توی جمع خوارم کن ، کنج خلا ماچم کن . در ولنتاین با خلاف این ضرب المثل مواجهیم
1
کلیشه ای در فیلم های کمدی- رمانتیک هالیوودی وجود دارد ، در ابتدا دختر و پسر با هم آشنا می شوند ، سپس در طول فیلم اختلافات و مشکلاتی بروز می کند ، سپس در انتها دختر و پسر بهم می رسند و یکی از آن دو عشقش را به آن یکی ابراز می کند . این ابراز عشق معمولن برخلاف مشکلات و اختلافات قبلی ِ پیش آمده در جمع رخ می دهد ، گویی عده ای باید شاهد وجود این احساسات باشد ، چنین مکان اجتماعی ای در بسیاری از این فیلم ها فرودگاه است . در اینجا هم اتفاقی برخلاف ضرب المثل قسمت اول رخ می دهد : توی خلا خوارم کن ، توی جمع ماچم کن
2
در تقویم مناسبت های مختلف در روزهای خاصی تجسد می یابند ، روز کارگر ، روز عشاق ، روز آزادی ، و حتی روز ملی شدن صنعت نفت ، این تفاوت در نامگذاری روزها نباید ما را به اشتباه بیندازد ، تمام این صفات وطبقات در یک نکته با هم مشترکند : آنها به تاریخ تعلق دارند ، آنها چیزی منقرض شده ، باستانی و بدون حضور در اکنون هستند ، چنین روزهایی بجای آنکه پاسداری و زنده کردن دوباره ی میراثی قدیمی باشند در حکم موزه ای برایشان هستند
3
کادوهای ولنتاین : روز بنجل فروشی ، روز بازیافت تمام چیزهای بدردنخور. آنها عینیت یافتن توهمی ذهنی هستند به قول شیمبورسکا ، اگر اشتباه نکرده باشم ، عشق واقعی در هر قرن یک یا دو بار رخ می دهد . چیزی که درون انسان ها وجود ندارد در این روز به شکل خرس ، قلب و عروسک هایی دیگر بروز بیرونی می یابد . توهم حضور چیره می شود . قلبی که در سینه نمی تپد اما به رنگ قرمز خوشایندش به شریک تقدیم می شود . از این رو ولنتاین ایدئولوژی کاذب احساسات است . نام کتاب فلوبر تربیت احساسات بود . امروز بحث بر سر مدیریت آن است
4
یکسان سازی پیروزی اصلیش را نه در تلویزیون ، نه در پوشاک ونه در موسیقی ، بلکه در چنین روزی احساس می کند ، گویی همگان تکثیر یک زوج آرمانی هستند ، با همان رفتاری که از فیلم ها و تلویزیون آموخته اند ، با همان هدایایی که همه جا به یک شکل در دسترس است ، کلیتی کاذب که حقیقی می شود . اصالت مصرف در احساسات نیز خودش را نشان می دهد . عشق به اتفاقی اجتماعی ، عینی و پفکی تبدیل می شود .
5
سپندارمزگان : بسیاری در به در یافتن الگویی ایرانی برای این روز بوده اند و آن را یافته اند : ما در گذشته ی پربارمان چنین روزی را قبل از دیگران داشته ایم . کمتر پدیده ی غیر اینجایی است که برای توجیح اش عده ای دنبال یافتن ما به ازای ایرانی یا اسلامی اش نباشند . هویت بخشیدن به اتفاقی ذاتن بی هویت . احمدی نژاد ظهور چنین تفکری در سیاست است
6
درباره ی رنگ ها : قرمز در چنین روزی مسلط است . در تقویم های بسیاری روزهای تعطیل را با رنگ قرمز مشخصی می کنند و روز های غیر تعطیل را بارنگ آبی . ولنتاین روزی آبی است اما جایی برای استقلال کسی باقی نمی گذارد .
۷
بازگشت به قسمت اول : این عمومیت یافتن موضوعی خصوصی ، همه گیر شدن امری استثنایی و عینیت یافتن ذهنیت ها نتیجه ی نهایی اش را در زبان فارسی بهتر نشان می دهد : خلاء . قسمت آخر چون عربی است حذف میشود : خلا ، سوراخ توالت یا حفره ای درون روان آدمی ؟
به تنم خسته که می سوزد درهیبت تب
هست شب
آری، شب
نیما یوشیج
می لرزند . می لرزند . می لرز.... چراغ دستشویی را روشن می کنم . می ایستم رخ به رخ آینه ای که او هم نمی داند کدام یک از ما بیشتر آن یکی را تحمل کرده است . صدای شلاق می آید . پاهایم تاول زده اند . اما نمی توانم بایستم . صدای شلاق...حلقه ی آتش مرا گر گرفته است . باید بپرم . کسی نمی سوزد . قول هایم را می دهم سرایدار اما شارژ این ماه ... صدای شلاق می آید از آینه . نعره بلد نیستم . داد. هرچه هم بلند ، فریادم نمی رسد به گوش کسی که جلوی آینه ایستاده است . چند بار اینجا مسواک زده باشم خوب است ؟ صد ؟ هزار ؟ چند بار بالا آورده باشم در اینجا بی صدا...؟ صدای شلاق می آید . آینه اما هرگز رم نمی کند . مطیع ، زل زده است به حلقه ی آتش و تماشاگران که میوه هایشان را برایم پرت می کنند . چند هزار من نشسته باشد به دیدن آینه خوب است ؟ آینه شلاق می خورد و من هر لحظه می پرم از درون حلقه ی ...پس این کیست که دیوارها را خط خطی می کند ؟ این گورخرها در دستشویی من چه می کنند ؟ این طویله...سرایدار ! قولهایت هنوز جلوی در ایستاده اند و " چشم قربان " می گویند . تاول ها می گویند باید بپرم . آینه می گوید باید . چشم هایم تارها را می بینند . در گوشه و کنار تنم عنکبوتی است ک مثل بلبل فارسی حرف می زند . به قبل می گوید پیشتر . پیشتر که حالا به خواب رفته است . خواب هایم در آینه چه می کند ؟ من اینجا .. ؟ دندانهایم را مسواک زده ام ؟ صدای شلاق می خورد روی کمرم و پاهایم می پرند از دستشویی بیرون . چراغش را خاموش باید کرد . اسراف مردی است که آینه را با خودش اشتباه نمی گیرد . خاموش می شود چراغ و هزاران من کف می زنند برای من . اینجا را به خاطر می آورم . اینجا زندگی می کنم . اینجا زندگی من است . این تخت من است . این کیف من است . و اینجا درست روبروی آینه این من ِ من است . صدایتان را پایین بیاورید وگرنه صدای شلاق را خبر می کنم . اسمتان را که به من نمی گویید . بگویید باید خودم را به چه نامی صدا بزنم تا برایم کف بزنید . کافی است . تاول ها خوب شده اند . مسواک من را زده است مثل تاج خار روی سر ... این سیرک تا اطلاع ثانوی تعطیل است . به خودم می گویم بروم سیفون را می کشم . می گویم چشم . می گوید چشم . چشم می دوزم به خودم که دارد غرق می شود . هوایی که تنفس می کنم دیگر مرا به یاد نمی آورد . من اما به اید می آورم حلقه ای را که آتش گرفت و من تنها تاول زدن از پاهایم بر می آمد . بخندید . بخندید . هر چه می خواهید بکنید اما به قبل نگویید پیشتر . قبل از من کسی اینجا بوده است که سطر به سطرم را برایتان از حفظ فراموش می کرد . ورق . ورق . این ورق درست است یا صفحه ؟ کتاب شده ام . درس هاتان را خوب بخوانید من های من تا در آینده مثل من نشوید . هر چه کتاب بخواهید من هستم . کتاب نه ، کتابخانه ای شده ام که از شلاق ساخته شده است . تولستوی همین گوشه کنار ها ایستاده کنار آخرین صفحه اش و ملتمسانه می خواهد کتاب را نبندم . سفارت روسیه لانه ی جاسوسیه . باز می مانم خیالتان راحت . را حت تر از شیری که یالهایش میان خنده ی تماشاگران به باد نه ، به آتش رفت . رفت و آمد می کنم میان قفسه هایم . کتاب های کودکان هنوز مشتری دارد . یک روز من به دیدن مرغی رفت که تخم هایش را خودش بی صدا سر راه می گذاشت . من نوک زدم . نوک زدم و بیرون آمدم . خودم را دیدم که ایستاده کنار دیوار . مشت می زند به خاکی که بر سر مرغ تخم طلا شده است . آی سرایدار ! کارتن بیاور . ده . صد . هزار . بسته بندی ام کن بر اساس موضوع یا نام مولفان . چه کسی جرات می کند من را بنویسد که از دستشویی می آیم بیرون . لباس می پوشم . به خیابانی می زنم که جایی در دوردست به نقطه ی کوری ختم می شود . می شود ؟ این یکی را بسوزان . مخاطبش مردی است که شلاق را می آویزم از گردنم : خاطر خوام کردی و دلمو بردی وقتی کراواتمو بستی . نازی . نازی . میو میو می کند من . شیر می خواهد . پنجول می کشد من به کتاب ها . به کتابخانه . به من . به من حسو دی اش می شود . حسو دی ام را واکس می زنم . گره شلاق ام را صاف می کنم . بغض ها ی مجعد رو ی پیشانی ام را بالا می دهم . این کتابخانه مرد متشخصی است همسایگان عزیز . به قبل می گوید قبل . به سیرکی که هستند می گوید شما . و به سرایدار . چه شد کارتن ها ؟ از اینجا می روید قربان ؟ گاهی قدم می زنم در خودم . خودم را می زنم به کوچه ای که چپ چپ نگاه می کند اما باز از کتابخانه ای که هستم سر در می آورم . تبریک بگویید . بعد از سی سال خدمت صادقانه همراه با کار وجدانی حالا سری در میان سرهایم در آورده ام . شما دستتان را که درد نمی کند به من قرض می دهید ؟ دست کم آورده ام برای خه کردن گردن هایم . علاقه مندان به فرهنگ و مطالعه ! به کتابخانه ای بی نوا کمک کنید . با خودش حرف می زند . کتاب ها که شلاق بخورند به حرف می آیند . این مردک را بزندی . هزاران من میریزند وسط سیرک و کتابخانه را نابود می کنند . هنوز من در دستشویی ایستاده است . چراغ را روشن می کنم . چشمم روشن ! این همه من اینجا چه...؟ تنهایم . این را کتابی در گوش کتابی دیگر زمزمه می کند . این مرتیکه نره خر اینجا چه غلطی می کنه ؟ خودم را نشان می دهم و این را در گوش خودم می گویم . از کوچه صدای ترمز شدید می آید . آن دور دور ها که به نقطه ی کوری ختم می شود روی هوا چند کاغذ شناورند . برای من چه فرق می کند که فردا روزنامه ها تیتر بزنند شب قبل کتابخانه ای زیر ماشین رفت یا شب پیشتر من ... نمیه شب شده باشد . باید هر چه زودتر به این اتاق بیایم . فردا سگی است که از دور صدای پارس اش روی کمرم می خورد . باید از جایم بلند شوم . همین نزدیکی ها کتابخانه ای است که تمام دردهایم را خوب ِ خوب ِ خوب ِ بد می کند . نامش چه بو ؟ دیاز چه ؟ کلد استاپ ؟ بروفن ؟ معده ی یکی از کتاب ها می سوزد . آن یکی خوابش می آید . یک کتابخانه با هزاران دلقک در وسط سیرک و همه ی این ها در اتاق من ... گرم است . فردا هار شده . پاچه می گیرد . گرم است و حلقه ی آتش تمام کتاب را می سوزاند
به خودت مسلط باش مرد . از تو بعید است . کارمند نمونه ی بزرگترین کتابخانه ی شهر مثل احمق ها شده است . به خودت تکانی بده . بلند شو . قرص و کپسول در یخچال هست . این وقت شب این کی است که زنگ می زند ؟
- بله
- قاسمم آقا
زود لباس بپوش . دستی به موهایت بکش .
- بله
- سلام آقا . ببخشید دیر وقت مزاحم شدم
- نه خواهش می کنم . جانم قاسم جان ؟
- والله مرضیه داشته از جلو خونه تون رد می شده شنیده داشتین با خودتون حرف می زدین .. راستش .. خوب یه کم ترسیده .. تو این ساختمون یه نفر باشه که رو به را باشه شمایین .. گفتم بیام ببینم حالتون چطوره ... الحمدلله سر حال به نظر میاین ... فک نکنین فضوله ها .. هم من ومرضیه و هم بچه ها خیلی به شما ارادت دا...
- ممنون قاسم جان ، یه کم سرما خوردم فقط . کمی هم تلفن حرف زدم . مشکلی نیست . ممنون که به یادم بودی . از مرضیه خانم هم تشکر کن . شبت خوش
در را باید آرام تر می بستی . شاید خیال کند ناراحت شدی . صدای خودت را نمی شنیدی ؟ مهم نیست . سریعتر سعی کن بخوابی . تو تنها کارمندی هستی که هرگز دیر سر کار نیامده . بلند شو . زیاد قرص نخور . خوب خوابیدن بهترین داروست . یک پتو از کمد بیاور . دست هات را نگاه کن . می لرزند . استراحت کن . تا فردا صبح خوب می شوی و از به یاد آوردن امشب می خندی . بخواب . بخواب . صبح یادت باشد پیراهن سفید رنگ را بدهی خشکشویی . بخواب . سر راه به بانک سر بزنی و در مورد وام ... بخواب دیگر . بخواب . جلوی سفارت یادت باشد به لئو سلام کنی . دوباره شروع نکن احمق . بخواب دیگر
برای ایرانیان سال ها شعر هنر اصلی و یا شاید تنها هنر مجاز بوده است . قرن ها این شعر بوده است که همزمان با شعریت اش بار فلسفه ، موسیقی و باقی ممنوعیات را کشیده است . ایرانیان نیز همیشه به شاعران و شعرهایشان مفتخر بوده اند . شعر مدت های متمادی مهمترین مکان تجلی فرهنگ و دیدگاه آنان بوده است اما حالا شاید زمان آن رسیده است که کمی این امر برعکس شود . وقایع پس از انتخابات را می توان شورش شعر بر علیه شرایط تاریخی اش دانست ، اگر شعر همیشه بازتاب زندگی ایرانی بوده است ، می توان وقایع پس از انتخابات ریاست جمهوری را در حکم شعرشدن زندگی ایران دانست . این متن تلاشی است برای خواندن متنی به نام زندگی ایرانی
2
شعر اتفاقی است که در زبان می افتد . این تعریف شعر از دکتر کدکنی را می توان با کمی مسامحه برآیند نظر غالب اندیشمندان و نظریه پردازان ادبی دانست و تا انتهای این متن تعریف من از شعر همین است – البته اگر از این اسطوره ی رایج را کنار بگذاریم که شعر به طور خاص و هنر بطور عام تعریف ناپذیرند – اکثر متفکران شعر را گریز از هنجارهای زبان روزمره می دانند . نوعی شورش برعلیه زبان آنسان که هست و تلاش برای عدول از قوانین رایج در زبان طبیعی ِ هر جامعه . همچنین برخی از نظریه پردازان مانند لیچ محدودیتی برای این هنجار شکنی قائلند و این محدودیت همانا منش ارتباطی زبان است . به عقیده ی اینان شکستن نرم زبان و گریز از قاعده های معمول زبانی تا آنجا مجاز است که کارکرد ارتباطی زبان را کاملن نابود نکند
3
هایدگر زبان را در وسیعترین مفهومش به کار می گرفت ، یعنی تمام نظام های دلالت معنایی را زبان ، و دارای منش زبانی می دانست . با این وصف اگر زبان – به معنی رایج اش - در وهله ی اول و در ساده ترین کارکردش به منظور ابزار ارتباط به کار گرفته می شود ، پس می توان یک اجتماع انسانی را اولین زبان ممکن دانست و شعر را همان اتفاقی که در این زبان خودش را بروز می دهد . به زبانی دیگر شعر فرایند برجسته ساختن خود زبان ( جامعه ) است و در یک متن ادبی این خود زبان ( جامعه) است که به خودش نگاه می کند . برای مثال اگر من به شخصی بگویم : دیشب چشم به راه شما بودم ، در همان زبان رایج و روزمره سخن گفته ام و مخاطبم صرفنظر از کلمات و بافت زبان من صرفن به مدلول ها ی آن می پردازد . اما هنگامی که گفته می شود : تورا من چشم در راهم شباهنگام . در چنین جمله ای توجه به خود زبان جلب می شود و نه دلالت هایش . همین مثال را ، با توجه به تعریف کدکنی از شعر و البته نگاه وسیع هایدگر به زبان ، در باره ی جامعه ی ایرانی به مثابه یک زبان و اتفاقاتش ادامه می دهم
4
