تبليغاتX
اردوگاه
17 شنبه 1390/11/08 22:32

مخاطب شکل بیرونی مولف است ، و کیست که بدش بیاید چند صد سال زندگی کند ، در حالی که از شر بودن خلاص شده است 


روی پیشانی اش چنین جمله ای حک کرده است : توقف بیجا مانع کسب است


فرقی نمی کند کدام خیابان ، کدام مسافت ، مقصود از هر حرکت خودآگاه ، یک سقوط به ناخودآگاه است


دلقک خطاب به حضار می گوید : خنده دار ترین چیز ، تن ندادن به پوچی است 


درک فعلیت از بدفهمی ناشی می شود ، بالفعل چیزی نیست جز پیش پا افتاده ترین شکل ِ بالقوه گی 


بهترین راه برای تخطی و مضمحل کردن یک قانون ، پایبند بودن به آن قانون است


نویسندگان بزرگ پیر به دنیا می آیند و جوانی شان تنها پس از مرگ شان کشف می شود


نوشته شده توسط علی خادمی  | لینک ثابت |

16 چهارشنبه 1390/10/28 10:57

تامل در باب یک عقیده ، عدم اعتقاد به آن عقیده است


امروزه و به لطف پیشرفت علم ، دانشمندان توانسته اند برای سلامتی نیز درمانی درخور پیدا کنند


او دلیر است ، یعنی به صورت مداوم ، آن طرف تر از خودش می ایستد


هر مشغولیت خودخواسته ، هزاران فراغت ناخواسته است


برای خودش کفایت نمی کند ، به همین دلیل خودش را با نام فامیل خطاب می کند


او ، ویترین اوست


در جستجوی خودش است ، به همین سبب همیشه از دیگری سر در می آورد 


نوشته شده توسط علی خادمی  | لینک ثابت |

15 چهارشنبه 1390/10/21 12:1

در مورد خودش خیال می کند که به اغراق نیاز دارد ، آنچه می بیند اما تنها استعاره است


فرد برای این که بتواند جایی را وطن خود محسوب کند ، باید قبل از هر چیز بتواند خودش را ساکن فرض کند ، و چنین کاری غیر ممکن است


بالای هر آینه به چنین جمله ای بر می خورد : هشدار ! خطر غرق شدن


از هنگامی که برنده ی جایزه ی " مرد نمونه " شده است ، به خودش در چنین تابلویی برمی خورد : ورود آقایان ممنوع


آنچه استعداد و خلاقیت خوانده می شود ، خود ، یک شخصیت است ، نه یک توانایی و موهبت در یک شخص ِ خاص


برای گرم شدن ، همیشه پابرهنه می دود ، وسط حرف خودش


صدا ، تصویر ، حرکت - عبارتی شایسته ی بیدار شدن 


نوشته شده توسط علی خادمی  | لینک ثابت |

چهارده جمعه 1390/10/09 22:42

بیمارستان احمقانه ترین نوع تادیب است ، قضات ، اینجا تنها یک حکم برای بریدن دارند : سلامت


خیره می شود به دوردست ، دوردست خودش : چقدر راه مانده است


" از ترس مرگ خودکشی کردن " ، این برداشت رایج از آن چیزی است که زندگی خوانده می شود


در نوجوانی در دبیرستان تئاتر بازی می کرد ، حالا و در چهل سالگی ، از عهده ی خودش هم بر نمی آید


حق هیچوقت با من نیست ، حالا این من هرکس که می خواهد باشد ، من یا هر کس دیگر


بیدار بودن ، یا آگاهی از یک خواب آلودگی ِ ابدی 


برایش ابد بریده اند ، پشت میله های تن اش ، شادمان ایستاده و می گوید : هیچ وقت این قدر خودم نبودم


نوشته شده توسط علی خادمی  | لینک ثابت |

چه دشوار است پنهان ساختن ناموجودیت خویش – لتس

 

انسان خواهم شد ، کار دیگری نمی شود کرد – بکت

 

ممنون نخواهم بود از کسی که درباره ی من فکر کند – نیما یوشیج

  

در کانون ثروت و رهایی همیشه سوال مشابهی را می شنوید :"پس از عیاشی چه کار دارید بکنید ؟" وقتی همه چیز فراهم است – سکس ، گل ها ، کلیشه های مرگ و زندگی –چه کار می کنید ؟ - بودریار

 

