . طلاق . اگرم بهت گفتم داداشت بوده واسه این بود که یه کم بیای بیرون ببینی بقیه دنیا چه طوریه . رضا ده ساله جای خودم به عکسام نگاه می کنی . خیلی پیر شدم ؟ از چشت افتادم ؟ نکنه تو هم با خواهرم ... این روزا دیگه از هیچی تعجب نمی کنم...
حالای همسرم می رود لب حوض پارک جمشیدیه تا به قوها غذا بدهد . بیست سال پیش من طوری که مرضیه نبیند سریع کادوی تولدش را از کیف بیرون می آورد . می رود لب حوض و با دستهایش چشمهای مرضیه را می گیرد . مرضیه برمی گردد و با دیدن کادو از خوشحالی جیغ می زند . نیم ساعت بعد که کادویش را باز کرده و باز دارد قوها را دید می زند بی مقدمه می گویم :
با من ازدواج میکنی ؟
می کند . کرد .
رضا گوشت با منه ؟ رضا ده ساله حرف زدن با تو هیچ دردی رو دوا نمی کنه . رضا این ده سال من با دیوار حرف می زدم به زبون میومد . می تونی تصور کنی چقد سخته ؟ رضا من یه همدم می خواستم . یه همسر . یه کسی که دوسم داشته باشه . حرفامو بفهمه . رضا ده ساله نیستی ... هیچوقت بودی ؟ رضا من نمیخوام باقی عمرمو تو صومعه ی تو بگذرونم . رضا .. جان رضا بیا امروز طلاقم بده بی دردسر
از حرفهایش " امروز بیا طلاقم بده " را می شنوم . امروز را به خاطر می آورم . اتوبوس و پیرمرد . روزنامه . عصر کیک خریدن و در راه کادو کردن حلقه ی ازدواج . امروز تولد مرضیه است . بود . بعد از ده سال می خواستم همین حالای خودم باشم و دوباره بشوم همسرش . می خواستم فراموش کنم ده سال قبل ِ پارک جمشیدیه را که کلی سبز بود . برادرم طاهر رفت سیگار بخرد . مرضیه قبل ترش رفته بود دستشویی . چرا همراهش نرفتم ؟ دیر کرد . دستهایم را نگاه کردم . کثیف . رفتم سمت دستشویی . لابه لای کاج ها طاهر بی خیال پوزخند و لبخند و مونالیزا مرضیه را یک لحظه چسبید . مرضیه تقلا می کرد رها شود . شد . من را ندیدند . از همان موقع رضا چسبید به قاب عکس تا امروز که قرار بود از قاب بیرون بزند بیاید و دوباره بشود شوهر زنش . رضا به کیفش نگاه می کند . به چشمهای مرضیه که حالا مثل اسحله ای رو به رضا گرفته شده اند . رضا حلقه ی ازدواج در کیفش را تصور می کند . بلند می شود . لرزان از بین مبل ها و تخت و باقی اثاثیه راهش را به سمت آشپزخانه باز می کند . چشمش به کیک می افتد ، به پارک لعنتی جمشیدیه ، به برادرش طاهر . کارد را از کشویی بر می دارد و سعی می کند باز راهش و طناب دور کیک و شکم برادرش و رگ مرضیه را باز کند . دستانش می لرزند . کارد هم ، در هماهنگی کامل با دستانش ...