در یکی از هزاران تصویری که این روزها از وقایع اخیر ایران در سایت ها بازتاب یافته است ، جمعیتی چند صد نفره از مردم را می بینیم – حدس میزنم میدان توحید باشد – که به سوی ماموران حکومت هجوم می برند . با کمی دقت در این افراد متوجه می شویم که گویی اکثر آنها به صورت اتفاقیدرآنجا حضور داشته اند . مردانی با کیف و لباس رسمی و زنانی که انگار قصد رفتن به یک مهمانی را داشته اند . چند ماه قبل نیز در تاکسی مرد نه چندان جوانی کنارم نشسته بود و در تلفن می گفت که تا ساعت فلان مشغول کار است و بعد از آن قرار است در تظاهرات آن روز شرکت کند . چنین مثال هایی که برای هر یک از ما کم و بیش پیش آمده است در واقع پررنگ شدن وجه ادبی و شعری جامعه/ زبان ایران است . جامعه ای که چه در رسانه های انحصاری حکومت و چه در باور بسیاری از اعضایش به چنان یکدستی ، رخوت و کلیت کاذبی دست یافته بود که یک متن علمی در صراحت ، خشکی و ابزاری شدنش . اتفاقات اخیر در چنین زبانی خبر از شورش ادبیت یک متن بر علیه کارکرد هایش می دهد . پیگیری چنین شعری بسیار ساده است : مرد تا زمان مشخصی در محل کارش حاضر می شود – وجه ارتباطی زبان – و از ساعتی به بعد برعلیه خودش و نظم جامعه اش و ساعت های حضورش در سر کار قیام می کند – وجه ادبی زبان - ایرانیان امروز به چنان کیفیتی در نزدیک کردن زبان ِ زندگی ِ هرروزه شان به شعر یا متنی ادبی نزدیک شده اند که حتا نگاه کردن به چنین زبانی نیز لذت بخش است . امرسون می گید : زبان شعری است که به سنگواره تبدیل شده است . ایرانیان امروز در کار حیات بخشیدن به سنگواره ای چند هزار ساله هستند
5
شاید یک منتقد ادبی می توانست در تحلیل دیدگاه حکومت درباره ی ادبیات و در سالهای گذشته چنین روزهایی را پیش بینی کند . سالهاست که تمام ابزارهای فرهنگی ِ دولتی بسیج شده اند تا قالب های قدیمی ادبیات را احیا کنند و در برابر جریان پیشروی شعر امروز بایستند ، از حمایت دریغ ناپذیرشان از غزل و قصیده گرفته تا رانت ها و بودجه هایی که به شاعران دولتی تعلق می گیرد . در بهترین حالت برخی از اینان امروز می توانند با کلی تبصره نیما را بپذیرند اما دریغ از یک قدم جلوتر گذاشتن . کار به جایی رسیده است که ترانه سرایان را بزرگترین شاعران امروز ایران می دانند و برخی شاعران غیر دولتی ! نیز به اینان پیوسته اند و با بوق های همه گیرشان نوعی بازگشت ادبی را پیشنهاد می کنند . شکست چنین دیدگاهی فرا رسیده است ، چرا که فتح با کسی است که " صدای مخفی عالم و رونق آینده " است ( از نیما )
6
مایلم در انتها این قیام را نه در یک طبقه بندی سیاسی بلکه در یک مکتب ادبی بگنجانم ، به زعم من جامعه ی امروز ایران یک متن فوتوریستی است با تمام ویژگی های مثبت این مکتب و صد البته همراه با جذابیت هایی بیشتر . برای اثبات این امر تکه هایی از بیانیه های فوتوریست ها ذکر می شود که طبیعتن باید با کمی وسعت نظر و با نگاه به شرایط امروز جامعه ی ایران قرائت شود :
می خواهیم ملک مان را از قانقاریای پروفسورها ، باستان شناس ها و ادیابان پر چانه و عتیقه فروش ها نجات دهیم ...
صفت حذف خواهد شد ، زیرا از این راه اسم که برهنه مانده است می تواند رنگ اصلی خود را حفظ کند . قید حذف خواهد شد چون که قید یکنواختی ناراحت کننده ای به لحن جکله می دهد ...
بن مایه های عشق و مثلث خیانت چون به صورتی افراطی در ادبیات به کار رفته اند باید در صحنه به درجه ی دوم اهمیت پایین آورده شود ...
نویسنده می تواند بکوشد که تماشاگران خود را از بی مایگی نجات دهد..
باید وسوسه ی ثروتمند شدن را در دنیای ادب نابود کرد زیرا حرص سود کسانی را که استعداد واقعی شان در خبرنگاری و روزنامه نویسی است متوجه تئاتر می کند ...
هر اثری که "هو" می شود ضرورتن زیبا و نو نیست اما همه ی آثاری هم که بلافاصله برای آنها کف می زنند از حد هوش متوسط بالاتر نمی روند ، بلکه از بی مایگی ، ابتذال یا از نشخوار گذشته سرچشمه می گیرند
عینکی شد
در دبستان تصمیم گرفت معلم شود
تنبیه شد
در راهنمایی مارادونا ...
مصدوم شد
در دبیرستان خواست جیمز هتفیلد باشد
سیگاری شد
در دانشگاه روشنفکر...
بازداشت شد
***
سرانجام خواست خودش باشد
که بازنشست اش کردند
ما در درون سینه هوایی نفهته ایم
بر باد اگررود دل ما زان هوا رود
می خواهم برایتان داستانی واقعی تعریف کنم .با وجود آنکه خاطره ای بسیار قدیمی است اما تصور می کنم این روزها یادآوری اش برایم وظیفه ای خطیر محسوب می شود . همه ی ما ملک الشعرای بزرگ شهرمان را خوب به خاطر داریم .آن شاعر شاعران ، کسی که باقی شاعران به او اقتدا می کردند و حتا دشمنانش دراین که او بهترین شعرها را سروده تردید نداشتند . همگان شعرهایش را از حفظ داشتند ، در هر مجلس و محلی اشعار او خوانده می شد . سرباز ها با کلمات او حمله ور می شدند و کودکان با طنین اصواتش به خواب میرفتند . درست بیست سال پیش من روزنامه نگاری جوان بودم که بدون ذره ای علاقه به کارم مشغول بودم . تازه ازدواج کرده بودم و دختر هفت ساله ام مرا مجبور کرده بود برای تامین مایحتاجش به هر کاری تن دهم . ابتدا مسئول قسمتی در معدنی دورافتاده شدم . بعد از چند ماه مغازه ای باز کردم و شروع به فروختن لوازم التحریر کردم . مغازه ، فروش و مشتری های خوبی داشت . تصمیم گرفتم کسی را در مغازه جای خودم بگذارم و خودم پی کار دیگری بروم . شاگردی استخدام کردم و خودم در به در کاری نان و آب دار شدم . روزی یکی از مشتری های همیشگی ام سر صحبت را باز کرد . گفت که داستان نویس است و اوقات فراغتش در روزنامه ای به عنوان خبرنگار مشغول است . از علائق ام گفتم و این که دنبال کار جدیدی هستم . پیشنهاد داد به روزنامه بیایم و همانجا مشغول شوم . راستش جذابیتی که این نام داشت مرا وادار کرد فردایش به روزنامه بروم و در سرویس فرهنگی به عنوان خبرنگار کارم را شرو ع کنم . از همان ساعت اول از کارم متنفرم شدم .راستش را بخواهید به سرم زد دوباره به معدن برگردم . اما به دلایلی که حالا به خاطر ندارم کارم را ادامه دادم . کم کم با این شغل کنار آمدم و بی اینکه از تنفرم نسبت به شغلم ذره ای کاسته شود سعی کردم با این حقیقت کنار بیایم که آدمی یک ناچاری مداوم است . آن روزها هفتمین کتابش چاپ شده بود . اساتید ادبیات دیگرحسادت و لجبازی را کنار گذاشته بودند و لب به تحسین گشوده بودند . شاعران جوانتر به هر کجا برای یافتن اش سر می کشیدند و لحظه ای همصحبت شدن یا طرد شدن از سوی او را برای خودشان افتخاری محسوب می کردند . کتابهایش همان فروشی راداشتند که آخرین مدل های لباس ومنتقدین همانقدر او را والاترین شاعر تمام دورانها می دانستند که مردم عادی و حتی کارگران . گویا خودش هم از این همه شهرت و محبوبیت سر از پا نمی شناخت . هر روز خبر دیده شدنش با فلان بازیگر سینما یا تئاتر شنیده می شد و رسوایی ها ی اخلاقی اش همانقدر زبانزد بود که شعر هایش . با وجد آنکه آن زمان چهل ساله بود بسیار خوش لباس و جوان و می نمود و حتا به او برای تبلیغ برخی کالاها پیشنهاداتی داده شده بود که او با عصبانیت تمامشان را رد کرده بود . در برابر تمام شایعات و حرفهایی که درباره اش زده می شد او هرگز عکس العملی نشان نداد . جز کتاب های شعرش از او هیچ چیز دیگری چاپ نشده