لذت چیزی نیست مگر نوعی احساس شکست در تنهایی – اشمیت

 

آرزوهای برباد رفته ی مشترکی داریم – پرویز شاپور

 

زندگی فقط به صورت پدیده ای زیبایی شناسانه قابل توجیه است – نیچه

 

تمام قوانینی که سبب تفرقه می شوند ارتجاعی اند – مارکس

 

اسارت بهتر است تا پذیرش آزادی ناتوانی و عجز – لوفور

 

انجمن رو به رشد یاغی های غرغروی طبقه ی متوسط – پل استر

 

نه یهود در کار است نه یونانی نه برده نه آزاد نه مرد نه زن – پل رسول

 

 http://www.environmentalgraffiti.com/news-artist-who-lived-nude-pigs?image=1

نوشته شده توسط علی خادمی  | لینک ثابت |

نظر و رابطه اش با انتظار دوشنبه 1390/10/05 22:38
                                                                                                                        





بی شک حرکت این حضرات از حسن نیت شان ناشی شده است ، و از این نظر و در این حد قابل تقدیر است . کسی در تلاش اینان در جهت " انسانیت " شکی ندارد ، اما این عکس همانقدر که نشان دهنده ی اهمیت قائل شدن برای محروم ترین اقشار جامعه است ، نشان دهنده ی وجدان معذب این " عالی مقام " ان هم هست . ، وجدان معذبی که هیچ کدام از لبخندهایی که بر لب دارند ، نتوانسته اند آن را پنهان کنند . بی شک در این وجدان معذب ما نیز با این " الگو"های استعداد و هوش و موفقیت ، همراهیم . همه ی ما ، احتمالن بچه ی همان رفتگر ، از بچگی تربیت شده ایم تا به " رده های بالا " ، مشاغل " عالی " ، و جایگاه اجتماعی " درخور" نائل بشویم ، جایگاهی که صد البته در چهارچوب جوامع فعلی به قیمت ِ پوشیدن ِ چنین لباسی برای اکثریت تمام می شود . بسیاری از ما ، در جهت حفظ ، و رسیدن به اندام ِ " شایسته " ی جایگاه اجتماعی مان ، زمانی از روز به فعالیت های بدنی در باشگاه های ورزشی مشغولیم ، این موضوع در مورد همین اساتید بیشتر صادق است ، چرا که به دلیل شهرت ِ تصویری شان ، "تن" تر از مردم عادی هستند ، اما کدام یک حاضر است این فعالیت بدنی را صرف فعالیت هایی مولد ، نظیر فعالیت های یک کارگر یا همین رفتگر ، کند ؟ شاید بگویی که چنین عملی باعث می شود که همین مشاغل ِ سخت و فاقد ِ " جایگاه " هم از محرومان دریغ شود ، اما شاید ، و تنها شاید ، در چنان جهانی ، دیگر چنین مشاغلی برای هیچکس ضروری نباشد ، و همگان به صرف " انسانیت " حق برخورداری داشته باشند . در این عکس ، همان قدر که می توان نیت خیر اینان ، نیت ِ به ظاهر خیر همه ی ما ، را دید ، همچنین می توان تحقیر چنین لباسی را هم رصد کرد . صرف تماشای همین عکس ، از سوی همین ما ، خود از معیوب بودن ِ جوامع فعلی حکایت دارد ، ما : طبقه ی خاصی از جامعه ، بهره مند از فیسبوک ، بهره مند از فراغتی که سبب شده تا هنرمندی مثل مهرجویی را بشناسیم ، طبقه ای که خود را " همه " می پندارد و از این رو شعار ِ " ما بی شماریم " سر می دهد ، طبقه ای که دغدغه ی " آزادی بیان " دارد ، چرا که چنان خوشبخت زیسته که فرصتی برای " تفکر ، و بیان " برایش فراهم است .
این اندام های مشهور ، این لبخند ها و ژست های عریض و طویل ، در کار ِ "زیباسازی رنج کشیدگی " هستند ، همانطور که آن تصاویر که به اسم زیباسازی شهر روی در و دیوار کشیده می شوند ، در کار ِ پوشاندن ِ سبعیت ِ شهر هستند ، یکی از ویژگی های اثر هنری در عصر فعلی ، همین وجدان معذب ، همین خوشبختی ِ ناشی از بدبختی ، و برعکس ، باید باشد . فلان آکتور زیبارو در این عکس ، سرمشق همان زنانی است که بر خلاف فیلم ها باید به مردی رفتگر قناعت کنند . چطور می شود در چنین زمانه ای از زیبایی ظاهر حرف زد بدون آنکه از وحشیگری ِ نهفته در این زیبایی سخنی نگفت . بی شک این افراد واقعن هنرمندند ، مثلن مهرجویی ، هرچند من زیاد از فیلم هایش خوشم نمی آید . اما شاید یکی از وظایف هنرمند در چنین عصری ، بروز وجدان ِ معذب اش در اثر باشد ، نه چنین عکسی که می تواند چنین برداشتی را هم به ذهن متبادر کند : ببینید ما چقدر انسانیم ، درست است که مشهور و محبوب و برخورداریم ، اما در عین حال می توانیم انسان هم باشیم !
جایی در توضیح این عکس از عبارت " مقدس ترین لباس " استفاده شده بود . به سختی ِ اکثریت ، به مشقت ِ همه گیر ، برچسب ِ مقدس بودن می زنیم تا بتوانیم به امتداد دادن ِ هرچه بیشتر به این سختی و عذاب اکثریت با وجدانی آسوده تر ادامه بدهیم