1
بیشترین گزارش وبا از استان قم و شهرستان کرج
45 درصد مردم ایران نیازمند ارتودنسی
مصرف آبمیوه باعث افزایش نسبی خطر دیابت می شود
تعریق زیاد کف پا باعث بیماری قارچی می شود
آلودگی هوا شایع ترین علت ناباروری مردان در شهر هاست
قرمزی چشم را جدی بگیرید
استرس و اضطراب حملات آلرژیک را تشدید می کند
آیا سنگی درون کیسه ی صفرای شماست ؟
باکتری مارپیچ درون معده ی شما
نگذارید بطری های پلاستیکی یخ بزنند
ایران روی کمربند شیوع سرطان مری و معده
آلودگی هوا 300 برابر خطرناک تر از دود سیگار
داروهای درمان زخم معده استخوان ها را شکننده می کند
تشخیص افسردگی از روی صدای افراد
کمردرد از علائم پوکی استخوان است
تلویزیون و اختلالات بینایی
کاربران تلفن همرا ه از مرکبات بیشتر استفاده کنند
2
سطرهای بالا مطالب پنج روزنامه ی مختلف تنها در یک روز است ، معمولا موضوعاتی نظیر خبرهای بالا در صفحاتی زیر عنوان سلامت ، اجتماعی یا پژوهشی آورده می شوند . که ظاهرا برای روزنامه های عمومی صفحاتی فرعی و کم اهمیت محسوب می شوند . در لابه لای خبرها ی اقتصادی و سیاسی که معمولا تیتر اول یک روزنامه را می سازند این نوع صفحات که با اسم سلامت کاری جز اعلام انواع بیماری و درد و خطر را ندارند بیشتر سویه های پنهان سیاست و اقتصاد جهان ِ معاصر را بازتاب می دهند تا همان صفحات اقتصادی یا سیاسی که حجم اصلی و بیشترین مخاطب و نتیجتا آگهی و سود را برای روزنامه ها تضمین می کند
3
روزانه نتیجه ی ده ها و صد ها پژوهش ، آمارگیری و آزمایشات پزشکی منتشر می شود و در همان ابعاد ما تیتر ها و خبر هایی همچون مطالب قسمت یک مواجهیم ، روزی نیست که از کشف مضرات یک ماده یا عمل بیشتر آگاه نشویم ، هر روزه ما بیشتر از قبل می دانیم که هر فعالیت و هر ماده دارای چه ضرر و زیانی است . و این پژوهش ها و آزمایشات برای اینکه به ورطه ی تکرار نیافتند ناچارند همه چیز را شامل شوند و در تمام حوزه ها وارد شوند ، نوعی فضولی و کنجکاوی ِ کاملا علمی و انسانی خود را ملزم به کشف تمام بیماری ها و مضراتی می داند که انسان با آن روبروست . و احتمالا به لطف همین تحقیقات از یک سو گفته می شود که انسان امروز بیشتر از تمامی اعصار گذشته عمر می کند و از طرف دیگر حتی ورزش کردن نیز عامل نوعی سرطان اعلام می شود و بیشتر از تمام اعصار انسان با درد ها و مضرات و بیماری هایی که هر روزه کشف و شناسایی می شوند در معرض محاصره است: نوعی دانایی که که نه تنها رهایی بخش نیست بلکه انقیاد و حبس انسان را مد نظر دارد
4
کارکردهای اقتصادی این پژوهش ها و آزمایشات به راحتی قابل ریشه یابی و کشف هستند ، مخالفت اکثریت دولت ها با مثلا سیگار بیشتراز آنکه از شهروند دوستی و انسانیت حاکمان برخیزد از ضررهایی نشات می گیرد که حکومت ها هر ساله با درمان بیماران متحمل می شوند . تمام مقامات دولتی هنگام مخالفت با دخانیات بیشتر از همه با مظلوم نمایی خاصی از مبالغی حرف می زنند که هر ساله برای عوارض دخانیات هزینه می کنند . اکثریت این تحقیقات از طرف دانشگا ه ها و کارخانه های داروسازی ای انجام می شود که با پایان یافتن بیماری ها ی انسان و یا کشف ِ درمان تمام بیماری ها خود را ورشکسته خواهند یافت ! یک مثال ساده برای این بحث بهداشت دهان و دندان است . از تبلیغات و آزمایشات این نتیجه حاصل می شد که برای داشتن دندان خوب و سالم نیاز به آدامس مخصوص ، نخ دندان ،خمیر دندان هایی که با توجه با قابلیت های مختلف شان هر چند وقت یک بار باید تعویض شوند ، مسواک، مسواک برقی ، دهانشویه ها ، سالی یکبار جرمگیری و صد البته واریز مبلغی به صورت منظم برای تایید وسواس مشتری ها به جیب دکتر . نصف این وسایل احتمالا در بدبینانه ترین حالت صد سال بیشتر نیست که استفاده می شوند