بود و کسی به یاد نداشت که او مصاحبه ای کرده باشد یا یکی از ده ها دعوتش به سخنرانی و شعر خوانی را پذیرفته باشد . همین امر شایعات پیرامونش را تقویت می کرد و گویی او نیز از این امر خرسند بود . کمتر کسی را میشد پیدا کرد که از محل خانه اش اطلاعی داشته باشد یا بتواند ادعا کند که با او معاشرت دارد . البته بجز ستارگان زن سینما که برای اثبات اینکه تنها عشق زندگی او هستند با یکدیگر مسابقه گذاشته بودند . اجازه نمی داد عکس جدیدی از او چاپ شود و تنها عکس هایی که از او موجود بود توسط عابران عادی و به صورت بی نام و نشان در اینترنت منتشر می شد . و خودش البته سریعن علیه منتشر کننده اش شکایتی تنظیم می کرد و عکس را تا آنجا که امکانش می بود جمع آوری می کرد . آن روزها من هم مثل باقی مردم شیفته اش بودم و تمام کتابهایش را بار ها و بارها دوره می کردم . خوب خاطرم هست که به دختر هفت ساله ام یکی از شعرهایش را یاد داده بودم و او همیشه در مهمانی ها و مجالس آن را از حفظ می خواند . همسر مرحومم هم با وجود آنکه افلاطون را به خاطر آرمانشهرش تحسین می کرد اما اعتقاد داشت او تنها شاعری است که لیاقت ورود به آن مدینه ی فاضله را دارد . همین طور که به شغل جدید عادت می کردم روزی وکیل اش به روزنامه آمد و گفت که شاعر شاعران می خواهد من با او مصاحبه ای کنم . ابتدا سردبیر قبول نکرد و گفت که می خواهد جمعی از شاعران طراز اول کار مصاحبه را انجام دهند اما وکیل با اصرار گفت که تنها و تنها این من هستم که اجازه دارد با او مصاحبه کند . سردبیر که از این موضوع شگفت زده شده بود در نهایت قبول کرد. به هر حال این اولین مصاحبه ای بود که او قرار بود انجام دهد و اعتبار و شهرتی بی مانند برای روزنامه به ارمغان می آورد . قرار مصاحبه برای هفته ی بعد بود . یک تیم از روزنامه و روشنفکران بسیج شدند تا تمام کتاب ها و نوشته هایش را چند باره بخوانند و سوالت لازم را طراحی کنند تا من در مصاحبه آنها را بپرسم . اما من زیر بار نرفتم و گفتم اگر من برای این کار از سوی وی لایق شناخته شده ام باید خودم هم واقعن این کار را انجام دهم و نه به نمایندگی از کسانی که او نمی خواسته با آنها مصاحبه کند . باز هم سردبیر به خاطر منافع روزنامه چاره ای نداشت جز اینکه حرف من را قبول کند . یک هفته مرخصی گرفتم . سه روز تمام تمام کتاب هایش را خواندم و سوالتی که به ذهنم رسیده بود را نوشتم . باید اعتراف کنم تاکیدش برای این که من تنها کسی هستم که می تواند این کار را انجام دهد اعتماد به نفس عجیبی به من داده بود و سر از پا نمی شناختم . از روز پنجم به سوالاتی فکر کردم که خصوصی تر باشند و سعی کردم تا حد امکان از زندگی خصوصی عجیب غریبش اطلاعاتی کسب کنم . با وکیلش تماس گرفتم و پیشنهاد کردم که این مصاحبه نه به سیاق معمول کاملن رسمی و رو در رو بلکه حالت یک مهمانی داشته باشد . من ضبط صوتی همراهم باشد و مانند یک مهمان وارد خانه اش شوم و از لحظه ی اول همه چیز را ضبط کنم و بعد از تایپ مکالمه و پیاده کردنش نسخه ی نهایی را برای او بفرستم تا در صورت تایید چاپ کند . وکیل به نیابت از او قبول کرد و گفت که ساعت یک بعد از ظهر فردا در آدرسی که گفت او را ملاقات کنم . راستش برای یک مصاحبه ی تاریخی با بی نظیر ترین شاعر تمام دوران ها ساعت عجیبی بود . خودم حدس می زدم که عصر یا شب را انتخاب کند . نشانی را که دوباره خواندم فهمیدم درست روبروی مدرسه ی دخترم است . فردا راس ساعت یک جلوی خانه اش بودم . زنگ مورد نظر را زدم و صدایی گفت که فکر نمی کرده اینقدر خوش قول باشم . صدایش زیر بود و با تصوری که من از شاعران داشتم زمین تا آسمان فرق می کرد . اگر کسی یک لیوان نوشیدنی به من بدهد ممنون می شوم . نه ، آب کافی است ممنونم . پزشکان مدت هاست لذت باقی نوشیدنی ها را برایم قدغن کرده اند . بله ، یک لیوان کافی است . ساعت چند است ؟ . هه هه . درست می گویید . از روی عادت پرسیدم وگرنه اینجا زمان دیگر اهمیتی ندارد . خسته نشدید ؟ ادامه بدهم ؟ . باشد باشد . طبقه ی دوم بود . راهرو از تمیزی برق می زد و سرتاسرش با نقاشی های بیکن تزیین شده بود . در طبقه ی دوم نیمه باز بود و کسی برای استقبال از من دیده نمی شد . در زدم و همان صدا گفت که می توانم داخل شوم . وارد که شدم روبرویم فضایی نسبتن بزرگ بود که در انتهای سمت راستش دری قرار داشت . هیچ دیواری در آن خانه پیدا نبود و انگار که دیوار ها از کتاب ساخته باشند تا سقف کتاب بود که به آسمان می رفت . تا آن زمان این همه کتاب یکجا ندیده بودم و با وجود اینکه انتظار داشتم او آدم با مطالعه ای باشد اما هرگز تصور این همه کتاب را نداشتم . سمت چپ دو پنجره قرینه ی هم یک نزدیک به در یکه من از آن داخل شدم و دیگری در انتهای این سالن رو به خیابان قرار داشت و مرد در پنجره ی دورتر ایستاده بود و با لبخند بیرون را تماشا می کرد . چند لحظه ای حیران همانجا جلوی در ایستادم و نمی دانستم چه کنم . بالاخره سرش را رو به من برگرداند و تعارف کرد که داخل بیایم و روی یک از دو مبل راحتی که آنجا قرار داشت بنشینم . در اتاق بجز این دو مبل راحتی و انبوه کتاب ها دو میز تحریر قدیمی نیز وجود داشت که آنها نیزلبالب از کتاب بودند . روی مبل نشستم و منتظر شدم تا از پنجره بکند و بیاید اینجا روبرویم بنشیند . همانطور که دوباره داشت بیرون را تماشا می کرد پرسید که ضبطم روشن است یا نه . داخل راه پله روشنش کرده بودم و شرحی از راه پله داده بودم . گفتم که روشن است و برای اینکه فضای سرد آنجا را بشکنم به شوخی گفتم که هر چه بگوید ممکن است بر علیه اش استفاده شود . شوخی بی مزه و شاید ناراحت کننده ای بود اما او با صدای بلند خندید و گفت که من از آن دست آدم هایی هستم که می دانند چگونه باید جدی ترین مسائل را تعریف کرد تا مخاطب به خنده بیاید . راستش تا امروز او تنها کسصی است که این حرف را در مورد من زده است . دوباره داشت بیرون را نگاه می کرد که زنگ مدرسه به صدا درآمد و به دنبال صدا هیاهوی بچه ها از خیابان به داخل هجوم آورد . یادم افتاد که دخترم همین حالا آن پایین است و این موضوع را به او گفتم . تعجبی چندانی از خودش نشان نداد و گفت که شرط می بندد می تواند نشان دهد کدام یکی از آن صدها دختر بچه را من به وجود آورده ام . رفتم کنارش ایستادم و منتظر شدم تا حدس بزند . بین آن همه بچه خودم هم نمی توانستم پیدایش کنم . زنم را اما همان ابتدا کنار در دیدم که انتظار آمدن دخترمان را می کشد . پرسید : همسر شماست ؟ و من بهت زده از این که چگونه فهمیده است جواب مثبت دادم . گفت که کار سختی نبوده و از نگاهم تشخیص داده است . هنوز هر دو ی ما دنبال دختر من بودیم که ناگهان با شعفی بچه گانه با دست در راهرو ی داخلی مدرسه نشان داد و گفت آنجاست . درست گفته بود و این باورکردنی نبود . راستش کمی ترسیده بودم و این نبوغ باعث شده بود دست پایم را گم کنم . دو بار روی شانه ام زد و گفت که شرط را باخته ام و حالا از من می خواهد که بی آنکه سوال کنم تنها گوش دهد . داشت به سمت میز تحریرش میرفت که یکدفعه برگشت و گفت که به همسرم و دخترم بگویم بیایند بالا و من این تعارف را رد کردم . باز هم اصرار کرد و من گفتم که ترجیح می دهم خودمان باشیم . دیگر از حاشیه رفتن خسته شده بودم و برای اینکه وارد موضوع اصلی شویم پرسیدم که چرا تا به حال مصاحبه نکرده است . جواب داد که تمام شعرهایش در حکم مصاحبه هستند . در جواب گفتم اما شاید طرفدارانش بخواهند چیزهایی بیشتری از او بدانند که در جواب گفت در شعرهایش از موضوعاتی آنچنان خصوصی صحبت کرده که هرگز ندیده است کسی بتواند درباره شان صحبت کند . همین ابتدا خلع سلاح شده بودم و با همین دو جواب تمام سوالاتم را جوا ب داده بود . همانطور که روی میز تحریر لم داده بود گفت که اگر منظورم از چیزهایی خصوصی بی ارزش ترین آنهاست می تواند کمکم کند و گفت که اسپاگتی را دوست دارد . سیگار نمی کشد و حالا شورت سبز رنگی پوشیده است . می دانم چه فکر می کنید اما من حس کردم بیشتر از آنکه قصد تحقیر مرا داشته باشد مخاطبان مصاحبه را به هیچ می گرفت . به او گفتم که با این جواب هایش چیزی برای پرسیدن باقی نمانده است و او گفت که دقیقن به همین دلیل تا به حال مصاحبه نکرده است . گفت که عادت کرده است جای حرف زدن شعر بگوید و هر کس که می خواهد چیزی در موردش بداند کافی است به کتاب هایش مراجعه کند . لطفن اجازه دهید قصه ام را تمام کنم بعد سوال بپرسید ، اینجوری تمرکزم را از دست می دهم . ببخشید . ممنونم . دیگر سوالی برا یپرسیدن نداشتم و با قیافه ای گرفته به او چشم دوخته بودم . فهمید و گفت می تواند برایم تعریف کند که چگونه و چرا شاعر شد و از شعر هایی بگوید که برای پیش آمده اند و نتوانسته است آنها را بنویسد . بله بله . دقیقن همین را گفت . شعرهایی که برایش پیش آمده و نتوانسته است آنها را بنویسد . یک ربع بعد من با مشت به دهانش کوبیدم و از خانه اش بیرون زدم . در حالی که صدای خون آلودش درراهرو و بین نقاشی های بیکن می چرخید که می گفت اگر اینها را چاپ کنم کسی باور نمی کند و از من شکایت خواهد کرد . باشد تعریف می کنم اما تعریف کردن شعرهایی که نسروده بود برایم سخت است اما حالا که همسر ودخترم را ازدست داده ام میتوانم...
( مرد دستش را روی قلبش می گذارد و روی زمین می افتد . چند نفر زیر بغلش را می گیرند و روی دو صندلی در انتهای سالن می نشانندش . زیر لب می گوید : چوآفتاب می از مشرق پیاله برآید . یکباره شروع می کند به فریاد زدن و یکبند می گوید : ساکی ، ساکی ، به من ساکی برسانید . آرامش می کنند)
- سلام
- سلام بفر مایید
- من می خواستم کتابمو چاپ کنین
- ا.. خوب ...
- خیلی بده آدم نامزد و ناشرش یکی باشه ؟
- ستاره تویی ؟
- چه عجب ! رضا تمومش کردم ، همین الان
- یعنی بعد سه ماه قراره دل بکنی از کنج عزلتت ؟
- فکر می کنم از قبلیا خیلی بهتر شده
- شک ندارم ، بدو پاشو بیا اینجا که دیگه نمی تونم تحمل کنم
- چیو نمی تونی تحمل کنی ؟ دوری منو یا کتاب جدیدی که قراره چاپ کنی ؟
- هر دو ، در واقع یکی ان اگه ناراحت نمی شی
- نمیشم اما این سه ماهه اینجا مثل خوکدونی شده ، امروز می خوام مرتب کنم خونه رو
- آخ که چقدر هم اهل جمع و جور هستی ، پاشو بیا اینجا . زنگ بزن یه کاگر بیاد تمیزش کنه
- نمیشه...
- میشه، نیم ساعت دیگه میبینمت ستاره ی سهیل !
- باشه ، اما نیم ساعت بیشتر میشه احتمالن ، خداحافظ
- راستی اسمشو چی گذاشتی ؟
- نیم ساعت دیگه ، باشه ؟
- شخصیت اولش هنوز منم ؟
- نیم ساعت دیگه ، بابای
زن گوشی را میگذارد و دوباره برمی دارد ، بعد از چند بوق :
- سلام
- سلام خانم داوودی ، حالتون چطوره
- چه هوشی جناب شریفی ، ممنون . شما چطورین ؟
- شکر خدا ، هوش نیست ، از بس مشتری کم شده قدیمیا اگه چند ماهم سراغ نگیرن ما یادمون می مونه
- آقای شریفی یه کارگر می خواستم برای خونه ی خودم ، آشنا باشه و مطمئن چون خودم نیستم . یه پسری بود که می گفت خواهر زاده ی شماست و یکی در میون می گفت حقوق قبول شده دانشگاه بوعلی ، همون که می گفت قلم خوبی ، داره اون هست هنوز یا رفت دانشگاه ؟
- هست ، الان وسط ترمشه . روبرومم نشسته . دست بوسه .
- همونو بفرست ، بهش بگو کلیدو میذارم تو جا کفشی طبقه ی آخر ، تو یه کفش پاشنه بلند
- زودی اونجاست
زن تلفن را قطع می کند و به دستشویی می رود . آبی به صورتش میزند و به خودش در آینه نگاه می کند . لبخندی می زند و خطاب به تصویر روبرویش می گوید : سلام دوست من
چند دقیقه بعد لباس پوشیده جلوی در ایستاده است ، روسری اش را مرتب می کند و کلید را در کفش می گذارد و پله ها را سریع زیر پا می گذارد
جلوی در به پسر بر می خورد . پسر سلامی نصفه نیمه می کند و سرش را پایین می اندازد
- سلام قاسم ، چطوری ؟ دانشگاه چطوره ؟
پسر بی آنکه سرش را بالا بیاورد جواب می دهد :
- خوبه خانم داوری
- داوودی ، تو هنوز انگار بابت دفعه ی قبل دلخوری . من که عذر خواهی کردم
- نه خانم ما ناراحت نشدیم به خدا ....
- پس اخماتو وا کن . من دارم میرم و معلوم نیست کی برگردم ، کلیدو گذاشتم تو کفش ومزدت هم جلوی آینه توی یه پاکته ، کنارش دو تا کتاب آخرمم هم گذاشتم برات . بخون و دفعه بعد حتمن نظرتو بگو
- چشم
- خداحافظ قاسم ، پیشا پیش دستت هم درد نکنه
قاسم جوا ب نمی دهد و چند لحظه ای زل می زند به زن که حالا دارد دور و دورتر می شود . به آهستگی از پله ها بالا می رود ، روبروی جاکفشی می ایستد ، کفش را پیدا می کند . کلید را بر می دارد و دستی روی لنگه ی چپ کفش می کشد . در باز می کند و داخل می شود . به در تکیه می دهد و نگاهی به کل خانه می اندازد . آه حسرت باری می کشد و گشتی در خانه می زند . سیگاری روشن می کند و از آشپر خانه شروع می کند ، چند کیسه ی زباله می آورد و کوه پسمانده ها و ظرف های یکبار مصرف را درونشان می ریزد . روی اپن و کابینت ها و میز چهار نفره را تمیز می کند . ظرف ها که بیشتر قاشق هستند را می شوید و به جان کف می افتد . دو ساعتی می گذرد و آشپز خانه خارج می شود . روی مبل راحتی دراز می کشد و کهنه را از سرش باز می کند . دستی روی مبل می کشد و به انگشتانش نگاه می کند . خاک گرفته اند . تلویزیون را روشن می کند و سیگاری می کشد و سطل پر از کف و اسفنجش را می آورد . مبل را تمیز می کند . تمام خانه پر از کاغذ های مچاله ای است که در انتظار یکی شدن به سر می برند . یکی از کاغذ ها را بر می دارد و سطر هایی که با مداد سیاه نوشته شده اند را دنبال می کند :
قاسم روی تخت دراز کشیده و به سقف نگاه می کند . سیگاری روشن می کنم و در دستش می گذارم . هنوز من را نگاه نمی کند . از جایم بلند می شوم و به دستشویی می روم . بیرون می آیم و قاسم را می بینم که نگاهش را قاب کرد است روی من . لبخند میزنم و دوباره به آغوشش بر می گردم ، بغلم می کند و شعری از فرخزاد می خواند :
شب می آید
و پس از شب
تاریکی
و پس از تاریکی ...