نوشته شده توسط علی خادمی  | لینک ثابت |

سیزده یکشنبه 1390/10/04 14:36


او به خودش اشتغال دارد ، و این عمیق ترین و همه گیر ترین نوع ِ بیکاری است


نثر ، شیوه ی مهجوری از شعر است


آنچه باعث پرداختن من به خودش می شود ، همانا بیماری من است 


عملی کردن یک اعتقاد ، تخطی از آن است


برخلاف آنچه می پندارد ، تفکرات و عقایدش عوض نشده و تغییر نکرده است ، تنها باب روز شده اند 


آنقدر بزرگ شده است که خودش را هم ریز می بیند


من نمی تواند تنها من باشد ، این با من بودن اش در تناقض است 


نوشته شده توسط علی خادمی  | لینک ثابت |

دوازده پنجشنبه 1390/09/24 18:25

روزها ژست جاودانگی می گیرد ، شب ها اما برای استراحت ، قبر را ترجیح می دهد


فکر می کند فلان چیز با ارزش است چون برایش زحمت کشیده است ، اما تنها زحمت کشیده تا فلان چیز  به نظرش با ارزش بیاید


بیایید منسجم و متحد باشیم - هر صبح قبل از برخاستن این را به خودش می گوید


او درددل می کند : دیشب خواب دیدم زنده ام


آنقدر با همه صمیمی است که با خودش تنهاست


دندان ِ خندیدن ندارد


محل سکونت : گوگل ترنسلیت


نوشته شده توسط علی خادمی  | لینک ثابت |

یازده جمعه 1390/09/18 11:23

آنقدر ایرانی است که : ساری ، آی کنت اسپیک عربیک


گذشته و آینده امکانپذیر نیست ، اگر قرار بر وجود باشد ، تنها حالا قابل تحقق است...گذشت .


برای اتخاذ یک رژیم ِ واقعا غذایی ، تنها راه حل ، پیاده کردن این جمله ی فاشیستی است : تنها آنها که کار می کنند حق دارند غذا بخورند


تهور زندگی نداشت ، همین باعث شد زیاد عمر کند


فرد صمیمی به وجود خودش تظاهر می کند


تساهل لیبرال چیزی نیست جز شکل امروزی همان تعصبات قدیمی


وطن هر آن جایی است که نای برخاستن را از فرد دریغ می کند



نوشته شده توسط علی خادمی  | لینک ثابت |

ده چهارشنبه 1390/09/16 10:48

دنیا دیگر شوخی بردار نیست - گفتار بخشیدن به یک قهقهه


در مغز همه همان می گذرد که در جیب هایشان ، همه اما فکر می کنند برعکس اش صادق است


از من جز آرزوی سلامتی چه کاری ساخته است ؟ - درد دل یک گورکن با یک جسد


قتل ، تنها راه تملک یک نفر است


گرم شدن تنها با کلاه گذاشتن بر سر خود امکان پذیر است


شعر ، بازتاب دهنده ی پیروزی ِ نهفته در دل هر شکست است


آدم ها در جمع شادند و در تنهایی نه ، چرا که نمی توان با " نه " کاسبی کرد



نوشته شده توسط علی خادمی  | لینک ثابت |