5
اما مهم تر از ثروتی که در صنعت پزشکی و این گونه تحقیقات وجود دارد کارکرد سیاسی_ پلیسی این گونه خبرها و آزمایشات حائز اهمیت است ، مدت هاست عصر پادشاهان ِ سنگدل و سرکوب و اختناق به سر رسیده است ، از ایران تا فرانسه تمام حاکمان کشور خویش را آزادترین کشور دنیا می دانند ، دیگر از گروه های مخوف جاسوسی – پلیسی که تمام زندگی مردم را زیر نظر داشتند گویی خبری نیست ، و نباید هم باشد . اگر پادشاه زمانی با جلاد ها و قصاب هایش حکومت ترس و وحشت را برقرار می کرد ، اگر حاکمان معاصر تر با دخالت در خصوصی ترین حوزه های تک تک افراد جامعه قدرت شان را به رخ می کشیدند دیگر اعمال سکوب و قدرت به چنین ابزارها ی واضح و روشنی نیاز ندارد . صفحات بهداشت و سلامت همان ترس و وحشت و همان هراس دیرینه را در ابعادی کم هزینه تر برا ی قدرت - قدرتی که دیگر حتا دلیلی ندارد سیاسی باشد - تو لید می کند ، کارکرد تمام این اختناق ها و سرکوب ها و ایجاد ترس ها در بدیهی ترین حالت قدرت نمایی و ایجاد نوعی محیط امن برای صاحبان قدرت بود . حا ل قدرت آنچنا ن خود را قدرتمند حس می کند که دلیلی برای قدرت نمایی به صورت واضح و ظاهری نمی بیند . تماشای بریدن دست و پای یک انسان توسط دژخیمان یک قلدر ِ مسلط دردناک تر است یا دیدن دختر ی که خودش را به انواع قرص ها و رژیم ها و دستگاه های ورزشی بسته است تا به وزن و شرایط ایده آل برسد ؟ اینجا نه قدرت که طریقه ی اعمال آن عوض شده است
6
هر روز راه حل تازه ای برای آلام و دردهای بشری کشف می شود و به همین میزان انسان از عوارض و خطرات مواد و فعالیت های مختلف آگاه تر می شود و انگار به قول جامی این گفتگوی تا به قیامت مسلسل است ، کارکرد این نظام پزشکی بر پایه ی سیاست ِ چماق – هویج بسیار روشن است : انسان سالم با خواندن چنین اخباری از سلامت خود خرسند می شود و در عین حال در ترسی ابدی نسبت به بیماری های کشف شده قرار دارد ، کسی که خود و جسم خود را در معرض تهدید های دائمی می یابد کاملا در بی تفاوتی اش نسبت به وضع موجود و اجتماعی محق است . اگر صفحات حوادث به اعتبار بخشیدن به خشونت رسمی ِ حاکم و محدود کردن کردن تبهکاری در حوزه ای خاص و مجزا از جامعه مشغول است پزشکی و صفحات پزشکی روزنامه ها نیز به نوعی فردی سازی و منحرف کردن ِ انسان از تمامی نیاز های جمعی اش و سلب هرگونه اراده و توان برای تغییر مشغولند ، تلاشی گسترده دائما قصد دارد که انسان سرش را از جیب مراقبتی شدیدا درونی و خنثی بیرون نیاورد.
. در اینجا نقش جلاد را خود ِ قربانی بر عهده گرفته است : انسان معاصر خودش را می کُشد تا بیشتر زنده بماند ، و البته بیشتر زنده می ماند ، چرا که دیگر در خود ِ کلمه ی " خود " به مفهومی پزشکی زنده است ، انسان امروز تنها از نظر زیست شناسی بیشتر عمر می کند و نه بیشتر، انسان امروز به تعبیر شاهکار بودلر " بَرده ی شهید زمان " شده است