شعر را تا آخر می خواند . گریه ام می گیرد اما اشک هایم سر پایین آمدن ندارند . می خواهم بگویم موقع خواندن تقطیع شعر را رعایت نکرده است . اما چه اهمیتی دارد ؟ . نگاه ام را سنجاق می کنم به چشم هایش تا بفهمد باید شعر دیگری بخواند . اما شروع می کند از کتابهایی حرف می زند که تا آخر این ماه قرار است منتشر کند . از هیچکدام خوشم نمی آید . دوباره نگاهش به طاق افتاده است . برمی گردد و لبخندی تحویلم می دهد می نشیند لبه ی تخت و در حالی که به پنجره چشم دوخته است می گوید که دوستم دارد . دارد . من هم دارم . دارم و می گویم . کنارش می نشینم و آنقدر خیره نگاهش می کنم تا یکی دیگر از همان لبخندها که من را عاشقش کرد تحویلم دهد . می دهد ...
سطرها نیمه کاره رها شده اند . پایین ورق با مداد قرمز نوشته شده است : غیر قابل چاپ . ضربدر سرخی روی تمام صفحه را پو.شانده است . قاسم سرخ شده است . کاغذ را مچاله می کند و بی آنکه به بقیه ی کاغذ ها نگاهی بیاندازد همه شان را در کیسه فرو می کند . جارو برقی را می آورد و تمام خانه را تمیز می کند . تلویزیون را خاموش می کند و به تنها اتاق خانه می رود . در کمد را باز می کند . بینی اش را به لباس ها می چسباند . چند لحظه بعد روی تخت می نشیند و به کتاب ها زل می زند . اتاق را مرتب می کند و بر می گردد داخل آشپز خانه و شیشه شور را بر می دارد . خانه را برای پیدا کردن روزنامه زیر و رو می کند اما چیزی پیدا نمی کند . می رود سراغ کیسه ی کاغذ ها و چند تایی را بر می دارد . اول شیشه ی تلویزیون ، سپس پنجره های هال وسپس آینه و بعد سطح شیشه ای میزی که جلوی مبل است . به اتاق می رود . اول شیشه های کتابخانه را تمیز می کند . بعدش میز تحریر و در آخر پنجره و در بالکن را . کاغذها را دوباره به کیسه می ریزد و روی مبل می نشیند . نگاهش را هل می دهد سمت تلویزیون . خاموش است . با دقت به صفحه ی تلویزیون زل می زند . بلند می شود و دوباره شیشه و شور و چند کاغذ می آورد . با قدرت تمام دوباره صفحه ی تلویزیون را تمیز می کند . چند دقیقه بعد می آید و دوباره روی مبل می نشیند و به صفحه ی تلویزیون نگاه می کند . یکدفعه لرزمی کند . می رود سمت پنجره و با دقت نگاه می کند . انگار که بیرون روحی را دیده است ازجلوی پنجره کنار می رود و به اتاق پناه می برد . می نشیند روی تخت و سرش را میان دستانش می گیرد . سراسیمه بلند می شود و می ایستد روبروی کتابخانه . چشمهایش از ترس گشاد شده اند . فریادی می کشد و به سمت در ورودی آپارتمان خیز بر می دارد . یکدفعه انگار که چیزی به خاطرش رسیده باشد مکث می کند . در را می بندد و کلید را از پشتش بر می دارد . دوباره داخل خانه می شود . چشمانش را بسته است . داخل اتاق می شود و کورمال کورمال سمت میز تحریر می رود . سعی می کند با دستانش قلم و کاغذی بیابد . قلم و کاغذ را بر می دارد و با چشمهای بسته شروع به نوشتن می کند . کاغذ را می گذارد جلوی آینه و روی پول ها . کتاب ها را می بردارد و به سمت در شروع به دویدن می کند . در را به هم می کوبد و وارد راه پله می شود . جلوی در به ستاره و رضا بر می خورد :
- چرا از اسم واقعیم استفاده نکردی ؟
- دیگه چی ؟ می خوای اول کتاب هم بنویسم تقدیم به ناشرم ؟ ا.. تو اینجایی چرا ؟! . تموم شد کا...
قاسم وحشتزده به زن نگاه می کند . تنه ی محکمی به مرد می زند و کلید ها را سمتشان پرت می کند . راهش را باز می کند و به سمت خیابان اصلی فرار می کند . مرد روی زمین پهن شده و با حیرت می گوید :
- این کی بود ؟
- کارگری که اومده بود خونه رو تمیز کنه ، چرا اینجوری کرد ؟
مرد بلند شده و سراسیمه کتش را می تکاند
- سریع بیا بریم بالا شاید بالا خبریه
پله ها را یکی دو تا طی می کنند و سریع به خانه می رسند . با احتیاط در را باز می کنند و نگاهی به خانه می اندازند . هه جا برق می زند . مرد آهسته می گوید :
- همینجا وایسا من برم همه جا رو ببینم
زن بازوی مرد را رها می کند . مرد چتری را از کنار در بر می دارد و آن را طوری در دست می گیرد که انگار هر لحظه احتمال دارد توپی به سمتش پرت شود . چند دقیقه بعد لبخند بر لب به سمت در می آید و در حالی که چتر را سر جایش می گذارد می گوید :
- این دیوونه ها رو از کجا پیدا می کنی ؟ خبری نیست . همه جارو تمیز کرده و هیچی هم کم نشده
زن نفس راحتی می کشد و وارد خانه می شود . مرد به دستشویی می رود . زن گشتی در خانه می زند و همه چیز را بررسی می کند . ناگهان چشمش می افتد به پول های روبروی آینه و کاغذی که روی پول ها قرار دارد . کاغذ را باز می کند و می خواند . دست خط عجیب و غریبی دارد :
تمیز نشدن ، به خدا خیلی سابیدیم . اما پاک نمی شدن . دیگه نگید ما بیایم . خونه شما جنیه اون دفعه ام بهتون گفتم ، هر جا رو نگاه می کنم خودمو میبینم . پنجره ، تلویزیون ، میز تحریرتون . خیلی سابیدم اما نرفتم ....
مرد از دستشویی بیرون می آید و در حالی که دستهایش را خشک می کند می گوید :
راستی ستاره...
زن یکدفعه سرش را از روی کاغذ بلند می کند و زل می زند به آینه ی روبرویش .
مسعود کیمیایی کارگردان خوبی است که فیلم های مزخرفی می سازد . جمله ی قبل حداقل در مورد فیلم هایی که در چند سال اخیر ساخته است مصداق دارد و این به ظاهر پارادوکس بیشتر از آنکه شاعرانه باشد اسفناک است . برای همین در مورد فیلم محاکمه در خیابان چیز خاصی برای گفتن نمی ماند . در واقع چیز جدیدی برای گفتن نمی ماند . اما در مورد بیلبوردهای این فیلم چرا . در واقع به نظر من تبلیغات این فیلم بسیار جذاب تر از خود فیلم است . به خصوص آن قسمتی از این بیلبوردها که با رنگی متمایز روی زمینه ی سبز نوشته شده است : بیست و هفتمین فیلم مسعود کیمیایی . نه زمینه سبز تبلیغ و احتمالن ارجاعات این رنگ به وضعیت فعلی ایران اهمیت دارد و نه سبک و نوع تبلیغات این فیلم . برای من تنها همین یک جمله اهمیت دارد : بیست و هفتمین فیلم مسعود کیمیایی . مسعود خان کیمیایی . از خیابان به سینما برگردیم شاید بهتر باشد
من اگر از طرفداران و سینه چاکان سینمایش باشم چیزهای زیادی هست که بتوانم از فیلم هایش بیاموزم . اینکه نباید همرنگ جماعت شد . روی اصول و عقاید شخصی که صد البته با حقیقت همخوانند پا فشاری کنم و تسلیم شرایط و نیروهای حاکم بر جامعه نشوم . انسانیت اقتضا می کند در راه آرمان ها و اعتقاداتم جان خود را فدا کنم و در برابر ظلم ستم بایستم و هرگز همراه زورگویان نباشم و دیگر حرفها و شعارهای زیبایی که در فیلم های او جولان می دهند . حالا به خیابان باز می گردیم تا ببینینم آنجا چه می گذرد
مسعود کیمیایی در پر التهاب ترین و مشوش ترین اوضاع سیاسی ایران توانسته بیست و هفت فیلم بسازد و حدس می زنم تمام این فیلم ها یا اکثرشان اکران عمومی داشته اند . دوران محمد رضا پهلوی و خمینی و خامنه ای ، دوران موسوی و رفسنجانی و خاتمی و احمدی نژاد ، دوران میرسلیم و مهاجرانی و صفار . او را با کارگردانانی مقایسه کنیم که مثل او در هر دو دوره ی قبل و بعد از انقلاب فیلم ساخته اند . مهم نیست بر سر فریدون گله و سهراب شهید ثالث چه آمد . از همین آشنایان دیروز و امروز شروع کنیم ، از کارگردانانی که چه بسا هرگز سیاسی هم نبوده اند . کیارستمی ، مهرجویی . بیضایی که فیلم ساختن اش همانند اسم فیلم هایش است : شاید وقتی دیگر . اینان را کنار می گذاریم و به نور چشمی ها می پردازیم ، مخملباف ، حاتمی کیا ، ملاقلی پور . حتا جمال شورجه هم نتوانسته است بیست و هفت فیلم بسازد ! این پشتکار ستودنی است . به سینما باز می گردیم
فیلم قیصر فیلم خوبی است . به خصوص اگر در دوره ی تاریخی خودش آنر ا بررسی کنیم – کاری که در مورد هنر بی معنی است – فیلم بهتری هم می شود . اما اگر درست خاطرم باشد دیالوگی دارد که در آن ، قیصر ، این لات پایین شهری آن موقع تهران رو به خان دایی می گوید : خان دایی تو آدمو نا امید می کنی . اهمیتی ندارد که شاید حالا و در بین فرهیخته ترین طبقات هم چنین جمله ای از دهان کسی نشنوید . به خیابان بازگردیم
چرا مسعود کیمیایی همیشه عقب تر از شخصیت هایی است که خلق می کند ؟ چرا یکبار هم نشده مثل قیصر رفتار کند ؟ چرا از فیلمهایی که خودش ساخته یاد نمی گیرد که موضوعاتی وجود دارند که هر کس به آنها اعتقاد دارد و باید رویشان پافشاری کند ؟ جواب شاید ساده باشد : اینها تنها فیلم است و لزومی ندارد که هنرمند شخصیت هایی که خلق می کند را زندگی کند . شاید بگویید این استعداد و پشتکار این مرد با معرفت سینماست . یا شاید هم بگویید که که این مشکل بقیه است نه او . حتا می توان گفت او خنثا ترین فیلم ها را در این سال ها ساخته است ، فیلم هایی که صفار و وزیر فرهنگ پهلوی - و صد البته عزت خان ضرغامی در دیدارچند روز قبلش با استاد مورد نظر ما - به یک اندازه از آنها استقبال کرده اند ، نکته ای که البته با ادعاهای خود ایشان احتمالن همخوانی ندارد . به هر حال از سینمای او یاد گرفته ایم که بگوییم شخص مسعود کیمیایی ، نه قیصر، که خان دایی سینمای ایران است ، و واقعن آدم را ناامید می کند
می گویند روزی را اول صبح تقسیم می کنند ، اگر این طور باشد باید بگویم نکبت را هم همان کله ی صبح و وقتی هنوز در رختخواب هستیم تقسیم می کنند . نمونه اش همین چهار شنبه ی گذشته . ساعت شش صبح که چشم باز کردم فهمیدم از همان روزهاست که با سه پاکت بهمن عقابی بدون عکس هم پایین نمی رود . سولماز هنوز خواب بود و این تنها برگ برنده ی من . سعی کردم طوری که بیدار نشود به دستشویی بروم . اما نشد . گوشه ی پایم به پهلویش گیر کرد و از تخت پایین افتاد . چند لحظه گذشت تا چشم باز کند و من را ببیند که بالای سرش ایستاده ام و هاج و واج به او نگاه می کنم و چند لحظه ی دیگر هم گذشت تا بفهمد من پرتش کرده ام و دعوایمان شروع شود . دهانش را باز نکرده ترجیح دادم به دستشویی پناه ببرم از شر همسرم . اما در چنان صبحی چقدر می شود خود را خالی کرد ؟ مجبور شدم بعد از یک ربع بیرون بیایم . دست به کمر جلوی دستشویی انتظارم را می کشید . انتظار من را نه . انتظار خالی شدن دستشویی . همین خبر خوبی بود . در حالی که در را داشت می بست گفت :
تو یه پسر داری سهراب خان ، اونوقت هنوز بلد نیستی از جات پاشی ؟
- مگه تو بلدی بخوابی که من بلد باشم پاشم ؟
با این حرف جرو بحث را تا یک ساعت دیگر تضمین کرده بودم و حالا باید انتظار می کشیدم تا از غار تنهایی بیرون بیاید . می آید می نشیند روی لبه ی تخت و تمام مشکلات شخصیتی ، مالی ، خانوادگی ، ادبی ، اجتماعی و سیاسی ام را برای هزارمین بار به رویم می آورد . عشق و علاقه ام به سینمای هیچکاک را فراموش می کنم . حالا احساس می کنم قهرمان اولین فیلم راکی هستم یا رابرت دنیرو ی گاو خشمگین . ساکت می مانم ، ساکت می مانم ، ساکت می مانم و یکدفعه شروع می کنم به فریاد کشیدن . چیزی جز اصوات بلند به ذهنم نمی رسد اما انگار مفهومشان را سولماز به خوبی درک می کند . ژوپیتر بیدار شده و با شلوار و چشمانی خیس دم در ایستاده است . او را که می بینم آرام می گیرم . آرامش من را می بینند هر دو می زنند زیر گریه و این یعنی حالا وقت آن است که آنجایشان را بمالم و کمی بعد از خانه بیرون بزنم . به ژوپیتر نگاه می کنم و با لبخندی نصفه نیمه می گویم :
سلام ژوپیتر بابا ، میای تو هم با مامی و بابا اول صبح دعوابازی کنیم
_ بازی نیست ، دعوای راست راسکیه
به خودم رفته است ، سولماز ژوپیتر را بر می دارد و به حمام می روند و تا من لباس بپوشم برگشته اند . به احمقانه ترین شکل ممکن فکر می کنم که هیچکاک گوشه ای از اتاق ایستاده و دارد چشم چرانی می کند . سولماز بر می گردد و ژوپیتر را روی تختش می خواباند . از چهره اش می فهمم حالا وقت بحث های منطقی درباره ی احمقانه ترین مسائل است :
- چرا به این بچه می گی ژوپیتر ؟ باباش هم مسخره اش کنه دیگه از بقیه چه انتظاری هست ؟
- مسخره نمی کنم ، این اسمیه که دوست دارم
- اسم این بچه ابوالفضله عزیزم ، ابوالفضل ، چه اشکالی داره اسمش
- هیچ اشکالی نداره فقط وقتی بزرگ بشه نمی پرسه که وقتی اسم بابام سهرابه و اسم مادرم سولماز چرا اسم منو گذاشتن ابوالفضل ؟ اونا که اسمشون ابوالفضله اسم بچشونو می ذارن کامبیز ، اونوقت ما ...
- تا چند سال دیگه می خوای با اسمی که تو شناسنامه رفته لج بازی کنی ؟ بزرگ شو سهراب ، تو دیگه پسر رستم نیستی . واسه خودت مردی شدی
اسم پدرم علی است . اسم پدر سولماز ابوالفضل بود و چند ماه قبل به دنیا آمدن ژوپیتر درگذشت . مرد خوبی بود و من هم آن موقع با این نامگذاری مخالف نبودم . اما نمی دانم چر همیشه دوست داشتم نام پسرم ژوپیتر باشد .
کیفم را بر می دارم و سولماز و ابوالفضل و آلفرد را می بوسم و از خانه بیرون می زنم . جلو ی در نرسیده آقای شفاهی همسایه ی کناری را می بینم . سولماز او را آقای کتبی صدا می کند چرا که همیشه از امتحانات شفاهی متنفر بوده است ، به جز سه سال گذشته که در مدرسه ای شروع به تدریس کرده است . شفاهی چند ماهی است که دارد حیاط خانه اش را سقف می زند و خواب و خوراک را بر سولماز و ژوپیتر حرام کرده است . می خواهد به هیئتی که در حیاط خانه اش برگزار می کند سر و شکل جدیدتر و موقر تری بدهد . سولماز اسم هیئتشان را گذاشته عربده کش های زبان نفهم مقیم مرکز . همه شان آذری زبان هستند و این مشکلی نیست ، تمام اقوام محترم هستند و اگرمن کرد و سولماز فارس نبود احترامشان بیشتر هم می شد . وقتی مراسمشان شروع می شود ما چیزی نمیفهمیم جز یک مشت گاف و لام که بر سرمان آوار می شود . کمی با او هم بحث می کنم و می گویم کمی مراعات کند . باز هم برای صدمین بار عذر خواهی می کند و از ثوابی که نصیبمان می شود می گوید و در آخر باز هم التماس می کند که به شهرداری زنگ نزنیم . نمی داند که بالای ده بار زنگ زده ایم و شهرداری سرش شلوغ تر از آن است که به هیئت ترک های مقیم مرکز گیر بدهد . به سر کوچه نرسیده می فهمم از آن روزها نیست که بشود کار کرد . اناری را که قبل بیرون آمدن از خانه برداشته ام را از جیبم بیرون می آورم و شروع می کنم به له کردنش . آبلمبو . درستش همین است . می ایستم کنار اتوبان و به این فکر می کنم که کجا بروم . کجا را دارم برای رفتن ؟ . سوار ماشینی می شوم و می گویم تا هر کجا که می رود با او هستم . انار کامل له شده و شروع می کنم به مکیدنش . در حین کشیدن آب انار از درونش تعلیق استاد را فراموش می کنم و یاد بچه گی های ژوپیتر می افتم وقتی شیره جان سولماز را از سینه اش بیرون می کشید . انار تمام شده ، چند مسافر پیاده و سوار می شوند و من به آلفرد و سولماز و شیر خوردن ژوپیتر فکر می کنم که ماشین در میدان تجریش می ایستد و راننده با صدایی رسا رو به تنها مسافرش می گوید : آخر خطه داداش
پیاده می شوم ، به سرم میزند زنگ بزنم سولماز تا او هم بیاید و با هم برویم ، نمی شود . کار دارد . هیچ کس دیگر برای همراهی به ذهنم نمیرسد . بنابراین روزنامه ای می خرم . به سرم می زند بروم کوه . اما کدام یکی ؟ درکه ؟ دربند ؟ توچال ؟ از درکه متنفرم و یکدفعه این کوه از نقشه حذف می شود . دربند را دوست دارم اما خاطرات نوجوانی ام را زنده می کند . یکدفعه دربند هم از نقشه حذف می شود . هیچکاک می گوید که چه تهران زیبایی شده است . می ماند توچال . سوار قراضه ترین تاکسی شمال شهر می شوم و مطمئنم که به مقصد نمی رسد . کوه را عرض می کنم . جلو می نشینم و روزنامه را باز می کنم . از صفحه ی اول تمام آنها بیزارم . معمولا مسائلی را مهم تلقی می کنند که سر سوزن اهمیتی ندارند . عقب دستی ام به روزنامه نگاه می کند و دزدکی از آن می خواند . می خواهم بگویم من پولش را داده ام لعنتی و حق ندارد بخواند که هیچکاک به درستی می گوید خوبیت ندارد . از لغتی که استفاده کرده خنده ام می گیرد ، خوبیت ! . پسری است با دوست دخترش که احتمالن آنها هم برای عشقبازی جایی خلوت ترا ز توچال را پیدا نکرده اند . می خواهم برگردم بگویم که بهتر است وقتی با هم ازدواج کردند بچه نیاورند و اگر آوردند نامش را... که یکدفعه راننده که میانسالی با ریش انبوه است به روزنامه اشاره می کند و می گوید :
- اصلاح طلبی ؟
- نه ، فقط اینا دروغارو بهتر می گن
همینجا می فهمد که من آن کسی نیستم که بشود پیش او از رئیس جمهور محبوبش و اتهام تقلب دفاع کند . زل می زند به خیابان و من حالا به صفحه ی دو رفته ام . خبری نیست ، یعنی خبر خاصی نیست . چند نفر را دستگیر کرده اند . چند نفر اعتراض کرده اند . یک نفر بیاناتی صادر فرموده است و چند نفر دیگر راهکارهایی ارائه کرده اند . با تغییر اسامی می توان گفت در صد سال اخیر اتفاقات سیاسی این مملکت همیشه همین چیزها بوده است .
- سیاست چیز خسته کننده ای است
- مثل بزرگ کردن یک ابوالفضل
اولی را هیچکاک می گوید و دومی را من . در صفحه ی حوادث به چند نفر تجاوز کرده اند . چند نفر را گروگان گرفته اند . یک تله کابین در آرژانتین سقوط کرده است . یک باند توزیع مواد و دختر را هم منهدم کرده اند . و سرانجام یک قاتل توسط ماموران خدمتگذار پلیس دستگیر شده است . آیا گابو هم در تله کابین بوده ؟ احتماش ضعیف است . اینها را می گویم که به توچال می رسیم . دختر و پسر جوان بحث سیاسی می کنند و کمی از من جلو زده اند که به صفحه ی ادبی می رسم . کمی که که در صفحه می چرخم پی می برم که بیشتر صفحه ی بی ادبی است . چند شعر از دهان افتاده ، چند داستان کال و همین لحظه که به تله کابین رسیده ام . جیب هایم را زیر و رو می کنم و مطمئن می شوم بعد از سی سال دوباره می خواهم تجربه اش کنم . کابین پر شده است . دختر و پسر جوان با کابین قبلی رفته اند . هیچکاک کنار پنجره ایستاده و در حال که چشهایش برق می زند زیر لب می گوید : تعلیق . جوابش را نمی دهم . کسی از او بلیط نمی خواهد و این خاصیت مثبت شهرت است . با صفحه ی ادبی کلنجار می روم که یکدفعه چشمم به شعری کوتاه می افتد ، شاعرش اسمش را گذاشته : جامعه شناسی علاقه :
هفتاد بار دیده ام
هفتاد بار دیگر هم ببینم
باز هم نمی توانم بگویم :عشق من
بیا بی خیال شویم
تایتانیک را برای از ما بهتران ساخته اند
گیر می کنم روی این شعر ، احمقانه است اما هیچکاک می گوید : احسنت . احسنت تکه کلام خواهر سولماز هم هست . من ابتدا با او آشنا شدم و هنوز که هنوز هست این آشنایی خجسته ترین اتفاق بوده است . به شعر بر می گردم . برای هزارمین بار دوره اش می کنم تا بفهمم چه چیزی در این شعر مجذوبم کرده است . چیزی پیدا نمی کنم . یکدفعه پسری با موهای بلند پای هیچکاک را لگد می کند و او به انگلیسی چشم غره ای به پسر می رود . پسر رو به من می کند و می گوید :
- تله کابین خراب شده ، اصلن شما فهمیدی ؟
می خواهم بگویم چه اهمیتی دارد وقتی استاد تعلیق کنارت ایستاده است . اما منصرف می شوم و خودم را مضطرب و نگران نشان می دهم . آلفرد از خوشحالی بالا و پایین می پرد و هیچ رعایت وزن و سن اش را نمی کند . چشمهایش از خوشحالی می درخشند و پشت سر هم با فریاد می گوید : تعلیق ، تعلیق
پسری عینکی رو به من می گوید :
- من شما رو می شناسم ؟
- چهره تون آشناست اما نه در حد شناختن
پسر دیگری که او هم عینک زده است همین سوال را با سماجت بیشتر تکرار می کند . این یکی واقعن آشناست . هر چه کلنجار می رویم نمی فهم کجا او را دیده ام . روزنامه را تا کرده ام و روی پاهایم گذاشته ام و زل زده ام به جایی که نه آنقدر ها آسمان است و نه آنقدرها زمین . یکدفعه آلفرد رو می کند به من و می گوید :
- یه بار دیگه اون شعر رو بخون
می خوانم ، جوری به من نگاه می کند انگار که احمقم . صدای رادیویی به گوش می رسد . آلفرد رو به من می گوید : شاعرش خودتی ابله
این ممکن نیست . اما راست می گوید . اسمم را تازه می بینم که پایین شعر چاپ شده است . سرم پایین است که کسی که نمی فهمم کیست از من می خواهد داستانی بخوانم . به روزنامه نگاه می کنم سعی می کنم یکی را نخوانده انتخاب کنم . هیچکاک روی یکی انگشت می گذارد و می گوید : اینو بخون
همه ساکتند . سرم را بالا می کنم و شروع به خواندن می کنم
نام داستان هست : هیچکاک تقلبی من
تا از دهان کوچه نیفتم
به کنج سلولی خلوت پر از من
***
نظرتان چیست ؟
از بغض هایم عکس بگیرم
بیاویزم از بزرگترین بیلبوردهای شهر
از آنها که تنها
با برندهای معتبر همبستر می شوند
***
***
پشت این میز
پوشیده از کلمات
می ایستم روبروی برهنگی ام
و این سطرها زاده می شوند